آلبرت کودکی کند ذهن !!

آلبرت کودکی کند ذهن !!

در روز ۲۴ اسفند سال ۱۲۵۸ هجری شمسی، در شهر اولم آلمان، کودکی با سر گنده و عجیب و غریبی به دنیا آمد. اسم این کودک را “آلبرت انیشتین” گذاشتند.  اسم پدر آلبرت، ” هرمان انیشتین”  و مادرش، ” پائولین کخ” بود. مادر آلبرت ۱۱ سال از شوهرش هرمان جوانتر بود و وقتی که آلبرت به دنیا آمد، پدرش ۳۲ ساله و مادرش ۲۱ ساله بود. وقتی که آلبرت کوچولو به دنیا آمد، سرش خیلی توی چشم بود و بدجوری توی ذوق می زد و زیادی هم چاق و خپل بود! وقتی مادرش برای اولین بار بغلش کرد، مرتب زیرلب تکرار می کرد: خیلی چاق است! خیلی چاق است! مادر آلبرت نگران بود و کاسه چه کنم چه کنم گرفته بود که نکنه که آلبرت ناقص باشه!! ولی دکتری که آنجا بود، مادر آلبرت را آرام می کرد که چیز خاصی نیست. آلبرت پسر اول از دو پسر خانواده بود. پدر آلبرت، یک مهندس برق بود  و مادرش هم خانه دار بود، البته گاهی ویولن هم تدریس میکرد.

 

وقتی که انیشتین یک ساله شد، بساطشان را جمع کردند و به همراه خانواده راهی شهر مونیخ شدند. بخاطر اینکه عموی آلبرت یک کارگاه مهندسی برق برای خودش دست و پا کرده بود و از برادرش هم خواست که به کمکش بیاید. یک سال بعد از آن هم، وقتی که آلبرت دو ساله شده بود، خواهرش ماجا (ماریا-مریم) به دنیا آمد.

آلبرت کوچولو اونطوری که خیال می کنی، اصلا کودک اعجوبه ای هم نبود! حتی مدتی زیادی هم طول کشید تا دهن باز کنه و حرف بزنه. پدر و مادرش دیگه کم کم داشتند وحشت می کردند که بچه ناقصی دارند!! ولی بالاخره آلبرت شروع به حرف زدن کرد. اونم چه حرف زدنی!! بیشتر اوقات ساکت بود و هیچ وقت هم بازیهای بچگانه را دوست نداشت. اما با اینکه دیر حرف زد ولی قبل از اینکه حرفی از دهنش بپره بیرون، سعی میکرد چندین بار آن را زیر لب تکرار کنه تا مطمان باشه که درست میگه! برای همین هم کلفت خانه به آلبرت، لقب “کند ذهن” داده بود!!

آلبرت انیشتین در کودکی

وقتی آلبرت پنج ساله بود، یکروز مریض شد و نایی نداشت و مجبور شد که روی تخت خانه بیفتد و چند روزی استراحت کند. پدر آلبرت برای اینکه حال و هوای پسرش را عوض کند، با خودش یک وسیله ای به اسم قطب نمای ساده جیبی آورد. وقتی آلبرت آن را به هر طرفی  می چرخاند، سوزن این قطب نما فقط جهت خاصی را نشان می داد. با همان ذهن کند و بچگانه ای که داشت، فکر میکرد که باید نیروهایی بر قطب نما اثر بگذارند تا سر سوزن تغییر کنه!! این اولین جرقه در ذهن کند آلبرت بود! در شش سالگی هم وارد مدرسه ابتدایی کاتولیک شد، برای اینکه خانواده اش یهودی بودند. هر چند در مدرسه با معلمهایش آبش توی یک جوی نمی رفت.

مادرش در کنار مدرسه به او ویولن هم یاد می داد. آلبرت اوایل از این کار خوشش نمی آمد و مدتی هم کنارش گذاشت. بعد از آن هم در سن ۹ سالگی وارد مدرسه “لوئیت پولد” مونیخ شد و تا ۱۵ سالگی هم در همان مدرسه ماند. آلبرت در همان سن کم به مطالعه در مورد جهان بزرگ مشغول بود و یک کتابی به اسم هندسه اقلیدس هم به چنگ آورد  و جالبه که حساب دیفرانسیل و انتگرال را به روش خودش یاد گرفت. بعدها خانواده آلبرت، یه آدم با سواد و کله داری به اسم ماکس تالمود را هر هفته به خانه شان دعوت می کردند و او با آلبرت در مورد مسائل علمی حرف میزد. آلبرت بیشتر با ماکس مچ شده بود و روز به روز هم چیزهای جدیدی ازش یاد می گرفت و کله دار تر می شد…. با اینکه آلبرت توی کودکی یک احمق و کودن بوده ولی توی نوجوانی هوش خودش را نشان داد. به طوری که در درسهای ریاضی و فیزیک نمره های درخشانی می گرفته است. آلبرت آدم توی دل برویی نبود و معلمهایش خیلی ازش خوششان نمی آمد. حتی یکبار یکی از معلمهایش به پدرش گفته بود که : فرقی نمی کنه پسرت چه رشته ای بخونه، ته راهش بن بسته و به جایی نمیرسه!! (عجب حرفی زده! انگار که علم غیب داشته!!).آلبرت انیشتین در نوجوانی

بعد از مدتی پدر آلبرت ورشکسته شد و آلبرت را تک و تنها ول کردند و بخاطر ورشکستگی به ایتالیا کوچ کردند! دوری از خانواده توی روحیه آلبرت اثر گذاشت و دل و دماغ درس و مدرسه را دیگر نداشت. نمرها های درسی اش هم پایین آمده بود، طوری که در حد ناپلئونی نمره می گرفت.

کارش به جایی کشید که داد معلم ها را در آورده بود و از آلبرت خواستن که آن مدرسه را ترک کند. آلبرت هم از خدا خواسته آنجا را بدون دیپلم ول کرد! البته پدر و مادرش از این قضیه بویی نبردند!  ولی تصمیم گرفت که هر طور شده به خانواده اش ملحق شود و در سن ۱۶ سالگی هم پیش خانواده برگشت. همان سال یعنی در سن ۱۶ سالگی، آزمایش ذهنی که به آیینه آلبرت انیشتین شهرت دارد را انجام داد. آلبرت پس از خیره شدن به آیینه، آزمایش کرد که اگر با سرعت نور حرکت کند چه اتفاقی برای تصویرش خواهد افتاد! این فکرهای عجیبش بعدها باعث کشف های بزرگی شد. در آنجا بود که آلبرت نوجوان مقاله ای نوشت که امروزه به عنوان اولین مقاله ی علمی او شناخته می شود. این مقاله به بررسی در مورد فرضیه ای بود که هدفش توصیف چگونگی حرکت نور در فضا بود هرچند انیشتین بعدها آن را رد کرد!! اما در گیر و دار این کارها بود که  به گوشش خورد که یک موسسه توی زوریخ از داوطلبان مدرک دیپلم نمی خواهد ولی بجاش امتحان ورودی می گیرند. خانواده اش هم فرصت را غنیمت دیدند و او را به سوئیس فرستادند.

آلبرت هر چند مخش توی ریاضی و فیزیک خوب کار می کرد ولی در کل توی امتحان موفق نشد! بعد هم وارد مدرسه کانتونال در شهر آرا واقع در سوئیس رفت و دیپلمش را گرفت و دوباره توی امتحان ورودی شرکت کرد و این دفعه در سن ۱۷ سالگی وارد موسسه فدرال پلی تکنیک زوریخ شد، جایی که مخ ها و کله دارها آنجا بودند. در این سال،  آلبرت تابعیت آلمانی خودش را انکار کرد و تابعیت سوئیس را قبول کرد. با این که درس های فیزیک این موسسه از هیچ گونه عمق فکری برخوردار نبود، اما حضور در آنها، آلبرت را تحریک می کرد تا آثار استادان کلاسیک فیزیک نظری از قبیل بولتزمن، ماکسول و هرتز را با حرص عجیبی مطالعه کند. بعد از چهار سال تحصیل هم در آنجا در سن ۲۱ سالگی فارغ التحصیل شد. بعد از آن هم برای اینکه دستش توی جیب خودش باشد و سربار خانواده اش نشود، به تدریس درس فیزیک مشغول شد ولی بعد از مدتی این شغل را ترک کرد و در دفتر ثبت اختراعات مشغول شد و به شهر برن انتقال پیدا کرد.

 

زندگی پر هیاهوی آلبرت

 

در همان سالهایی که آلبرت توی دانشگاه درس می خواند، با دختری به اسم میلوا ماریخ صربستانی آشنا شد که تنها دختری بود که توی این رشته قبول شده بود. با هم رابطه عاشقانه ای هم پیدا کردند و آلبرت هوش از سرش پریده بود. آلبرت در دوران نامزدی و قبل از ازدواج شان دختری به اسم لیزرل داشتند. آلبرت انیشتین در دانشگاهاون زمان کسی که دوران نامزدی بچه دار می شد بدجور بهش اخم و تخم میکردند! هر چند آلبرت هیچ وقت دخترش را ندید و معلوم هم نشد که کجا نیست شده است ولی اونجور که بوش میاد، گویا دخترش به تب مخملک دچار شده و مرده است. آلبرت در سن ۲۴ سالگی تصمیم گرفت که به طور رسمی با میلوا، زن و شوهر شوند. حالا دیگر آلبرت دوماد شده بود و انگار قند توی دلش آب می کردند! زن آلبرت چهار سال ازش بزرگتر بود و حاصل ازدواج آلبرت و میلوا، دو تا پسر کاکل زری به اسم های “هانس آلبرت” و “ادوارد” بود. هر چه که زمان می گذشت، آلبرت خودش را در فیزیک غرق می کرد و برای یادگیری بیشتر به سفرهای علمی می رفت و همین کارهایش هم باعث شد که از همسرش دلسرد شود. حالا زن آلبرت هم از این وضع خسته شده بود ولی با هم یک قرار داد عجیب و غریب بستند: “آلبرت از زنش خواسته بود که کمد لباسهایش و تختش همیشه مرتب باشد. سه وعده غذایی برایش همیشه آماده و حاضر باشد و به زنش گفت که سرت هم توی کار خودت باشه و کاری نداشته باشی که من با کی حرف میزنم و چرا حرف میزنم!! و تا وقتی هم که من ازت نخواستم تو اجازه نداری با من حرف بزنی!!”. زن بیچاره همه را قبول کرد تا بلکه آلبرت را کنارش داشته باشه! ولی این راه پایان خوشی نداشت! چرا که بعد از ۵ سال زندگی مشترک از هم رسما جدا شدند و هر کی پی زندگی خودش رفت. آلبرت آدم بی و بند باری بود و مدام دنبال عیش و نوش بود. روابط نامشروع زیادی هم داشته است که یکی از آنها با دختر عمویش “السا” بود. این رابطه به ازدواج ختم شد ولی آلبرت همچنان خیانت می کرد و السا با اینکه می دانست اما چشم و گوشش را می بست تا سر و صدای کارهای آلبرت به گوش کسی نخورد! آلبرت در کنار این خوش گذرانی هایش، در گیر مسائل فیزیک هم بود.  در سن ۲۶ سالگی هم در یکی از مجلات آلمانی، مقاله ای در مورد کوانتومهای نور و اثر فوتوالکتریک، مقاله ای مربوط به حرکت براونی ذرات در نظریه ی اتمی و همچنین مقاله نسبیت خاص، مقاله ی همسانی انرژی و جرم، مقاله ی نظریه ی کوانتومی برای مواد حالت جامد در رابطه با گرمای ویژه و مقاله ی اصول نسبیت عام که ادعا میکرد که گرانش همانند شتاب است، را به چاپ رساند. آلبرت توی این سن دیگ حسابی ترکونده بود و مثل بمب اسمش همه جا پخش شده بود!

در سن ۳۰ سالگی اش در دانشگاه زوریخ به عنوان دانشیار انتخاب شد و کارهایش را بیشتر روی نظریه کوانتومی ادامه داد. در سن ۳۲ سالگی هم که صندلی استادی در دانشگاه آلمانی پراگ خالی بود. برای این استادی آلبرت را انتخاب کردند که بعد از کش و قوس های زیادی آلبرت این مقام را قبول کرد. دو ویژگی آلبرت باعث شد که استاد کارکشته ای شود: اول اینکه، علاقه فراوانی داشت تا برای عده بیشتری از همنوعانش و بخصوص کسانی که در حول و حوش خودش زندگی می کردند، مفید باشد. ویژگی دوم، یعنی ذوق هنریش بود، که باعث می شد تا فکرش را شفاف و واضح به مردم انتقال بدهد تا لذت کافی را ببرند. در این دانشگاه، آلبرت در مورد خمیدگی نور ستاره ها موقع خورشید گرفتگی پیش بینی کرد. ادوارد، پسر دوم آلبرت مدتی بعد، علت شهرت پدرش را ازش می پرسد و آلبرت انیشتین در پاسخ پسرش می گوید: “وقتی سوسک نابینای کوچکی روی سطح خمیده ی شاخه یک درخت می خزد، متوجه خمیدگی سطح زیر پای خود نمی شود. من آنقدر خوش شانس بودم که توانستم متوجه چیزی بشوم که آن سوسک به آن توجهی نکرده بود”.

آلبرت انیشتین

حالا آلبرت یک استاد کامل شده بود. ولی یه عده آدم حسود که چشم نداشتن و نمیتوانستن که پیشرفت آلبرت را ببینند، او را شکنجه و آزار می دادند. برای همین هم آلبرت مجبور شد پراگ را ترک کند و این رفتن ناگهانی، سر و صدای زیادی هم راه انداخت! آلبرت به شهر زوریخ برگشت، همانجایی که چهار سال درس خوانده بود و در سن ۳۳ سالگی هم  در آنجا استاد کامل شد. آلبرت دیگر برای خودش آدم کله گنده ای شده بود! نه خیال کنی که سرش بزرگتر می شد! نه!! سر آلبرت از بچگی بزرگ بوده! منظور اینه که دیگه حسابی برای خودش مشهور شده بود و کیف می کرد. خیلی از موسسات هم مشتاق بودند تا انیشتین برای آنها کار کند. یکی از این موسسات هم در شهر برلین بود که دعوتش کردند. آلبرت در همین دانشگاه برلین هم، استاد کامل شد! هنوز یک ماه از آمدن آلبرت به برلین نگذشته بود که جنگ جهانی اول شروع شد! با اینکه روزنامه ها و همه جا در مورد جنگ و کشتار حرف می زند ولی آلبرت فکرش را روی کارش گذاشته بود و چهار دنگی حواسش را جمع کرده بود! آلبرت در سن ۳۶ سالگی، “بیانیه ای به اروپائیان” را امضا کرد که بر طبق آن خودش را از نظام گیری آلمان جدا می دانست و سرش به کار خودش بود.

در این زمان، آلبرت سفرهای مختلفی می رفت. اول به هلند و بعد هم به کشورهای چک اسلواکی، اسپانیا، فرانسه، روسیه، اتریش، انگلیس و بسیاری از کشورهای دیگر سفر کرد. آلبرت، در سن ۳۷ سالگی، کتابی در رابطه با نسبیت عام به چاپ رساند و همان وقت هم رئیس انجمن فیزیک آلمان شد. بعد تکانه ی کوانتاهای نور را محاسبه کرد که در سال ۱۲۹۶ مقاله ای با همین عنوان در رابطه با شبیه سازی گذار اتمی به چاپ رساند. در سن ۳۸ سالگی هم مدیر مرکز قیصر- ویلهلم آلمان شد، (مؤسسه ای که تحقیقات آلمان را حمایت می کند) و در همین سال هم مقاله ی معادلات کیهانشناسی با ثابت کیهانی را به چاپ رساند و انبساط جهان را از معادلاتش استخراج کرد. آلبرت خیلی خوش شانس بود که یک سال بعد جنگ جهانی اول تمام شد و آرامش به کشور آلمان برگشت و دیگه تیتر روزنامه ها همش از جنگ و خونریزی نمی نوشتند!!

آلبرت انیشتین

آلبرت دیگ سنی ازش گذشته بود و در یک چشم بهم زدن به چل چلی رسیده بود! در همین دوران هم مادرش را که ۶۳ ساله شده بود را از دست داد! آلبرت توی کنج تنهایی اش رفت و از مرگ مادرش سخت ناراحت شد. هر چی که باشه مادرش اولین کسی بود که آلبرت را باور کرد و همیشه نابغه صدایش می زد!! یک سال بعد از این قضیه، آلبرت به آمریکا سفر کرد. اما جالبه که وقتی آلبرت و همسرش به بندرگاه نیویورک رسیدند، با استقبال شدید و تظاهرات پرشوری مواجه شدند که به احتمال قوی شبیه آن هیچ وقت، زمان ورود یکی از دانشمندان رخ نداده بود! همچنین آلبرت  در ۴۳ سالگی به آسیا و کشورهای چین، ژاپن و فلسطین هم سفر کرد و این خاتمه سفرهایش بود. در این سن هم برنده ی جایزه ی نوبل در فیزیک “به پاس خدمات در فیزیک نظری و بویژه کشف قانونمندی اثر فوتو الکتریک” شد. ولی همانطور که به همسر اولش قول داده بود، این جایزه را برای پسرش کنار گذاشت!

در سن ۴۸ سالگی، آلبرت انیشتین با نیلز بور (فیزیکدان اتریشی) در مورد تفسیر نظریه کوانتومی شروع به بحث کرد. در پنجاه سالگی اش هم مقاله ای در مورد وحدت نظریه میدان گرانش و میدان الکترومغناطیسی برای روشن کردن فکر مردم، چاپ کرد. آلبرت که به آمریکا یکبار سفر کرده بود، این بار به مرکز صنعتی کالیفرنیا رفت و چند سال بعد هم به عنوان استاد کامل در مرکز تحقیقات مطالعات پیشرفته پرینستون انتخاب شد. البته آلبرت یک شرطی هم گذاشته بود و اینکه به صورت نیمه وقت هم استاد دانشگاه برلین باشد! هر چی باشه الان دیگ آلبرت انیشتین مغز فیزیک شده بود و توی حرفهایش نه نمی آوردند. در سن ۵۴ سالگی آلبرت، نازیها  در آلمان بر سر قدرت آمدند و آلبرت اینبار به انگلستان رفت و از آنجا هم دوباره به آمریکا رفت و مقیم آمریکا شد. یک سال بعد از آمدنش به آمریکا گذشته بود که دخترش، الیزه انیشتین از دنیا رفت و مدتی بعد هم همسرش، السا از دنیا رفت. دیگر آلبرت حسابی دست تنها شده بود ولی باز هم دلیلی نمی شد که آلبرت دست از سر فیزیک و نظریه هایش بردارد! و دو دستی به آنها چسبیده بود و ول هم نمی کرد!

جالبه که جنگ جهانی ها انگار دست بردار نبودند! که در سن ۶۰ سالگی آلبرت جنگ جهانی دوم هم شروع شد. این موقع بود که آلبرت به ریاست جمهوری آمریکا، روزولت نامه نوشت و او را از ساختن بمب اتمی مطلع کرد. فکرهای بمب افکن آلبرت آخرش هم سر از ساختن بمب در آورده بود!! و حسابی خودش را توی دل آمریکایی ها جا داده بود. این زمان بود که در سن ۶۱ سالگی تابعیت آمریکا را هم قبول کرد ولی تابعیت سوئیس را هم از دست نداد! جالبه آلبرت همه چیز را با هم می خواسته! الحق که مخش هم خوب کار می کرده است! همان وقتها به انیشتین خبر رسید که همسر اولش از دنیا رفته است. در چند سال بعدی انیشتین مشغول فکر کردن در مورد جهان و بوجود آمدن آن بود.  در سن ۶۶ سالگی آلبرت، که بمب های اتمی باعث شده بودند که هیروشیما و ناکازاکی را با خاک یکسان کنند. همین وقت هم جنگ جهانی دوم هم تمام شد. آلبرت که نقش مهمی در بمب ساختن داشت، بعدها به عنوان سرگروه کمیته فوری دانشمندان اتمی انتخاب شد.

آلبرت همچنان به تلاش در مورد نظریه نسبیت ادامه می داد تا اینکه در سال ۱۳۲۷ وقتی که ۶۹ ساله شده بود، مقاله ای را با عنوان “تعمیم نسبیت عام” به چاپ رساند. چند سال بعد هم به انیشتین پیشنهاد دادند که رئیس جمهور بشود ولی آلبرت اهل این داستانها نبود و به راحتی ردش کرد! ترجیح می داد که به دور از این حاشیه ها زندگی کند و سرش توی لاک خودش باشد!!

معمای زمان و فضای آلبرت انیشتین!

 

حالا تصور کنید یک روز از خواب بیدار می شوید و می فهمید که دنیای اطرافتان کاملا تاریک شده، نه تختخوابتان هست و نه اتاقتان و نه اصلا خورشید! هر چی که قبلا بوده حالا نیست و ناپدید شده است و تنها شما ماندید و یک فضای تاریک و سیاه که در آن شناور هستید. حالا یک سوال مهم، شما شروع به حـــرکـــت میکنید… اما یک دقیقه صبر کنید، از کجا میتونید بفهمید آیا اصلا حرکت میکنید یا نه؟ شاید کمی گیج کننده به نظر برسد، اما فقط تصور کنید؛
چون جوابش خیلی ساده است : شما هیچوقت نمیتونید بفهمید! به هیچ روشی نمیتونید بفهمید آیا دارید  دور میشوید یا نزدیک، آیا میروید؟ یا می آیید؟؟
حالا یه سوال دیگه! گیج نزنین!! تصور کنید در همان فضای تاریکی که هستید تخت خوابتان هم کنارتان است ولی کنارتان زیاد نمی ماند و دور میشود… شما به خوبی میبینید که تختخوابتان در حال دور شدن است، اما… صبر کنید! از کجا معلوم شما از تخت خوابتان در حال دور شدن نیستید؟ چطور میتونید مطمئن شوید؟ جواب این راحته، به هیچ طریقی نمیتونید بفهمید!، اما چرا؟؟؟ این سوالات، دقیقا آزمایش های ذهنی آلبرت اینشتین بودند!!

 

نظریه جاذبه زمین

قبل از انیشتین، دانشمندانی مثل نیوتن به جاذبه زمین پی برده بودند. ولی آلبرت آمد و گفت که آقای نیوتون ! گرانش را دقیقا نمی توان به شکل یک نیرو مطرح کرد . بلکه توصیف دقیق تر و کاملتر ، این است که گرانش را نوعی تغییر شکل فضا و زمان بدانیم که این تغییر فضا و زمان باعث به وجود آمدن نیروی جاذبه نمی شود! خب یعنی چی ؟ نیوتون گفت که جاذبه مثل طنابی بین خورشید و زمین عمل می کند اما انیشتین گفت که آقای محترم، جرم خورشید باعث ایجاد یک فرورفتگی در ساختار فضا می شود (فعلا زمان را حذف می کنیم ) این فرو رفتگی یا گودی باعث می شود که دیگر اجرام به سمت آن گودال کشیده شوند و چون دارای سرعت چرخشی حول خورشید هستند ( یعنی به دور خورشید می چرخند ) هیچگاه به خورشید بر خورد نمی کنند. برای اینکه خیالت را راحت کنم تا بهتر متوجه بشوی، فرض کن که حوض یا سینک ظرفشویی را پر از آب می کنی ( بهتر است که محل خروج آب از سینک در وسط سینک ظرفشویی باشد )، حالا درپوش خروجی آب را بردار … چه اتفاقی می افتد؟ آب در یک حالت دورانی شروع به خروج میکند و یک گودال کوچک که در حال دوران است در بالای خروجی درست می شود .

نظریه نسبیت عام انیشتین

 

 

اگر یک توپ پینگ پونگ را در نقطه ای بر روی آب قرار بدهی میبینی که توپ شروع به دوران حول گودال آب میکند و رفته رفته به گودال آب یا فرو رفتگی بالای سر خروجی آب نزدیک می شود .اگر سرعت دورانی (سرعت دورانی که من میگم همون سرعت چرخش توپ حول گودال آب است) . اگر سرعت توپ به یک حد معینی برسد . توپ دیگر به سمت گودال آب حرکت نخواهد کرد و فقط به دور گودال آب ایجاد شده خواهد چرخید. خب حالا نسبیت را بخش به بخش با این آزمایش تطابق میدهیم! گودال آب ایجاد شده  که همون فرورفتگی در فضا ( فعلا زمان را بی خیال ) به وسیله خورشید است . توپ پینگ پونگ هم همان زمین است. همانطور که توپ پینگ پونگ می خواهد به سمت گودال آب حرکت کند، زمین هم می خواهد به سمت خورشید ( البته در حقیقت به سمت گودال خورشید) حرکت کند و به آن جذب شود. این جذب شدن زمین به خورشید همان جاذبه نسبیتی است  و چون سرعت چرخش زمین به دور خورشید کاملا متناسب است پس در جایگاه خود ثابت مانده و به نیروی جاذبه غلبه کرده است!! همه اینها که گفته شد مربوط به نسبیت عام انیشتین بود.

 

نسبیت خاص بطور خلاصه تنها نظریه ایست که در سرعتهای بالا ( در شرایطی که سرعت در خلال حرکت تغییر نکند-سرعت ثابت) میتوان به اعداد و محاسباتش اعتماد کرد. جهان ما جوریست که در سرعتهای بالا از قوانین عجیبی پیروی می کند که در زندگی ما قابل دیدن نیستند. مثلا وقتی جسمی با سرعت نزدیک سرعت نور حرکت کند، زمان برای او بسیار کند می گذرد و همچنین ابعاد این جسم کوچک تر میشود. جرم جسمی که با سرعت بسیار زیاد حرکت می کند دیگر ثابت نیست بلکه زیاد می شود. اگر جسمی با سرعت نور حرکت کند، زمان برایش متوقف می شود، طولش به صفر میرسد و جرمش بینهایت میشود.
از نتایج جالب تئوری نسبیت خاص می توان به بیان ارتباط میان زمان و و فضا و اینکه تمام موجودیت ها در دنیا با یکدیگر مرتبط بوده و بر یکدیگر اثر می گذارند، اشاره کرد. نیوتن معتقد بود که زمان ثابت است و در تمام نقاط به یک صورت عمل می کند. اما اینشتین نشان داد که اینگونه نیست. مثال جالبی که معمولا در این باره بیان می شود آن است که دو برادر دوقلو را در نظر بگیرید. یکی روی زمین می ماند و دیگری با یک فضا پیما با سرعت نزدیک به نور به سمت فضا حرکت میکند. بعد از آنکه برادر روی زمین ۱۰۰ سال از عمرش بگذرد، برادری که در فضا پیما می باشد فقط یکسال از عمرش گذشته است! آیا فکر نمی کنید گذشت زمان برای دو برادر دوقلو که یکی با سفینه به فضا می رود و دیگری روی زمین می ماند، متفاوت باشد؟

نظریه ثابت نبودن زمان

دوقلویی که به فضا می رود، فکر می کند زمان با سرعت می گذرد؟ به نظر شما وقتی به زمین بازگشت، کدام یک پیرتر می شود؟ به دلیل این که چارچوب دوقلویی که به فضا رفته، ساکن نیست، زمان برای او سریع تر خواهد بود و وقتی برگشت، برادر خود را پیرتر از خود خواهد دید!اگر داخل محفظه ای باشید که با سرعت بالا میچرخد و بعد از آن بیرون بیایید، می بینید که دوقلوی شما که بیرون محفظه نشسته بود، بیش تر از شما سن دارد!

نظریه نسبیت خاص

نظریه نسبیت خاص میگه که:
۱ – سرعت نور همواره ثابت است.
۲- در حرکت با سرعت نور، زمان متوقف می شود.
۳ – در حرکت با سرعت نور، جرم متحرک بینهایت میشود.  E=mc2  
این معادله میگه که ماده و انرژی می توانند که بهم تبدیل شوند و هر تکه از ماده مساوی با مقدار زیادی انرژی است.

نظریه کوانتومی

 

همچنین همانطوری که نیوتن میگفت که نور از ذراتی به اسم فوتون تشکیل شده، آلبرت نظرش این بود که کل جهان یعنی ماده و انرژی علاوه بر “موجی بودن” از ذرات ریزی تشکیل شده است و با همین ایده هم آلبرت و دانشمندان دیگر علمی را پایه ریزی کردند به اسم فیزیک کوانتوم که به درد همه چیز هم می خورد!

 

آلبرت انیشتین در اواخر زندگی

آلبرت اواخر زندگی اش به یه مرضی گرفتار شد و در ۳۰ فروردین سال ۱۳۳۴ توی سن ۷۶ سالگی در بیمارستانی در شهر پرینستون برای همیشه از زندگی استعفا داد! ولی آلبرت حتی تا شب قبل از مردنش هم روی نظریه میدان واحد کار میکرد و می خواست که همه نیروهای جهان را بهم ربط دهد!! امروزه با اینکه بیشتر از نیم قرن از مرگ آلبرت انیشتین میگذره، هنوزم که هنوزه کسی نتونسته این نظریه را کامل کند!! فیزیک هر چی که داره از علم نابغه ای مثل انیشتین بوده است!

آلبرت انیشتین

 

 

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *