تبر بیرحمی

ظهر زمستانی سرد
واژه ها کز کرده
بس که سردش بود آسمان
ابرها را زد بغل
لبریز باران شد هوا
شیشه ها غرق صدا
شرشری بود بپا
من صدا کردم تورا
آری تو بودی ای خدا
در درون قطره ها
میچکیدی شبنم وار

تبر بیرحمیاز دل ابری سپید
تا درون ریشه ها
لب گل لبریز دعا
عطر دعایش پیچید
در حیاط خیس ما
کوچه ی ما اما در برهوتش نداشت
سراغی از سرو و چنار
گنجشک هم سرگردان
شاخه را گم کرده
با تعجب میدید
تبر بیرحمی درختها را کنده
*****ابراهیمیان*****

شما ممکن است این را هم بپسندید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *