پسری که به جنگ دیوها رفت !

یک پسری بود که از صبح تا شب میخورد و میخوابید. ننه بیچاره اش هم از صبح تا غروب برای مردم کار میکرد. امّا پسره چه کار می کرد؟… هیچ چی میخورد و شکم گنده میکرد. تا اینکه بالاخره ننه اش از دستش ذلّه شد. او را از خانه انداخت بیرون و گفت تا نروی برای خودت کاری پیدا نکنی، نباید به خانه برگردی. پسره هرچی گریه زاری کرد و اشک ریخت، ننه در را باز نکرد که نکرد. این بود که راه افتاد و رفت… رفت و رفت تا به صحرایی رسید.آنجا نزدیک دهِ دیوها بود.چشمه هم چشم های بود که دیوها برای خودشان از آن آب می بردند. دیوی از هم هجا بی خبر کوزه به دوش آمد آب بردارد که چشمش افتاد به پسره. دید کوهی از گوشت روی زمین خوابیده و چنان خرّوپفی راه انداخته که گوش فلک را کر کرده. دیو دوید به طرف دهشان. تا رسید داد و هوار راه انداخت که چه نشسته اید؟ آدمیزادی اینجوری و آنجوری آمده. دیوها افتادند به سروصدا که چه کار بکنند چه کار نکنند؟ عقلشان به جای نرسید. آنها کدخدایی داشتند که به اندازه ی ارزنی عقل توی کلّ هاش بود. گفت: «سروصدا نکنید. چند دیو گنده، جمع شوید بروید سر وقتش. اگرخواب بود، حسابش را برسید. اگر بیدار شده بود، بیاوریدش به ده. »

افسانه های کهن پسری که به جنگ دیو رفت
چند دیو گنده راه افتادند طرف چشمه. وقتی رسیدند که پسره از زورگرسنگی از خواب بیدار شده بود. تا دید دیوها دارند می آیند، ترسید.دیوها که دیدند پسره بیدار است، چوب و چماقها را پشت سرشان قایم کردند و افتادند به تعظیم و تعارف که: خوش آمدی… قدم رنجه کردی… منّت بگذار و به ده ما بیا.پسره که اوّل ترسیده بود، با دیدن رفتار دیوها ترسش را فراموش کردو همراهشان راه افتاد. نرسیده به ده،کدخدای دیوها به استقبالش آمد.
کدخدا و دار و دست هاش پسره را باکلّی عزّت و احترام بردند به خانه و پشتش پشتی گذاشتند. کدخدادستور داد که اوّل چای بیاورند.پسره خرت و خرت قندها را زیر دندان خرد میکرد و لیوان پشت لیوان چای میخورد.شب، پسره از جایش بلند شد.
آهسته از اتاق زد بیرون. دید از اتاق روبه رو صدا میآید. رفت جلو و گوشش را چسباند به در… بله دیوها داشتند نقشه میکشیدند که چه طور وقتی خوابید بریزند سرش و حسابش را برسند. برگشت به اتاقش و بالش و یکی دو تا پشتی را گذاشت زیر لحاف و رفت پشت پرده قایم شد. شب که از نیمه گذشت، دیوها با چوب و چماق ریختند به اتاق. افتادند به جان رختخواب حالا نزن  کی بزن. زدند و لحاف و تشک را تکّه پاره کردند بعد هم به خیال اینکه حساب پسره را رسیده اند، رفتند به اتاق روبه رویی و خوابیدند. پسره صبح کدخدای دیوها را صدا کرد. کدخدای دیوها و بقیّه دار و دست هاش هراسان پریدند بیرون. چی شده چی نشده؟ با دیدن پسره دو تا شاخ که داشتند هیچ، دوتای دیگر درآوردند. شب که شد، پسره دیگر حواسش جمع بود. میدانست دیوها به این سادگی دست از سرش برنمیدارند. پس یکی دو تا کوزه برداشت و آمد به اتاقش. کوزه ها را گذاشت زیر لحاف و باز رفت پشت پرده قایم شد. صبر کرد تا دیوها بیایند. دیوها ای نبار یک خورده دیرتر از شب قبل آمدند امّا گرز و چماقهای بزرگتری برداشته بودند. دیوها میکوبیدند  و وقتی صدای خرد شدن کوز هها را می شنیدند، فکر میکردند که پسری که به جنگ دیوها رفت استخوانهای پسره خرد میشود. آنقدر زدند که از نفس افتادند و رفتند بخوابند. صبح آفتاب نزده، رفت بیرون و با صدای بلند کدخدای دیوها را صدا زد. چنان نعر های کشید که صدایش توی ده دیوها پیچید و خودش هم تعجّب کرد. این بار کدخدای دیوها چنان سراسیمه از اتاق پرید بیرون که پایش گیر کرد به چارچوب در و کلّه پا شد. پسره به زحمت جلو خنده اش را گرفت. چرا این وقت صبح بیدار شدی عزیز جان؟… هنوز صبحانه آماده نشده. پسره الکی بدنش را خاراند و گفت: «این چه دهی است که شما دارید؟… چه طوری با این پشه ها میتوانید بخوابید؟ » کدخدای دیوها گفت: «چه کار کنیم؟… پشه اند دیگر… حریفشان نمی شویم. » پسره گفت: «باید جای دهتان را عوض کنید! » به دستور کدخدا هرچی طناب بود آوردند. پسره طنابها را به هم گره زد و از خانه بیرون رفت. پسره از ده که بیرون میرفت سر طناب را داد دست یکی از دیوها و گفت برود و دور ده بگردد. حالا طناب دور تا دور ده کشیده شده بود. پسره دو سر طناب را انداخت روی کولش و گفت: «میخواهم ده را بکشم و ببرم نزدیک ده خودمان. آ نجا ننه ام  میداند چه طور پشه ها را فراری بدهد. » دیوها تا این را شنیدند، باور کردند که پسره راست راستی میتواند دهشان را با خودش بکشد و جابه جا کند. بنابراین، افتادند به التماس و زاری که این کار را نکند. کدخدای دیوها هم گفت بگذارد دهشان سرجایش باشد و در عوض هرچی بخواهد به او م یدهد. به دستور کدخدا، دیوها خمره های طلا را گذاشتند روی کولشان تا به خان هی پسره برسانند. امّا بشنوید از ننه ی پسره که با رفتن او پشیمان شد. با خودش گفت: «عجب کاری کردم!… چرا بچّه ام را بیرون کردم؟ » تا اینکه دید چند سیاهی دارند نزدیک میشوند. خوب که نگاه کرد، دید دیو است. ترسید و پرید توی خانه و در را بست. پسره که دید ننه اش رسید، جلو رفت و گفت: «نترس… این دیوها کاری به تو ندارند. » بعد هم مشتی طلا و جواهر از زیر در ا نداخت داخل. ننه خوشحال پرید بیرون و پسرش را بغل کرد. پسره قبل از ای نکه دیوها را رد کند، خیش به گردنشان بست و زمینی را که نزدیک خانه بود شخم زد. بعد هم گشت و هرچی آدم فقیر و ندار بود با طلا و جواهر دارا کرد. وقتی هم طلا و جواهراتش تمام شد، افتاد به کار کردن و شد همان چیزی که ننه اش میخواست.

افسانه ی از نیشابور به روایت جعفر توزنده جانی

منبع مجله رشد

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *