پدرم عشق فوتبال

بازی فوتبال

پدرم عاشق فوتبال است. از آن عاشقهای سینه چاک که اگر پایش بیفتد، حاضر است حتی تا ورزشگاه هم بدود و حتی مرا هم با خودش ببرد. او از قضا طرفدار پروپا قرص یکی از تیمهای سرخ اآبی هم هست. توی ورزشگاه حتی تخمه هم می خورد! و مدام کله اش را این سو و آن سو می چرخاند و هر جا که توپ می رود، چشمهای او هم مثل دوربین فیلمبرداری آن را دنبال می کند.

 

‏یک روز با پدرم رفتیم ورزشگاه. پدرم عادت دارد تا جایی که می تواند به زمین بازی نزدیک شود.، آن قدر نزدیک که بتواند حتی سر بازیکنان داد بکشد. او می گوید آ.م وقتی به ورزشگاه می رود باید بتواند سر بازیکنی که بد بازی می کند یا توپ را خراب می کند، داد بکشد؟ وگرنه اگر قرار باشد آدم نتواند صدایش را به گوش بازیکنان برساند، همان بهتر که از تلویزیون بازی را تماشا کند که هرچه داد بزند بازیکن نمی شنود و این هم هیچ مزه ای ند ارد!

داستان بازی فوتبال

 

‏خلاصه، بازی گرم بود و پدرم که از شدت هیجان پوست تخمه را می خورد و مفز آن را دور می انداخت،

 

‏چهارچشمی بازی و توپ و بازیکنان را دنبال می کرد. در همین هنگام، جلو چشم پدر من، توپ به نفع بازیکنان تیم مورد علاقه پدرم به اوت رفت؟ اما داور  مسابقه،  از قضا هنوز هم به خاطر قضاوت نکردن فینال جام جهانی از فیفا عصبانی بود، اوت را به نفع تیم حریف گرفت. بازیکنان تیم مورد علاقه پدر من، و خود پدرم، با صدای بلند به داور اعتراض کردند. پدرم که پوست تخمه های داخل دهان و لابه لای دندانش نمی گذاشت صدای اعتراضش را به خوبی به گوش جهانیان برساند، دهانش را تا حد ممکن باز کرد ه  ‏بود و داد می زد.

فوتبال من و پدرم

‏در همین موقع، یکی از بازیکنها به طرف توپ رفت که در گوشه ای از چمن در انتظار شوت شدن افتاده ‏بود و به نشانه اعتراض، ضربه محکمی به توپ زد، به این معنی و مفهوم که:‌»برو بابا تو هم با این داوری کردنت!‌«

‏از خوش شانسی یا بدشانسی، من در یک لحظه متوجه شدم که توپ با سرعت به سمت من و پدرم می آید! اعتراض آن بازیکن آن قدر قوی و شدید بود که اگر توپ به کله ام می خورد، ممکن بود از گردنم جدا شود یا صورتم پهن شود. این بود که به طور غریزی، ناگهان سرم را دزدیدم!

‏چشمتان روز بد نبیند! توپ با سرعتی معادل صد و هفده کیلومتربر ساعت به صورت پدرم خورد و صدای اعتراضی پدرم به ناله تبدیل شد! توپ هم کمانه کرد و دوباره به زمین بازی برگشت.

پدرم همین که از گیجی درآمد و چشمهایش باز شد، هر دو دستش را بلند کرد و کله مرا نشانه گرفت و محکم بر سرم کوبید و فریاد زد: ><خاک بر سرت نکنند! این توسری را بخو‌«تا تو باشی که دیگر از توپ نترسی!

منبع: کتاب قند و نمک ، نوشته احمد عربلو

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *