دختری که دوستانش را از چنگ گرگ نجات داد

ماجرای این داستان چند سال قبل، در روستای ورجوشان شهرستان خدابنده، از توابع زنجان اتّفاق افتاد. نام شخصیّت های داستان نیز کاملاً حقیقی است. «زینب حسنی » به خاطر شجاعت و فداکاری خود مورد تجلیل بسیاری از مقامات و مسئولین زنجان قرار گرفت.

نزدیک امتحانات بود و فکر من شده بود درس و درس. حتی وقتی با چند تا از هم کلاسی هایم از مدر سه آمدیم بیرون، در تمام طول راه ‏، از امتحان و برنامه هایی که برای در س خواندن داشتم، صحبت می کردم. آن قدر که مینا، دوستم با خنده گفت. ای بابا، تو هم هیچ هنری نداری جز همین یکی! ناراحت شدم اصلاً حرفی نزدم. به خانه  رسیدم. خسته و گرسنه بودم. مثل هر روز کیفم را گذاشتم گوشه ی راهرو و داد زدم.

‏_ مادر … کجایی؟ از گرسنگی مردم!

‏جوابی نشنیدم. عجیب بود! یکی یکی اتاق ها را گشتم. به انباری و آشپزخانه هم سر زدم. اما مادر نبود.

‏باید به سراغ نان و پنیر می ر فتم!

حسابی سیر شده بودم. خستگی ام هم در رفته بود. حالا می توانستم با خیال راحت بنشینم و فکر کردم وقتی امتحان هایم  را دادم، از مادر آشپزی و خیاطی یاد می گرفتم تا مینا بفهمد کارهای دیگری هم بلدم!

هنوز چند صفحه بیشتر نخوانده بودم که ناگهان صدای جیغی از دور به گوشم  رسید! سرم را بلند کردم و نگاهی به دور و بر انداختم. خبری نبود! فکر کردم صدای جیغ بچه های کوچه است که لابد یکی شان جر زده بود.

‏دوباره شروع به خواندن کردم. هنوز نصف صفحه  را تمام نکرده بودم که صدای جیغ دیگری به گوشم رسید و پشت سر آ ن، جیغ های دیگر و سروصداهایی عجیب که در هم و برهم بودند! به خودم گغتم.

‏_ «نه، این جیغ ها مال بازی نیست‌»،

‏کتاب را بستم تا صداها را بهتر بشنوم. یکی از صداها، شبیه صدای آذر، دختر کوچک همسایه بود ولی تشخیص بقیه ی صداها برایم سخت بود! کنجکاو شدم. کتاب را گذاشتم گوشه ی حیاط و گفتم: بهتر است بروم ببینم چه خبر شده!

‏به طرف در حیاط رفتم. اما نرسیده، برگشتم. حسی به من می گغت دست خالی نرو زینب!  رفتم سراغ چوب دستی که پدرم کنار باغچه گذاشته بود. کمی سنگین بود. ولی آ ن را برداشتم. صدای جیغ دیگری بلند شد. ترسیده بودم. توی دلم گغتم: ‌«یعنی چه اتغاقی افتاده؟»

‏در حیاط را با عجله باز کردم و از خانه بیرون رفتم. به این طرف و آ ن طرف نگاه کردم. ناگهان نگاهم به  روبه رو خیره ماند و سرجایم میخ کوب شدم! یک سگ بزرگ راه را به آذر و معصومه بسته بود! ‏آذر زیر دست و پای حیوان افتاده بود و معصومه، کمی دورتر از ترس این ور و آن ور می رفت. صدای آذر به سختی شنیده می شد اما جیغ های بلند و کوتاه معصومه ادامه دار بود. نمی دانستم باید چه کار کنم. برای لحظه ای ترس، مانع جلو رفتنم شد. باید کاری می کردم. با خودم گفتم:

‏_‌«چرا ایستاده ای زینب؟ برو … آذر و معصومه منتظر ‏کمک تو هستند. برو و سگ را فراری بده. برو»

دختر و گرگ

ناگهان نیروی عجیبی در وجوم احساس کردم  حالی که چوب دستی را بالا برده بودم، به سرعت به طرف آن ها دویدم. معصومه تا مرا دید دوان دوان خود را به من رسانید و با بغض و گریه داد زد. ‏- آذر … آذر … حرف نمی زند. آذر مرده! ‏با بغض و عصبانیت به طرف حیوان  رفتم. در چند قدمی اش بودم که با دیدن برق چشم هایش بی اختیار فریاد زدم: ‏_ ‌«وای … خدایا … این سگ نیست … گرگ است: …» ‏نفمیدم چه طور و با چه نیرویی، چوب دستی را به سرگرگ زدم. زوزه ی وحشتناکش در گوشم پیچید.

با یک خیز بلند از روی آ ذر  به کناری پرید. معصومه هنوز جیغ می کشید و آ ذر بی هوش و زخمی، م وی زمین ‏افتاده بود. نکاه نگران من به نکاه خشمکین گرگ دوخته ‏شد. حس می کردم نفسم سخت بالا می آ ید. با صدایی بلند گفتم‌ «خدایا، کمکم کن .. ‌»

‏چوب دستی را بالای سرم گرفتم و تمام حواسم را متوجه گرگ کردم. چشم های کوچکش را مستقیم به من دوخته بود. می دانستم که هدفش حمله ای ناگهانی است. اما به کدام یک از ما، نمی دانستم! فقط این را می دانستم که هرطور است باید او را فراری بدهم.

‏گرگ آ هسته، یک قدم عقب  رفت. چوب دستی را بالا بردم. به طرفم پرید. جا خالی دادم و دم همان حال چوب دستی را با تمام قدرت، بر سرش کوبیدم. گرگ تلوتلو خورد. بعد ایستاد. زوزه ی وحشتناک و بلندی کشید و بی هوش  روی زمین افتاد. به چوب دستی نگاه کردم. از وسط شکسته بود! دم یک لحظه با خودم گفتم: «  وای … اگر دوباره بلند شود‌»

‏ماندن عاقلانه نبود. ته مانده ی چوب دستی را گوشه ای پرت کردم و به طرف آذر، که خونی و بی هوش روی زمین افتاده بود، رفتم و تازه آن موقع بود که متوجه شدم معصومه هم از کمر و پا، زخمی شده است! هر طوری بود آذر را روی کول انداختم. معصومه هنوزگریه می کرد. دستش  را گرفتم و گفتم: ‌«گریه نکن. همه چیز تمام شد. بیا از این جا فرار کنیم.

‏تازه  راه افتاده بودیم که سروصدای همسایه ها  را شنیدم. یکی از آ ن ها زودتر  رسید. نگاهی به گرگ و نگاهی به من و معصومه و آ ذر انداخت و گفت: ‌« آ ه … پس راست خبر ‏آ ورده بودند! ببین گرگ لعنتی با این بچه ها چه کرده!،<

‏بعد آذر را از کول من پایین آ ورد. گوشش را  روی قلب او گذاشت و با خوش حالی فریاد « خدایا شکر، بچه زنده است. باید برسانیمش بیمارستان‌»

‏در همین موقع، بقیه ی همسایه ها هم سر رسیدند. چند تایی کنار گرگ ماندند تا خدمت او برسند و چند تایی هم، همراه آ ذر و معصومه رفتند. انگارکه کوه کنده باشم، با پاهایی بی جان و خسته به سمت خانه راه افتادم.

ساعتی بعد، مرتب و تمیز، در اتاق نشسته بودم که پدر و مادرم آ مدند. نگاه هر دو نگران، اما تحسین کننده بود. پدرم جلو آمد. دستش را روی شانه ام زد و گغت: «باید به داشتن چنین دختر شجاع و فداکاری افتخار کنم. لبخندی روی لب های رنگ پریده ی مادرم نشسته بود.

از رختخواب تازه بیرون آ مده بودم که صدای زنگ دم کوچه بلند شد. با خودم گفتم: «صبح به این زودی کی می تونه باشه؟!‌»

‏از پنجره به حیاط سرک کشیدم. پدر در حال باز کردن در کوچه بود. کنجکاو از اتاق خارج شدم و به حیاط رفتم. تا چشم پدر به من افتاد، خنده ای کرد و با صدای بلند گغت: «ختر شجاع! بیا، این آ قایان از ادار ه ی محیط زیست آمده اند، می خواهند گرگی را که از بین برده اند به تو نشان بدهند. ببین این گرگ، همان گرگی است که از تو شکست خورده است؟!»

‏با عجله ولی با تردید و ترس جلو  رفتم. یاد دیروز افتاده بودم. پدر متوجه شد. دستش را روی شانه ام گذاشت. بعد خندید و گفت« ‌«عجب دختر شجاعی! با گرگ زنده و ه ام می جنگد، اما از گرگ مرده می ترسد!»

‏به پدر چسبیدم و آ هسته و با احتیاط، به صورت گرگ ‏نگاه کردم و ناگهان با صدای بلند، گغتم‌ «وای خودش ‏است. ببینید، روی سرش، جای چوب دستی من است بعد پرسیدم: «از آ ذر و معصومه خبر دارید؟»

‏یکی از آ ن ها خندید و گغت: «بله خانم فداکار! خوش بختانه حال هر دویشان خوب خوب است.‌«

‏همان آقا، این باز رو به پدرم کرد و گفت: «آقای حسنی، عصر امروز، در سالن سر خیابان، به خاطر کار بزرگی که دختر شما انجام داده، جشنی ترتیب داده ایم. منتظرتان هستیم.

‏ مدرسه ام داشت دیر می شد. بدون آ ن که صبحانه بخورم، روپوشم را پوشیدم. کیفم را برداشتم و با گفتن یک خداحافظ بلند، از خانه بیرون آ مدم. ‏از در کلاس که وارد شدم ناگهان بچه ها از جایشان بلند شدند و در حالی که هورا می کشیدند، برایم دست زدند. بعد هم یک صدا گغتند‌ «زنده باد. زنده باد زینب فداکار»

حسابی جا خورده بودم. نمی دانستم چه باید بگویم. حتی کلمه ی دیگر از مغزم پاک شده بود! در همین حال چشمم به دوستم مینا افتاد. احساس می کردم نظرش درباره ی من عوض شده است!

منبع: رشد نوجوان


 

 

 

 

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *