متن های ادبی زیبای نوجوانان

خیلی خوبه که شروع به نوشتن کنید. بله با شما نوجوونها هستم. یک گوشه ی آروم و ساکت پیدا کنید و یک قلم و کاغذ و بعد شروع به نوشتن انشا نوجوانی کنید. اگه یک استکان چایی هم پیشتون باشه، دیگه بهتر!!. لازم نیست متن ها تون خیلی بلند باشه. بلکه حتی یک متن ۴ جمله ای هم برای شروع خوبه. شرط اول نوشتن نترسیدنه. دلنوشته های خودتون را روی کاغذ بیارید. شجاع باشید!


خداحافظی با دبستان

سلام به

خداحافظی

با سلام به سال گذشته، آخرین

سالی که من در دبستان تحصیل کردم.

سا لهای امید، با هزاران دوست و

صدها خاطره؛ سا لهایی که با مقنعه ی

رنگارنگ، به کوچه پس کوچه های

کتابها می رفتم. سا لهایی که از راه های

ریاضی، از مفاهیم علوم، از سرزمینهای

جغرافیا، از شرح مدنی و از عشق قرآن،

درس زندگی آموختم.

واقعاً که عمر انسان کوتاه است؛ آن قدر

کوتاه که تا چشم باز کنی، خود را در دنیای

دیگری م یبینی. من سا لها را با کتاب

گذراندم و بوی خوش گلهای فارسی

را احساس کردم. حالا وقتش رسیده که

دستهایم را رو به آسمان بلند کنم و فریاد

بزنم: دوران دبستان! روزهای کودکی!

خداحافظ برای همیشه ! و بدان که یاد و

خاطره ی تو هر لحظه در قلبم جاری است.

نرگس فرج پور / بابل


برای آخرین بار

برای آخرین بار

با التماس می نگرد

به چشمهای خیره ی او

و برای آخرین بار

صدا را از حنجرهاش می رهاند

چگونه می شود قلب او را به دست

آورد؟

در حالیکه پاره می کند

لباس درختان را

بی فایده است!

آخر برای باد چه اهمیّت دارد

فریادهای یک برگ ناشناس؟

مهسا صالحی / اصفهان


درواز ه ی  یک روز آفتابی

درواز ه ی

یک روز آفتابی

تا حالا چیزی گم کرده ای؟ پول،

کتاب، روان نویس یا خیلی چیزهای

دیگر؟ گم کردن در کل ناراحت کننده

است؛ امّا گم کردن کلید؛ یعنی پشت در

ماندن!

هی قدم می زنی، راه می روی و به

جایی نمی رسی. عقربه های ساعت هم

با تو لج می کنند و راه نمی روند، چاره

چیست؟ یا کلید باید از راه برسد یا این

که خودت مجبوری به جست وجویش

بروی.

بگذار رازی را با تو بگویم. من بارها و

بارها گم شد ه ام. آ نوقت شروع کرد ه ام

به وزیدن. از درخت ها و باران عبور

کرد ه ام. چاره ای نبود. باید به جست وجو

برمی خاستم. می خواستم دری را باز کنم

تا به آ بهای بی پایان برسم. نمی دانید

چقدر تشنه بودم. با رگبارها به شیشه ی

پنجره های بسته می خوردم. می خواستم

دست کم سایه ای ببینم. می خواستم

کسی مرا رشته رشته رشته ببیند و نگاه

کند کسی را که تازه از جاده های مه آلود

آسمان رسیده بود. میخواستم پس از

هزاران هزار بار مردن، دروازه ی یک

روز آفتابی را با کلید ایمان باز کنم.

من می خواهم کلیدم را پیدا کنم

تا باز کنم در خانه ی خورشید را، من

نمی خواهم همیشه در این تاریکی بمانم!

سیّد امین منجگانی / خراسان رضوی

منبع اشعار : مجله رشد

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *