لطیفه های ملانصرالدین

لطیفه های جُحا یا جوحی به بیشتر زبانهای دنیا ترجمه شده است. جوحی را در ایران به نام ملا نصرالدین میشناسند  بعضی اعتقاد دارند جحا و جوحی یک نفر نیستند بلکه دونفرند. جُحا کی آدم پخمه و ساده لوح است اما جوحی حیله گر و مکار است و همه حقه ها را بلد است. شاید هم هر دوی اینها یک نفر باشند که در موقعیتهای مختلف شخصیتهای مختلفی از خود نشان میدهد. کسی چه میداند؟!


2

ماه کهنه و نو

یک نفر از جوحی پرسید وقتی ماه نو میشود، ماه کهنه را چه کار میکنند؟گفت: ای ابله! تا به حال نفهمیدی؟ ماههای کهنه را خرد میکنند و ازآنها ستاره میسازند.

مهما نی

خسیسی جوحی را به مهمانی دعوت کرد و گفت: بیا خانه ما نان و نمکی هست با هم میخوریم جوحی به خیال اینکه خسیس تعارف میکند و غذای دیگری دارد با او به خانهاش رفت. میزبان همان نان و نمکی را که گفته بود بر سر سفره آورد. در همین وقت فقیری به در خانه آمد و گفت: به من غذایی بدهید. صاحبخانه گفت: برو خدا روز یات را جای دیگری بدهد فقیر دوباره غذا خواست. این دفعه صاحبخانه گفت: اگر نروی، سرت را با چوب میشکنم.

جوحی فریاد زد که ای فقیر! زودتر فرار کن. این نامرد هر چیزی بگوید، همان را بی کم و کاست انجام میدهد.

untitled

عذر جوحی

روزی همسایه از او طنابی خواست. گفت: شرمند هام. زنم روی طناب کنجد پهن کرده است تا خشک شود.  همسایه گفت: این چه حرفی است که م یزنی، چطور م یشود

روی طناب کنجد پهن کرد؟

گفت: اگر بخواهم به تو طناب ندهم همین بهانه بس است. اصلا میخواهی بگویم روی آن آرد پهن کرده است؟!

افتادن پیراهن

پیراهن جُحا روی بند رخت آویزان بود. باد آمد و آن را روی زمین انداخت. جُحا به زنش گفت: باید یک قربانی بدهیم.

زنش گفت:  برای چی؟ جُحا گفت: برای اینکه من داخل پیراهنم نبودم وگرنه الان دست و پایم شکسته بود.

اسب و قاطر زیرخاکی

روزی جحا به دیوار طویل هاش میخ می کوبید. از روی اتفاق دیوارسوراخ شد و طویله خانه همسایه، که پشت دیوار طویله جحا بود، پیدا شد. جحا اسب و قاطرهای زیادی آنجا دید. رفت به زنش مژده داد و گفت:  بیا دیوار طویله را کنده ام و اسب و قاطرهای زیرخاکی پیدا کرده ام. به گمانم این اسب و قاطرها را کسی از قدیم اینجا قایم کرده بود و من الان کشفشان کرده ام.

مزد بارکش

جُحا روزی آرد خریده بود و با باربری به خانه میبرد. در بین راه میان شلوغی مردم، باربر با آرد گم شد. جُحا چند روز بعد باربر را در خیابان دید و خودش را قایم کرد. گفتند: چرا پنهان شدی و نرفتی آردت را از او بخواهی؟

گفت: ترسیدم که مزد باربری اش را بخواهد.

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *