فیلی که بز شد !

حاکمی سپاه بزرگی از فیل داشت . در میان آنها یک فیل وحشی بود که کسی نمی توانست جلودارش باشد . یک روز حاکم به فیلبان گفت : اگر نتوانی فیل وحشی را رام کنی ، هم تو را می کشم و هم یا فیل را . فلبان از حاکم سه سال وقت  خواست تا فیل را تربیت کند . حاکم قبول کرد . فیلبان ، اول کار، فیل را در قفسی فولادی گذاشت و دست ها و پاهای او را به چهار ستون محکم بست . فیل روزها و شبها نعره می کشید و دست و پا می زد ، اما زورش به زنجیرها نمی رسید و ناچار آرام می گرفت . بعد به دستور فیلبان ، مدتی به فیل غذای به اندازه غذای گاو دادند . فیل سیر نمی شد و بی تابی می کرد ، اما تا مدتی غذای او همیت مقدار بود کم کم فیلبان غذای فیل را کمتر و کمتر کرد . فیل روز به روز لاغر تر و آرامتر می شد . تا اینکه روزهای غذای اور از گاو به میش و آخر سر به اندازه غذای بز رسید . فیلبان هر روز پیش فیل می رفت ، با او به نرمی و مهربانی حرف می زد و نوازشش میکرد . کم کم به دستور فیلبان ، زنجیرهای فیل را که حسابی ضعیف و لاغر شده بود ، باز کردند .. فیلبان افسار او را به دست گرفت و آرام آرام در باغ قصر چرخاند . چند روز که گذشت ، به دستور فلبان غذای فیل را زیاد کردند و دوباره از بز به میش و میش به گاو و سرانجام به قدر سیر شدن یک فیل بزرگ رساندند . فیل روز به روز رامتر و از سویی دیگر چاق و چلتر شد . سرانجام به اندازه هیکل اول خود درآمد . سر سه سال ، حاکم سراغ فیل وحشی را گرفت . فیلبان فیل رام را نشان داد . همه با تعجب درایت فیلبان را تحسین کردند . حاکم به فیلبان پاداش خوبی داد و مهر فیل بر دلش نشست .

داستان فیل و فیلبان از سندبادنامه

از داستانهای کهن ایرانی درسهای بسیاری میشود گرفت مثل این داستان که  در زندگی باید صبر داشت . به نظر شما چه چیزی دیگری می شود از این داستان آموخت ؟ نظرات خود را با میان در میان بزارید .

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *