عشق من موتور

خیلی از نوجوونها عشق موتور هستند یعنی دوست دارند، یه موتورسیکت داشته باشند و از صبح تا شب توی خیابون و کوچه ها ویراژ بدن و کسی کاری به کارشون نداشته باشه.  در این قسمت یه متن طنز در این خصوص از روزنامه شهران برایتون انتخاب کردیم:

حمل گوسفند با موتور

جوون که بودم، عشقم موتور بود. حتی گاهی باهاش درد دل می‌کردم! دستی به پشت موهام می‌کشیدم و بهش می‌گفتم: «موتوره خیلی دوست دِرُم عجیجم!»

 آخه این موتورگازی همه‌جا باهام بود. کلی هم کلاس داشت، در حد پورشۀ حالا! حتی یادم نمیاد راهنمایی رانندگی پلاکش کرد یا نه! صفرتا صدش خیلی خوب بود. البته بعضی وقت‌ها تا صد و پنجاه متر هم خوب می‌رفت، ولی بعد دیگه ریپ می‌زد. شب که به خونه برمی‌گشتم، مصیبت جای پارک داشتم، همه لگن‌هاشون رو این‌ور و اون‌ور حیاط گذاشته بودن. آخه یکی نبود بهشون بگه رخت که می‌شورین، لگن هاتون رو جمع کنین! چند تا از همسایه‌ها هم که الاغ داشتن، طنابش رو می‌بستن به علمک گاز. الاغم که دلفین نیست، خره، نمی‌فهمه، سر جای خودش وانمیسته که. من با همۀ مهارتم هم که بین دو تا الاغ پارک دوبل می‌کردم، باز لنگ و لگد مینداختن، موتورگازی‌ام خش ور می‌داشت. تازه صبح که میومدم، می‌دیدم نصف صندلی موتور رو هم خوردن! به همین خاطر تصمیم گرفتم با آسانسور بیارمش بالا! گرچه بازم صدای دزدگیر سرخود وقت و بی‌وقت این الاغ‌ها آسایش رو از ما گرفته بود. (حالا یادگرفتن آسانسور ماشین هم توی خونه‌های ریچ و ریچ کیدزا می‌ذارن، تا با خود ماشین تا توی هال پذیرایی بیان و هدیه تولد بچه‌شون رو که یه ماشین با یک نخ وصل شده بهشه، (چون وسط راه خراب شد، بکسلش کردن!) بهش اهدا کنن!
من با اون موتورگازی خیلی خاطره داشتم. یه بار یه نفر زیرش گیر کرده بود، یه آدم کاربلدی اومد، نجاتش داد و بعدش مسئول بلدیه شد! یه مدت هم که گوسفند خریدوفروش می‌کردم، آخر شب هر کدوم رو که خوب آب خورده بودن و سنگین و آمادۀ فروش شده بودن، این شب آخر زندگی شون، سوار می‌کردم، یه دوری می‌زدیم. ویراژ می‌دادم، تک‌چرخ می‌زدم، خط ترمز می‌کشیدم. حالا سایر راننده‌ها و عابران دلشون می‌خواست بعد از رد شدن من بگن گوسفند، بگن! با من نبودن که!
تا اینکه اون موتوره از مد افتاد. فروختمش، یک موتورسیکلت خریدم. خوبی موتورسیکلت این بود که دیگه سر جای پارکش با همسایه‌ها به مشکل نمی‌خوردم، یه کوچولو هم بین تویوتا و سانتافه جا مونده بود، راحت پارکش می‌کردم! خوبی این موتورسیکلت، صداش بود. آقای صدا بود برای خودش! هیچ‌کس صبح خواب نمی‌موند! از پشت بالکن میومدن بیرون و با چهره‌های درهم که برای سر صبح طبیعیه، دست تکون می‌دادن. اکثرا می‌گفتن اگه مردی وایستا تا بیایم پایین. ولی من که حوصله ماچ و بوسۀ تشکر رو نداشتم، یکی دو تا نیش گاز دیگه می‌دادم و با یه بوق خداحافظی می‌کردم. توی مسیر هم، من که مسابقات موتورسواری زیاد نگاه می‌کردم، سر پیچ طوری دور می‌زدم که این سر زانوم بسابه! یه کار برد-برد-برد بود. هم برای من که موفق شده بودم زانوم رو به زمین بسابم و هم برای پزشکی که به‌جای زانوهام پروتز گذاشت، هم برای طراحان مد!
حالا که سال ها از اون ماجراها گذشته و دیگه جون و جرئت موتورسواری ندارم، می‌بینم چقدر از موتور بدم میاد. از تو پیاده‌رو میرم، از چهار طرفم موتور رد می‌شه. دارم از روی خط عابر سر چهارراه رد میشم، می‌بینم یک‌طرفم ماشین‌ها هستن که نمه نمه دارن میان جلو، اون طرف هم بعد از خط عابر، موتورها هستن که با نیش گاز عقب جلو می‌رن تا سریع رد بشن و به جلسات مهم و حیاتی شون برسن! نصف شب هم که هنوز چشمام گرم نشده، موزعان نشریات با بهترین و مدل جدیدترین موتورهای موجود در بازار سر می‌رسن و با نیش گاز و ترمز دم در هر خونه، روزنامه‌های فردا رو میندازن تو خونه‌ها. البته رفتار اهالی محله نشون نمی‌ده این‌قدر فرهنگی باشن!
پیرمرد پرحاشیه

منبع: سایت http://www.shahrara.com

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *