مطالب خنده دار و جک جدید

 

طنز معلم و دانش آموز

۱-معلم به دانش آموز: من میخواهم یک میز داشته باشم . اگر برای آن سه متر چوب بخرم به قرار متری ۳۵۰۰۰تومان و ۱۰۰۰۰۰تومان هم بابت دستمزد به نجار بدهم ، جمعا باید چقدر باید هزینه کنم ؟

دانش آموز مدتی فکر کرد و گفت :«آقا ، کارتان درست نیست . یک میز آماده بخرید به صرفه تر است .»


۲-امتحان رانندگی
موقع رانندگی اگر یک نفر وسط
خیابان آمد، بوق میزنی یا چراغ؟
هیچ کدام. بر ف پاکن می زنم؛ یعنی
این که یا برو آن ور یا بیا این ور!
متین ناصر ینژاد / مشهد


۳-بخش
معلّم: ساعت چند بخش است؟
دانش آموز: دو بخش.
معلّم: آفرین، حالا صدایش را بکش.
دان شآموز: تیک … تاک!
میلاد دانش نیا/ ابهر


۴-حسابِ حدودی
معلّم: یک ضرب در یک می شود چندتا؟
دانش آموز: اجازه؟ فکر نمی کنم خیلی
بشود!
معصومه آهنگران / اصفهان


۵-بی خوابی
دکتر از بیماری که مشکل بی خوابی
داشت، پرسید: خب، همان طور که
گفته بودم، قبل از خوابیدن، اعداد را
می شماری؟

بیمار: بله آقای دکتر. همین دیشب
تا ۱۳۴۳۵ شمردم و بعد از رختخواب
آمدم بیرون.
دکتر: یعنی چه؟ برای چه از
رختخواب آمدی بیرون؟
بیمار: آخر صبح شده بود و باید به
مدرسه می رفتم!
زهرا برنا / سمنان

بی خوابی


۶-ملاقات شاعر مرده
دانش آموزی در یکی از مدارس فرانسه، شعر  شاعری
معروف را سر کلاس خواند.
معلّم از او پرسید: این شعر را خودت سرود ه ای؟
بله!
وای! از دیدنتان خوشوقتم. من خیال می کردم که شما
سالها پیش مرد ه اید جناب ویکتور هوگو!
شیما صداقت / اصفهان

ملاقات با شاعر مرده


۷-سؤال تاریخ
معلّم: بگو ببینم در سال ۶۰۴ چه اتفّاقی افتاد؟
دانش آموز: آقا اجازه، مولوی به دنیا آمد.
معلّم: آفرین! خب حالا بگو ببینم در سال ۶۰۸ ، یعنی چهار
سال بعد چه اتفّاقی افتاد؟
دانش آموز: خب، معلوم است دیگر؛ مولوی چهار ساله
شد!


۸-تصادف
یک روز گنجشکی با یک موتور سوار تصادف می کند.
وقتی به هوش می آید، خود را در قفسی حبس شده می بیند
و می گوید: «وای، بیچاره شدم! موتور سوار مرد، انداختنم
زندان! »
مهشاد غنی پور / شهریار

تصادف


۹-اتاق درجه یک
مدیر هتل: امیدوارم دیشب خوب خوابیده باشید. من سعی
کردم بهترین اتاق این هتل را در اختیار شما بگذارم.
مسافر: قطعاً همین طور بوده است چون تمام پشه ها هم
همان اتاق را انتخاب کرده بودند!
فاطمه رضایی / مشهد

 


۱۰-شکنجه
یک روز می خواستند شخصی را شکنجه بدهند، او را داخل
اتاقی گرد می فرستند و می گویند: «برو یک گوشه بشین! »
معصومه آهنگران / اصفهان

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *