شعر: در آیینه انکار کسی را دیدم که حتی شباهتی با من نداشت

تصویر آینه

در آیینه انکار کسی را دیدم که حتی شباهتی با من نداشت»»»»

و چه سرسری نگاهم گذشت در جایی که باید متوقف میشد»»»»

حتی تلنگری نزد به شانه های پر از غرور من»»»»

موهای سپیدی که بر سرم نشست»»»

من جوانی ام را پیر زنگار نگاهم کردم»»»

و چه خودخواهانه افترا به آیینه ها می بستم»»».


قناری

قناری مدعی بود قفس ساز پرواز را از روحش دزدیده ***
سالمندی از مراقبش شاکی گفت که حضورش باور بی کسی را برایش زنده میکند***
منتظر غرض ساعت را میفهمد***
پشت در مانده از قفل ها بیزار است ***
ستاره هرگز روشنایی روز را درک نخواهد‌کرد***
همه به سایه در تابستان احترام میگذارند***
چایی به اندازه شراب در شعرها بهایی ندارد***
و من باچشمان خود عاشقان پول ‌رادیدم که برای فقرا کاری جز دعا از دستشان بر نمی آمد آنها رهرو دین زدم گرفتم بردم بودند اما افسانه های زیبایی از انسانیت شعارشان بود

          «««شاعر باران ابراهیمیان»»»

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *