سگی که زیاد می دانست

چند تابستان پیش از این، یک سگ شکاری سری به روستا زد. او به این نتیجه رسیده بود که همه سگ های مزرعه ترسو هستند، چون از حیوانی که خط سفیدی روی پشتش دارد، می ترسند. به سگ نگهبان که در خانه روستایی میزبانانش زندگی می کرد، گفت.«تو ضعیف تر از آنی که من به زمینت بزنم، بهتر است آن حیوان کوچولو را که خط سفیدی به پشتش دارد ادب کنم. به من نشانش بده‌ـ»

داستان سگ شکاری و سگ نگهبان

‏سگ نگهبان گفت: درباره آن حیوان هیچ سوالی نداری از من بپرسی؟ سگ شکاری جواب داد:«نه! تویی که سوال می کنی. فهمیدی»

‏سگ نگهبان سگ شکاری را به جنگل برد و حیوانی را که فط سفیدی به پشت داشت به او نشان داد. سگ شکاری در حالی که دندان هایش را نشان می داد، غرغرکنان روی آن حیوان پرید، اما در یک چشم به هم زدن، خودش روی زمین ولو شد. وقتی که سر حال آمد، سگ مزم عه از او پرسید: «چطور شد؟‌«

‏سگ شکاری گفت: «اسید به صورتم پاشید.‌»

‏چند روز بعد، سگ مزم عه به سگ شکاری گغت که در جنگل حیوان دیگری است که همه سگ های مزرعه را به وحشت انداخته است. سگ شکاری در جواب گفت:«به من نشانش بده. من پشت همه حیوانهایی را که نعل به پا نداشته باشند، به زمین می آورم.‌«

‏سگ مزرعه پرسید: «سوالی نداری؟‌«

‏سگ شکاری جواب داد: « نه! فقط به من بگو که آن حیوان را کجا می توانم پیدا کنم؟‌«

‏سگ مزرعه او را به جنگل برد و حیوان کوچکی را به او نشان داد. سگ شکاری گفت: ‌»اینکه اسباب بازی است! لقمه چپش می کنم.»

‏و با پاهای رقصان، از سمت چپ به حیوان کوچولو حمله کرد. اما در همان ثانیه اول، خودش روی زمین ولو شد. وقتی به هوش آمد، سگ مزرعه مشغول بیرون کشیدن خارها از تن او بود. سگ مزم عه پرسید:«چطور شد؟‌«

سگ شکاری گغت: «آه! او مرا چاقو زد! ولی حالا دیگر فهمیده ام که در ده چطور می جنگند و حالا خدمت خودت می رسم.»

‏و در حالی که با پنجه راست دماغش را گرفته بود تا اسید در آن نرود و با پنجه چپ چشم هایش را پوشانده بود تا چاقو در آن ها نرود، به سگ مزرعه حمله کرد. و چون، نه حریف خود را می دید و نه بوی او را می شنید، چنان کتکی خورد که به بیمارستان منتقلش کردند.

نتیجه اخلاقی :

بهتر است قبل از اینکه همه جوابها را بدهیم گاهی سوال کنیم .

منبع مجله رشد

 

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *