خال آسمان

بادبادک بازی

آخرین امتحان را که دادم، با عجله به خانه آمدم. وسایلم را گوشه ای گذاشتم و رفتم پیش بابا که داشت باغچه را آب می داد. گفتم: «بابا یک کم پول به من می دی»

‏- پول را برای چی می خواهی.

‏- « می خواهم بروم کاغذ و حصیر بخرم که بادبادک درست کنم.»

‏بابا با تعجب گفت« .. چی درست کنی.!»

‏- می خواهم بادبادک درست کنم. چند ماه است توی فکرش هستم. حالا که تابستان شده دیگر بی کارم. می خواهم یک بادبادک گنده و خوشگل درست کنم و بفرستم هوا.

‏بابا تا این را شنید، شلنگ را انداخت توی باغچه‌

گوش مرا گرفت و گفت: «پسره ی بی فکر! مگر ‏تابستان، موقع بادبادک درست کردن است. برو آماده شو ببرمت کلاس زبان … تابستان، وقت تلاش و کار است. باید تلاش کنی تا توی نه ماه تحصیل به پت پت نیفتی!»

‏گفتم «بابا تو را به خدا اجازه بده چند روز استراحت کنم. بعدآ هم می توانم بروم کلاس زبان.»

‏بابا گوش نکرد. کشان کشان مرا برد و در کلاس زبان ثبت نام کرد. من وظیفه داشتم هر روز صبح بروم کلاس و ظهر برگردم. عوضش بعد از ظهرها بی کار بودم. به فکرم رسید بعد از ظهرها روی ساخت بادبادک کار کنم.

‏یک روز بعد از ظهر رفتم پیش بابا و گفتم: «بابا یک کم پول به من می دهی.»

‏- برای چی!

‏- می خواهم کاغذ و حصیر و چسب بخرم که بادبادک درست کنم.

‏بابا که داشت ناخن هایش را می گرفت، ناخن گیر را زمین انداخت و گفت: «به جای این کارها برو یک کاری بکن که کار باشد. تو که بعد از ظهرها وقت داری، چرا نمی روی کلاسی، چیزی ثبت نام کنی .. » بابا این را گفت و بعد کشان کشان مرا برد و در یک کلاس خوش نویسی ثبت نام کرد. این جوری شد که بعد از ظهرهایم هم پر شد! ولی عشق بادبادک مرا ول نمی کرد. تصمیم گرفتم خودم دست به کار شوم. صبح ها و بعد از ظهرها به کلاس می رفتم اما از غروب به بعد بی کار بودم. چند روز کلاس رفتم و پول توجیبی هایم را جمع کردم. کمی هم از خواهرم قرض گرفتم رفتم و چند تا حصیر و زم ورق و مقداری هم نخ و سرپشم خریدم.

‏عصرها که از کلاس برمی گشتم، می افتادم به جان زرورق ها و حصیرها. بعد از چند روز، یک بادبادک ‏‏بزرگ و رنگی و خوشگل درست کردم. دنباله های ‏بلندی هم برایش ساختم. بعد هم نخش را وصل کردم. یک روز می خواستم بروم بالای پشت بام و بادبادک را هوا کنم که یک دفعه صدایی از پشت سر به گوشم ‏خورد:«بچه ی بی کار! این آت وآشغال ها چیه جمع کردی دور خودت.!»

‏‏برگشتم بابا بود. گفت. «تو که غروب ها وقت داری، ‏چرا نمی روی سر کلاسی، چیزی تا آدم بشوی ؟ ‏!»

‏تا بابا امد گوشم را بگیرد، از زیر دستش در رفتم و ‏پریدم توی کوچه. یک ساعتی توی کوچه بازی کردم تا آب ها از آسیاب بیفتد. فقط خدا خدا می کردم بابا بادبادکم را جر و واجر نکند. چون که خیلی برایش زحمت کشیده بودم. بعد از یک ساعت، به خانه ‌ ‏برگشتم. هنوز وارد خانه نشده بودم که نگاهم به ‏آسمان افتاد. دیدم یک بادبادک، شبیه بادبادک من توی هوا دارد پرواز می کند! زود در را باز کردم و رفتم توی خانه و خودم را به پشت بام رساندم. چیزی را که دیدم، باور نمی کردم. بابا و مامان وسط پشت بام ایستاده بودند. بابا نخ بادبادک را توی دستش گرفته بود و داشت آن را توی هوا تاب می داد. آن ها پشتشان به من بود و مرا نمی دیدند. بابا به مامان می گغت: «بچه که بودیم بادبادک درست می کردیم و می فرستادیم توی آسمان!»

‏مامان گفت: «آره یادش به خیر! چه بادبادک های ‏قشنگی درست می کردی!»

بابا گفت: «آن وقت ها این همه ماشین و مجتمع مسکونی نبود. آدم می توانست راحت بدود و بازی کند … این بچه هم بادبادک خوبی درست کرده ها!» من گفتم: «سلام! .. »

‏بابا و مامان با شنیدن صدای من، برگشتند و نگاهم ‏کردند. بابا با دیدن من، دستپاچه شد. دست هایش شل شد و نخ بادبادک از دستش در رفت. تا بیاید به خودش بجنبد، بادبادک دور شد و دور شد و توی آسمان مثل یک خال شد‌

‏« ‏بابا با خجالت نگاهی به من انداخت. بعد گفت: «اماده ‏شو برویم توی یک کلاس جدید اسمت را بنویسم!» من خندیدم و گفتم: «عیبی ندارد بابا! یک بادبادک ‏دیگر برایت درست می کنم!»

 

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *