ببری که آدمها را می شناخت …

داستان کوتاه ببر و پلنگ
ببری از باغ وحش فرار کرد و به جنگل برگشت. ببر در دوران اسارتش خیلی در عادات و رفتار آدم ها دقیق شده بود. از این رو تصمیم گرفت روش آن ها را در زندگی جنگل اعمال کند. روز بازگشتش یک پلنگ را ملاقات کرد و به او گفت:«هیچ دلیلی ندارد من و شما غذایمان را خودمان شکار کنیم. ما باید جانوران دیگر را مجبور کنیم این کار را برای ما بکنند.»

‏پلنگ پرسید: «چطور‌»

‏ببر جواب داد: « ساده تر از این کاری نیست. به همه اعلام می کنیم که ما تصمیم گرفته ایم با هم بجنگیم و نبرد سختی به راه می اندازیم. هر کسی می تواند این نبرد را تماشا کند، به شرط اینکه یک کرگدن تازه کشته برای ما بیاورد. آن وقت ما یک نبرد دوستانه انجام می دهیم، بی آنکه به همدیگر آزاری برسانیم. تو می گویی که در حین درگیری، یک پایت شکسته و من هم به نوبه خودم ادعا می کنم که در همان در گیری یک پایم شکسته است. آن وقت اعلام می کنم مبارزه انتقامی خواهیم داشت و آن ها باز هم برای ما کرگدن های دیگری خواهند آورد.

‏پلنگ گفت:« من شک دارم که این کار بگیرد.»

‏ببر گفت.:« نگران نباش. برو و بگو که مطمئن هستی خودت برنده خواهی شد، چون که من تنه لش گنده ای هستم. همه هوس می کنند شاهد این نبرد باشند. »

‏پس پلنگ به راه افتاد و به همه گفت که به برنده شدن خودش اطمینان دارد، چون که ببر تنه لش گنده ای است. و حال آنکه ببر هم به راه افتاده بود و به سهم خود، به هر کسی که گوش شنوایی داشت، می گفت که ممکن نیست او بازنده شود، چون پلنگ تنه لش گنده ای بیش نیست.

‏شب نبرد فرا رسید. ببر و پلنگ که هیچ شکاری نکرده بودند، به شدت گرسنه شان بود. آ‌ن دو بی صبرانه منتظر بودند نبرد تمام شود و بتوانند گوشت تازه ای را که طبعآ حیوانات برایشان می آوردند، نوش جان کنند. اما در ساعت مقرر هیچ حیوانی برای تماشای نبرد حاضر نشد.

‏روباهی به آن ها گفته بود، گوش کنید ببینید نظر من در این باره چیست؟ وقتی که ببر از پیروزی خودش مطمئن است و پلنگ هم فکر می کند شکست نخواهد خورد، نتیجه نبرد هیچ است و هیچ چیزی خسته کننده تر از یک نبرد بی نتیجه نیست! به خصوص وقتی هر دو طرف تنه لش های گنده ای باشند.

‏همه حیوانات این منطق را قبول کردند و از میدان نبرد کناره گرفتند. وقتی لحظه جنگ فرا رسید و روشن شد هیچ حیوانی نخواهد آمد و خبری از گوشت تازه کرگدن نیست، ببر و پلنگ که از شدت خشم دیوانه شده بودند، به روی هم پریدند و همدیگر را وحشیانه زخمی کردند و چون گرسنگی هم آن ها را به شدت ضعیف کرده بود، دو کرگدنی که از آنجا می گذشتند، به آن ها حمله کردند و هر دو را به آسانی کشتند.

منبع : مجله رشد

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *