از خجالت آب شد

ضرب المثل های فارسی

در روایات این چنین آمده است که بایزید بسطامی در شهر بسطام از توابع استان سمنان به دنیا آمد. او در خانواده‌ای مذهبی و یکتا‌پرست بزرگ شد و به مرتبه‌ی عرفان و کمال رسید. وی نزد مردم از اعتبار و آبرویی خاصی برخوردار بود و همه‌ی مردم بسطام از کمالات و هدایت‌های وی بهره‌ها جستند.

روزی یزید بسطامی در خانه‌اش مشغول تلاوت قرآن بود. وی در سوره‌ی لقمان روی آیه‌ای تمرکز کرده بود که خداوند تبارک و تعالی فرموده‌اند: از من و پدر و مادرتان تشکر و قدردانی کنید. او بعد از خواندن این آیه شتابان نزد مادرش رفت و به او گفت: من مشغول خواندن قرآن بودم که به آیه‌ای در سوره‌ی لقمان رسیدم. خداوند در این آیه‌ای فرموده‌اند که از من و پدر و مادرت سپاسگذاری کن.  وقتی این سخن پروردگار را خواندم حال من دگرگون شد. با خود گفتم که من حمد و سپاس خداوند را بجای بیاورم یا پدر و مادرم را ستایش کنم؟! تو را قسم می‌دهم که از خداوند بخواهی همیشه سپاسگذار تو باشم یا اینکه مرا به حضرت حق تقدیم کنی تا پای جان حمد او را بجای بیاورم. مادر یزید بسطامی با شنیدن حرف‌های پسرش اشک در چشمانش حلقه بست و دستان او را گرفت و گفت: فرزندم؛ همیشه به خاطر بسپار که هیچوقت از شکرخداوند  غافل نشوی و سرنماز من را هم دعا کنی. اکنون تو را به پروردگار می‌بخشم که او برهمه چیز دانا و تواناست.

گفته شده است که یزید بسطامی به کشورهای سوریه و عراق مهاجرت کرد و به مدت حدود ۳۰ سال در پیشگاه بزرگان و امامانی چون حضرت امام جعفرصادق (ع) درس‌ها آموخت و به آن‌ها خدمت کرد.

در یکی از روزهای گرم تابستان فردی خجالتی  نزد یزید بسطامی رفت و از او سوالی پرسید. وی پاسخ سوالش را داد و مرد خجالتی از حیا و شرم آب شد و روی زمین  جاری گشت. در همان لحظه یکی از مریدان پیش بایزید بسطامی آمد و ناگهان چشمانش به زمین افتاد و آب زرد رنگی را دید. از شیخ پرسید که این آب زرد از کجا آمده است؟! او گفت: فردی نزد من آمد و مسئله‌ای را بیان کرد و وقتی جوابش را به او گفتم آنقدر خجالت کشید که به آب تبدیل و روی زمین جاری شد.

از آن دوران تا به امروز در مواقعی که صحبت از حیا و خجالت باشد، ضرب‌المثل زیر را بکار می‌برند:

از خجالت آب شد

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *