هفت خوان اسفندیار

داستان هفت خوان اسفندیار در شاهنامه یکی از جذاب ترین ماجراها است . اسفندیار وقتی از گرگسار در مورد محل زندانی شدن خواهرانش و راه رسیدن به آن جا می پرسد، این جواب را می شنود:

سه راهست ز ایدر بدان شارستان // که ارجاسپ خواندش پیکارستان یکی در سه ماه و یکی در دو ماه // گر ایدون خورش تنگ باشد به راه گیا هست و آبشخور چارپای // فرود آمدن را نیابی تو جای سه دیگر به نزدیک یک هفته راه // بهشتم به رویین دژ آید سپاه

 

پر از شیر و گرگست و پر اژدها // که از چنگشان کس نیابد رها فریب زن جادو و گرگ و شیر // فزونست از اژدهای دلیر یکی را ز دریا برآرد به ماه // یکی را نگون اندر آرد به چاه بیابان و سیمرغ و سرمای سخت // که چون باد خیزد به درد درخت از آن پس چو رویین دژ آید پدید // نه دژ دید از آن سان کسی نه شنید

همانطور که می دانید، رستم پهلوان اسطوره ای شاهنامه نیز برای نجات کیکاووس شاه از مازندران هفتخوانی را پشت سر می گذارد. محققان در پی کشف روابط این دو داستان نظریات مختلفی ارایه داده اند؛ عده ای معتقدند داستان هفت خوان اسفندیار توسط موبدان زرتشتی از روی داستان هفت خوان رستم تقلید شده تا نشان دهند پهلوان دینی آن ها برتر از رستم است. عده ای دیگر از پژوهشگران می گویند چون در هیچ یک از منابع تاریخی و کتابهای مورخان، نامی از هفت خوان رستم نیامده پس احتمالاً هفت خوان رستم تقلیدی از هفت خوان اسفندیار است. در هر صورت هردوی این نظریات موافقان و مخالفانی دارد.

اسفندیار پس از شنیدن سخنان گرگسار، راه یک هفته ای را انتخاب می کند. در خوان اول به جدال با دو گرگ وحشی می پردازد و پیروز می شود.

هفت خوان اسفندیار

در خوان دوم با دو شیر عظیم الجثه می جنگد و باز هم پیروز می شود. در خوان بعدی با اژدهایی که «با نفسش ماهی را از دریا بیرون می کشد و از دهانش آتش خارج می شود» مبارزه می کند و پس از شکست آن، در خوان چهارم با زن جادوگری مبارزه می کند و او را نیز از پای  در می‌آورد.

هفت خوان اسفندیار

خوان پنجم سیمرغ بود. گرگسار بسیار برای اسفندیار از سختی‌های این مرحله گفت اما اسفندیار با حقّه و کلک توانست سیمرغ را نیز شکست دهد. خوان ششم سرما و برف استخوان‌سوز بود و بلافاصله پس از آن، خوان هفتم گرما و بی‌آبی طاقت‌فرسا. اسفندیار و سپاهیانش از این دو خوان نیز با مشقّت فراوان گذر کردند اما پیش از رسیدن به «رویین دژ» به باتلاقی رسیدند که گرگسار نامی از آن نبرده بود. در این هنگام اسفندیار، گرگسار را فراخواند و از او خواست راه درست را نشان بدهد اما گرگسار به او پرخاش کرد و اسفندیار را نفرین کرد. اسفندیار نیز از وی عصبانی شد و با ضربه‌ای او را کشت و جسدش را به دریا انداخت!

سرانجام اسفندیار و لشکرش از باتلاق گذشتند و به رویین دژ رسیدند؛ قلعه‌ای که تماماً از سنگ ساخته شده بود. اسفندیار دید که نمی‌تواند با زور و جنگ قلعه را تصرف کند. پس چاره‌ای اندیشید؛ خود را در هیبت بازرگانی در آورد و به همراه جعه‌هایی از اجناس که درواقع سربازانش درون جعبه بودند وارد قلعه شد و به نزد ارجاسب رفت و از او درخواست کرد آن‌جا مدتی بماند و تجارت کند. ارجاسب پذیرفت. پس از چند روز اسفندیار و مردان جنگی‌اش از درون قلعه و برادر، پسران و بقیه‌ی سپاهیانش از بیرون قلعه حمله کردند و توانستند رویین دژ را فتح کرده، سر ارجاسب را از تنش جدا کند و خواهرانش را آزاد نماید.

پس از آن، اسفندیار شرح دلیری‌هایش برای پدرش نوشت و گشتاسپ از او خواست به همراه بقیه بازگردد. اسفندیار نیز بی‌توقف به سمت بلخ راند و دوباره هم‌نشین پدر شد.

مطالب مرتبط

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *