نیما بزرگ شده طبیعت !!

نیما بزرگ شده طبیعت

خانه ام ابری ست اما ابر بارانش گرفته ست. در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم، من به روی آفتابم می برم در ساحت دریا نظاره. و همه دنیا خراب و خرد از باد است

۱۱۵ سال پیش، در ۲۱ آبان سال ۱۲۷۴ هجری شمسی در دهکده یوش استان مازندران، کودکی به دنیا آمد که اسمش را “علی اسفندیاری” گذاشتند که بعدها به ” نیما یوشیج” شهرت پیدا کرد. نیما یوشیج در نوجوانیخب پس ما هم با اسم مشهورش صدایش می زنیم!! پدر نیما اسمش” ابراهیم خان اعظام السلطنه” از یک خانواده قدیمی مازندرانی بود که به کشاورزی و گله داری مشغول بودند! نیما هم توی آغوش دهکده سرسبزش و کنار گله و مالها بزرگ شد و قد کشید. پدرش هم به نیما زندگی روستایی، تیراندازی و اسب سواری را یاد داد. ولی نیما سر به هوا بود و خیلی  هم شر و شور داشت. مثلا یکبار  که افسار اسبی را گرفته بود  و حیوان را با خودش از پله ها می کشید و دنبال یک پروانه می رفت، وقتی رسید بالای تپه، دید فقط افسار تو دستش مانده! و از اسب خبری نیست!!! بیچاره حیوان را به امان خودش ول کرده بود و خودش هم خبر نداشت! یک بار هم موقع تیراندازی ممکن بود که چشم و چال گوسفندشان را در بیاورد! ولی همینکه حیوان بیچاره شروع به بع بع کرد، نیما پا به فرار گذاشت تا از چشم پدرش دور بماند! طفلی حیوان زبون بسته هم که بلد نبود بگه که کار نیما بوده!! نیما توی این محیط که بوی علف و آخور می داد روز به روز قد می کشید. هر روز صبح با صدای قوقولی خروس بیدار می شد و شبها با صدای واق واق سگ ها که بهش شب بخیر می گفتند، خواب می رفت. نیما برای خواندن و نوشتن هم پیش آخوند ده رفت ولی نیما از این آدم دلخوشی چندانی نداشت، بخاطر اینکه نیما را آزار می داد و همیشه با یک چماق بالای سر نیما بود تا شتلق بزنه فرق سرش!! برای همین هم نیما همیشه از کلاسش در می رفت و آخوند هم توی کوچه باغ ها دنبال نیما می دوید، آخرش هم که  نفس کم می آورد ، بر می گشت. خب هر چی باشه نیما خیلی تیزپا بود و زودی غیب می شد و نمی گذاشت که دستش بهش برسه!! نیما بچه ی روستا بود!! هر چند درس درست و حسابی هم یاد نگرفته بود تا آن زمان!! ولی بالاخره ورق زندگی به شانس نیما شد که در سن ۱۲ سالگی (سال ۱۲۸۸) با خانواده اش به تهران آمدند و همان جا هم ماندگار شدند. هر چند وقتی که تهران آمد، یه خورده سواد داشت ولی باز هم از دبستان شروع کرد و به مدرسه حیات جاوید رفت. با تمام بازیگوشی و شلوغی که داشت، توانست که مدرسه اش را تمام کند. بعد هم نیما به مدرسه متوسطه کاتولیکی به اسم “سن لوئی” رفت. توی این مدرسه بود که نیما زبان فرانسه را یاد گرفت. نیما توی درس هایش می لنگید و با نمره های ناپلئونی هم آنها را می گذراند ولی خب به نقاشی و ورزش خیلی علاقه داشت و نمره این درس ها تا حدی به دادش می رسید. نیما به قدری شر و شور داشت که از دیوار مدرسه راست بالا می رفت!! همیشه هم از مدرسه فرار می کرد. یکبار که رفته بود بالای دیوار و میخواست که فرار کند، یک گنجشک که داشت پرواز می کرد، سر نیما خرابکاری کرد!! ولی باز هم نیما دست از این بازیگوشی هایش بر نمی داشت!! یکبار هم معلم بیچاره را داشت سکته می داد!! یک سوسک را گذاشته بود لای دفتر نمره و برایش آورده بود، همینکه معلم دفتر را باز کرد، سوسکه یک نگاه عاق اندر سفیه به معلم کرد که بیچاره معلم کم مونده بود پس بیفتد!!  معلم ها که دیگه از دست نیما عاصی شده بود. بهتر دیدند که از در صلح با نیما وارد بشوند چون تنبیه و دعوا کردن برای نیما اثری ندارد! یکی از معلم های نیما به اسم “نظام وفا” که بعدها یک شاعر معروفی شد، دست نیما را گرفت و او را به سمت شعر و شاعری آورد! هر چند اگر دستش را ول می کرد، نیما دوباره سر از دیوار مدرسه در می آورد!! نیما تنها هنری که توی درسهایش یاد گرفتش، زبان فرانسه بود و خیلی هم به کارش آمد! بخاطر همین هم با ادبیات فرانسوی آشنایی پیدا کرد که راه تازه ای هم پیش روی نیما گذاشته بود. نیما در اوایل که حس شعر گفتنش گل کرده بود، به سبک خراسانی شعر می نوشت. در همین گیر و دار شعر گفتن و دست به قلم شدن بود که فهمید تحصیلات متوسطه در چشم به هم زدن دارد تمام میشه! بعد از تمام شدن مدرسه هم در وزارت دارایی مشغول به کار شد. ولی از آنجایی که نیما یکجا بند نبود، از کارش خوشش نیامد و به راحتی بیخیالش شد!!

عشق نیمایی !!

نیمای پر جنب و جوش توی به سن نوجوانی رسیده بود و یه جورایی پشت لبش هم سبز شده بود!!  دیگ داشت برای خودش مرد بزرگی می شد. دوره نوجوانی و جوانی نیما در شرایطی بود که توفانهای سیاسی و اجتماعی در ایران به پا شده بود مثل انقلاب مشروطه، جنبش جنگل و تاسیس جمهوری سرخ گیلان!! نیما هم که روح حساس و لطیفی داشت، نسبت به اینها نتوانست نقاب بی تفاوتی بزند! تصمیم گرفت که قاطی این بحث ها شود و از نظر سیاسی هم تفکر چپ گرایانه داشت. همان زمان هم با نشریه ایران سرخ، یکی از نشریات حزب کمونیست ایران (دهه ۱۹۲۰) که برادرش لادبن سردبیر آن بود و در رشت چاپ و منتشر می‌شد، همکاری قلمی داشت.

نیما در جوانی

نیما توی جو این بحث ها قرار گرفته بود و دلش می خواست که به میرزا جنگل خان جنگلی هم بپیوندد و همراهش بجنگد تا کشته شود!!!  نیما واقعا کله شق بوده که بخاطر حفظ ارزش هایش از جانش هم مایه می گذاشت! ولی خب بعد ها که هوای عاشقی به سرش زد، این بحث ها از آب و تابش کم شد! نیما همین وقتها با دیدن دختری هوش از سرش پرید و دلش را باخت! نیما کم مانده بود که سر از کوه و بیابان در بیاورد! ولی عاشقی نیما نتیجه خوبی نداد! با اینکه خیلی تلاش کرد ولی بخاطر اختلاف مذهبی نتوانست که با عشقش ازدواج کند!! بیچاره نیما یه گوشه ای کز کرده بود و از غصه نرسیدن به یارش گله می کرد. مدتی را پکر بود و دست و دلش به کار نمی رفت ولی مدتی نگذشت که نیما دوباره عاشق شد!! چون نیما عاشق دهکده زادگاهیش بود و گهگداری به آنجا سر می زد، یکبار هم که مثل همیشه به روستا می رفت، این بار عاشق دختری روستایی به اسم “صفورا” شد و اتفاقا هم خیلی دوست داشت که با او ازدواج کند و دیگر اختلاف مذهبی مانعش نبود! ولی باز هم بخت با نیما یار نبود!! چون دختر حاضر نمی شد که بخاطر نیما به شهر بیاید. نیمای عاشق دوباره دست از پا درازتر و با دست خالی به شهرش برگشت. راستی نیما وقتی صفورا را دیده بود که توی رودخانه آبتنی می کرده است!!!! این منظره توی نگاه نیما خیلی شاعرانه بود و یک شکست عشقی هم که قبلا داشت، همین ها باعث شد تا بعدها الهام بخش سرودن شعر افسانه شود.

نیما دیگه حسابی توی لاک خودش رفت و دو عشق بی سرانجام را پشت سر گذاشته بود! ولی خب، زندگی همیشه در جریان هست و دنیا که به آخر نمیرسه!

کاش تا دل میگرفت و میشکست دوست می آمد کنارش می نشست! کاش میشد روی هر رنگین کمان می نوشتم "مهربان " با من بمان

 

بالاخره نیما در ۶ اردیبهشت سال ۱۳۰۵ شمسی در سن ۲۹ سالگی به خانه بخت رفت و زندگی نیما سر و سامان گرفت! اسم همسرش “عالیه جهانگیر”، دختر میرزا اسماعیل شیرازی و خواهر زاده نویسنده معروف “میرزا جهانگیر صور اسرافیل” بود. خانواده همسر نیما آدمهای کله گنده و مشهوری بودند. راسته که گفتند تا سه نشه بازی نشه! برای نیما هم همینطور بود که به سومین عشقش رسید و جالب هست که این ازدواج تا آخر عمرش هم دوام داشت و حاصل ازدواجشان هم در سال ۱۳۲۱ پسری به اسم ” شراگیم” بود که الان هم در آمریکا زندگی می کند.

نیما و پسرش شراگیم

بعد از اینکه نیما ازدواج کرد، دقیقا یک ماه بعدش پدرش را از دست داد! در همین زمان هم بود که چند شعر از نیما در کتابی با اسم “خانواده سرباز” چاپ شد. این مدت هم چون کاری نداشت، خانه نشین شده بود و در تنهایی و خلوتش به شعر گفتن مشغول می شد. بیشتر اوقات هم به این فکر می کرد که چجور شعری بنویسد که تحولی در شعر فارسی باشد ولی چیز خاصی از خودش منتشر نمی کرد.

علی اسفندیاری در سال ۱۳۰۰ اسم خودش را به “نیما” تغییر داد. نیما نام یکی از اسپهبدان مازندران بود و به معنی کمان بزرگ است. همچنین با همین اسم هم شعرهای خودش را امضا می‌کرد. در اولین سال‌های صدور شناسنامه اسمش “نیماخان یوشیج” ثبت شده‌ است.

بعد از ازدواجش که حالا زندگی روی غلتک افتاده بود و کنارش شعر هم می سرود اما هنوز بیکار بود! ولی عالیه همسرش توی کار فرهنگی بود. در سال ۱۳۰۷ شمسی، محل کار عالیه، همسرش، به بارفروش (بابل کنونی؛ مدرسه بدر) انتقال پیدا کرد. نیما هم با همسرش به این شهر رفت. یک سال بعد آنها به رشت رفتند. عالیه در این‌جا مدیر مدرسه بود و نیما را سرزنش می‌کرد که چرا درآمدی ندارد و مفت می خورد و می خوابد و مدام سرش غر می زد! نیما هم تحمل این سرکوفتها را نداشت و مدتی را در دبیرستان حکیم نظامی شهرستان آستارا به  تدریس مشغول شد. خب دیگه، زندگی بالا و پایینش زیاد هست و همیشه هم عشق و عاشقی برای آدم نون و آب نمی شود!!

 

 

جرقه شاعری نیما و بمبی از آثارش!

جرقه شعر و شاعری از همان دوران نوجوانی در ذهن نیما زده شده بود و همچنان هم ادامه داشت، روز به روز هم پیشرفت بهتری در این زمینه داشت. تا اینکه نیما در سال ۱۳۰۰ منظومه ” قصه رنگ پریده” را که یکسال قبل تر نوشته بود را در هفته نامه قرن بیستم میرزاده عشق به چاپ رساند. وقتی این منظومه به چاپ رسید، نیما مورد هجوم رگباری از حرف و حدیث شاعران سنتی شد. مثل ملک الشعرای بهار و مهدی حمیدی شیرازی، که شعرهای نیما را مسخره می کردند و دست کم می گرفتند. این بی احترامی ها روح حساس نیما را خدشه دار می کرد ولی خم به ابرو نمی آورد و به کارش ادامه می داد. ولی یه عده هم طرفدار سبک شعر نیما بودند مثل احمد شاملو، هوشنگ ابتهاج و مهدی اخوان ثالث که جزو حامیان نیما محسوب می شدند. هرچند نیما مخالفانی در بین شاعران سنت گرا داشت ولی توانست که طرفدارانی هم برای خودش دست و پا کند و سبک تازه ای را به شعر فارسی اضافه کند.

نیما یوشیج

نیما یوشیج

 

 

شعر نیمایی، سبکی از شعر معاصر فارسی است که اولین نمونه شعر نو در ادبیات فارسی بوده و برآمده از نظریه ادبی نیما یوشیج است. تحولی که نیما انجام داد در حوزه  شعر کلاسیک فارسی بود که تفاوت بزرگی با شعر سنتی ایران داشت. بعدها این نحوه سرودن شعر به سرعت جایگزین شعر کلاسیک فارسی شد و با ایجاد تغییراتی در فرم شعر نو، به شیوه های مختلفی مثل نیمایی، سپید، حجم و… دسته بندی کردند. بعدها شاعران معاصر هم از سبک نیما پیروی کردند، مانند احمد شاملو، فروغ فرخزاد، سهراب سپهری که سبک شعر نو به نقطه های اوج شعر معاصر ایران رسید.

یک مدتی را هم نیما در غار تنهایی خودش فرو رفت و دل و ماغ کاری نداشت! زندگی نیما در رنج و سختی بوده و خودش هم می گوید که من برای رنج خود شعر می گویم! مدتی هم بخاطر این غمهایی که در دلش بوده، سه سالی را سکوت کرده است! ولی بعد از آن در بهمن سال ۱۳۱۶ اولین شعر آزادش را می سراید و اسمش را “ققنوس” می گذارد. ققنوس شعری سمبلیک است که نیما در آن به زندگی خودش با زبان شعر می پردازد. نیما خودش را ققنوس می داند که بعد از تحمل سختی و رنج ها خودش را در آتش می اندازد تا جوجه هایش را از بین خاکستر آتش نجات دهد.

نیما با دو شعر “ققنوس” در بهمن ۱۳۱۶  و “غراب” در مهر ۱۳۱۷ اسمش سر زبان ها افتاد و غوغا به پا کرد! و این دو شعر را در مجله “موسیقی” که یک مجله دولتی بود، منتشر کرد. نیما بعد از مدتی هم به تدریس در مدرسه های مختلفی از جمله مدرسه عالی صنعتی تهران و همکاری با روزنامه هایی مثل مجله موسیقی و مجله کویر مشغول شد.

منظومه قصه رنگ پریده در واقع اولین اثر منظوم نیمایی است که در قالب مثنوی سروده شده است. نیما توی این اثرش در مورد زندگی خودش صحبت کرده و به فسادهای اجتماعی هم اشاره کرده است. اولین بخش این کار را در قرن بیستم به چاپ رساند. بعد هم ” افسانه” را سرود که یک منظومه رمانتیک است و نیما در مورد عشق و عاشقی توی این اثرش بیان می کند و اینکه عشق عارفانه را رد می کند و عشق را با نگاهی دیگر می بیند.

حافظا این چه کید و دروغ است کز زبان می وجام ساقی است نالی ار تا ابد باورم نیست که بر آن عشق بازی که باقی است من بر آن عاشقم کو رونده‌است

 

نوشته های نیما را می توان در چند بخش دسته بندی کرد: شعرهای نیما، مقاله هایی که در زمان همکاری با نشریه ها می نوشته، نامه هایی که برای دوستان و همفکرانش می نوشته است مثل نامه  به استادش “نظام وفا” یا نامه های عاشقانه اش به عشقش!!

اشعار نیما را می توان به این صورت نام برد:

قصه رنگ پریده، منظومه نیما، خانواده سرباز، ای شب، افسانه، مانلی، افسانه و رباعیات، ماخ اولا، شعر من، شهر شب و شهر صبح، ناقوس قلم انداز، فریادهای دیگر و عنکبوت رنگ، آب در خوابگه مورچگان، مانلی و خانه سریویلی، مرقد آقا )داستان(، کندوهای شکسته )داستان(، آهو و پرنده‌ها )شعر و قصه برای کودکان(، توکایی در قفس )شعر و قصه برای کودکان.(

آثار تحقیقی و نامه هایش هم  شامل این موضوعات است:

دونامه، ارزش احساسات، تعریف و تبصره و یاددااشت‌های دیگر، دنیا خانه من است، نامه‌های نیما به همسرش – عالیه جهانگیر، حرف‌های همسایه، کشتی توفان، مجموعه کامل اشعار(تدوین توسط سیروس طاهباز).

شعر نیمایی چه فرقی داره؟؟

شعر آزاد نیمایی که خیلی ها از اوصلش بی خبرند! این نوع شعر تفاوت آشکاری با شعر سنتی دارد! که به موارد تفاوت آن در اینجا اشاره می کنیم:

از لحاظ عاطفی:  در شعرهای سنتی بیشتر در مورد مسائل انسانی و اجتماعی صحبت می شود و از رمانتیک بازی خبری نیست! ولی در شعر نیمایی بیشتر بخش عاطفی و رمانتیکی مطرح است و جوری که با گذشت زمان هم کهنه نمی شود!

از لحاظ تخیل: در شعرهای سنتی گذشته، تصور شعری بیشتر حاصل مطالعه بود ولی در شعر نیمایی صور خیال از تجربه شخصی شاعر هست و هر کسی توی خیالاتش غرق می شود و آن چیزی که حس می کند را می نویسد!

از لحاظ زبان:  در گذشته شاعران اگر کلمه ای را نمی دانستند، آن را به کار نمی بردند ولی نیما هر کلمه ای را در شعرش به کار می برد و البته به شرطی که این کلمه با کلمه کناری اش بیگانه نباشد!

از لحاظ وزن: نیما وزن یکنواخت در طول شعرش را وزن طبیعی نمی دانست. بلکه وزن شعر را تابع احساسات و عواطف شاعر می دانست که دلیل آن هم هیجانات ذهنی اش بود. به نظر نیما  یک وزن ایده آل از چند مصراع و چند بیت بوجود می آید.

از لحاظ شکل: شکل ظاهری شعر نیمایی بی نهایت است یعنی که ته ندارد!! ولی در قدیم شکل محدودی داشتند مثل قصیده، مثنوی، غزل، قطعه، رباعی و…

از لحاظ قافیه: نیما برای قافیه هم ارزش قائل است و نظرش این است که قافیه، موسیقی شعر را تکمیل می کند ولی همه جا هم لزومی نیست که قافیه آورده شود! هر جایی که مطلب تمام شد می توان قافیه گذاشت!!

نیما در آرامگاه ابدی...

نیما این شاعر بزرگ، درحالی‌ که به علت سرمای شدید یوش، به ذات‌الریه مبتلا شده بود، برای معالجه به تهران آمد. ولی معالجات تاثیری نداشت و بعد از مدتی هم این مریضی نیما را از پا در آورد و در ۱۳ دی ۱۳۳۸ با این دنیا خداحافظی کرد و در امامزاده عبدالله تهران به آرامگاه ابدی پیوست. بعدها هم در سال ۱۳۷۲ شمسی بنا به وصیتش، پیکر نیما را به خانه‌اش در یوش منتقل کردند. مزار نیما در کنار مزار خواهرش ( بهجت‌الزمان اسفندیاری) درگذشته به تاریخ ۸ خرداد ۱۳۸۶ و مزار سیروس طاهباز در میان حیاط جای گرفته ‌است. وقتی که نیما مُرد ، ازش چند گونی نوشته و کاغذ پاره به جا مانده بود . یعنی نیما تقریباً در تمام عمرش در حال نوشتن بوده است!! قبر نیما یوشیججالبه بدانید که معمولا بر سنگ قبر شاعران، شعرهای بلند و متن های زیبایی  به چشم می خورد که برای لحظاتی آدمی را به فکر فرو می برد و متاثر می کند اما وقتی که سنگ مزار نیما را می بینیم  این حیرت و شگفتی دو چندان می شود چرا که تنها بر روی آن یک جمله حک شده و آن این است: “نیما یوشیج” !!

ترا من چشم در راهم

 

مطالب مرتبط

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *