نویسنده گوشه گیر برنده نوبل

بوریس پاسترناک

 

 

 

 

 

 

در ۷ ژوئن ۱۸۹۰ توی شهر مسکو مرکز اتحاد شوروی، پسر بچه ای متولد شد که اسمش رو بوریس گذاشتن. پدر و مادر بوریس پاسترناک، هردوشون آدمهای هنرمندی بودن. پدرش که نقاش بود و توی نقاشی استعداد فوق العاده ای داشت. مادرش هم یه موسیقی دان مشهوری بود. قابل پیش بینی بود که بچه ی این پدر و مادر اهل هنر هم حتما به جاهای خوبی میرسه. میشه گفت که از همون بچگی، هنرمند شدن توی خون بوریس وجود داشته. فقط یه نیرویی لازم داشته که هلش بده تا  استعدادهاش رو  بیشتر کشف کنه. همچنان که بوریس بزرگتر می شد و چشم و گوشش به جهان دور و ورش بازتر می شد، متوجه شد که فقط با انگیزه و تلاش خودش هس که میتونه به درجات بالاتری برسه. پس تصمیم گرفت یه تلنگری به مغزش بزنه و با سرعت بیشتری به سمت پیشرفت و هنرمند شدن حرکت کرد. در سال ۱۹۰۶ بوریس تونست که تحصیلات متوسطه اش رو به خوبی و خوشی و بدون نمرات ناپلئونی تموم کنه. از اونجایی هم که اهل مسائل معنوی و علوم ماورا الطبیعه و عجیب غریب بود، تصمیم گرفت که برای ادامه تحصیل وارد دانشکده فلسفه بشه.  برای همین در سال ۱۹۰۹ وارد دانشکده فلسفه و تاریخ دانشگاه مسکو شد. چند سال بعد برای اینکه علمش رو توی بخش فلسفی بیشتر کنه، به ماربوک آلمان سفر میکنه.  بوریس آدم کنجکاوی بود و برای علامت سوالهای ذهنش دنبال یه آدم زبر و زرنگ می گشت تا به جواب برسه که توی دانشگاه آلمان مغز یکی از پروفسورها رو به کار بست و تا میتونست ازش اطلاعات کشید. حالا دیگه آیکیوی بوریس از قبل هم پرتر شده بود.

 

تغییر علاقه

اما بعد از یه سال، بوریس حس کرد که همه زندگیش رو با فلسفه پر کرده و غیر اون چیزی نیس که ازش لذت ببره. برای همین یهویی از فلسفه زده شد و دیگه بهش علاقه خاصی نداشت. انگار که مغزش ارور میداد! بعد توی شرایطی که جنگ جهانی اول شروع شده بود، بوریس با کوله باری از تجربه در مورد فلسفه به وطنش برگشت.

مدت زمانی بعد از برگشتنش، بوریس رو به عنوان متصدی کتابخونه مسکو انتخاب کردن. بوریس اونجا بیکار نمی نشست و از فرصت استفاده می کرد و کتابهای زیادی رو در مورد ادبیات و هنر مطالعه می کرد. بوریس با خودش فکر کرد که شاید منم مثه پدر و مادرم قراره هنرمند بشم، بهتره توی این راه هم از مغزم کمک بگیرم شاید که فرجی شد و تونستم به جایی برسم. بوریس تصمیم گرفت که دست به قلم بشه. اما گاهی هم میترسید که نکنه از چاله در بیاد و بیفته توی چاه. اما خب این اتفاق هیچ وقت نیفتاد و تونست توی جاده موفقیت با سرعت  پیشرفت کنه.

 

 

نقاشی پاسترناک از کودکان پاسترناک در سال 1914 از چپ به راست بوریس، ژوزفین، لیدیا، الکساندر پاسترناک. این مراسم سالگرد عروسی 25 سالگی پدر و مادرشان بود

آثار بوریس

بوریس پاسترناک تونست که در سال ۱۹۱۴ اولین کتاب شعرش رو با عنوان “توأمان در ابرها” رو چاپ کنه. بعد از اون ده ها مجموعه شعر دیگه هم سرود و به قولی دستش توی شعر نوشتن روان شده بود. به طوری که توی سال ۱۹۳۴ پاسترناک رو به عنوان شاعر معاصر روس انتخاب کردن و کلی هم براش دبدبه و کبکبه  راه انداخته بودن. بوریس دیگه حسابی مشهور شده بود و توی دل مردم جا باز کرده بود. اما خب همیشه یه عده آدم حسود و منتقد هستن که چشم دیدن خوشی و ترقی بقیه رو ندارن. برای همین توی این دوران، یه عده با انتقادهای تند و نابجاشون کاری کردن که بوریس دیگه دل و دماغ شعر نوشتن براش نموند و میخواست که از شعر فاصله بگیره و بره توی لاک خودش، اما همون وقتها با یه دختری آشنا شد که باهم ازدواج کردن. بوریس این اتفاق رو به فال نیک گرفت و خوشحال بود که به سر و سامانی رسید. حالا بوریس یکم با انگیزه بیشتری به شعر نوشتن ادامه داد.

نقاشی پاسترناک از خودش و نامزدش

دکتر ژیواگو

در سال ۱۹۴۶، بوریس پاسترناک تونست که شاهکار کنه و کار روی رمان دکتر ژیواگو رو شروع کرد و بعد از تموم شدنش، توی سال ۱۹۵۷ این کتاب به زبان ایتالیایی ترجمه و منتشر میشه ولی توی روسیه بهش اجازه چاپ نمیدن. ولی با این حال این کتاب با استقبال شدیدی رو برو میشه و باعث میشه که بوریس برنده جایزه نوبل ادبیات توی سال ۱۹۵۸ بشه. اما بازم دولت روسیه تحت فشارش میذاره تا این جایزه رو قبول نکنه. بوریس از شدت ناراحتی در این مورد شعری میگه:

“فنا شدم
چو حیوانی دربند
در جایی هم‌اینک
نور هست و آزادی و مردم
ولی از پس من
تنها هیاهوی پی‌گران به گوش می‌رسد
و راه گریزی برایم نیست.”

مچسمه پاسترناک

بوریس کتابهای زیادی رو در طول زندگیش نوشت و البته شهرت بیشترش رو مدیون رمان دکتر ژیواگو میدونه. بوریس پاسترناک توی ۳۰ می سال ۱۹۶۰ بعد از عمری شعر سرودن و بر اثر سرطان ریه در شهری به نام پردلکینا چشم از دنیا بست. بوریس در طول عمرش آدم منطقی و هنرمندی بود و یه نویسنده خوش ذوق که اثرات قشنگی رو خلق کرد و همچنین مثه مادرش به موسیقی هم علاقه زیادی داشت.

نویسنده : زینب قضاوتی

مطالب مرتبط

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *