نبرد رستم و اسفندیار

آخرین بخش از شاهنامه‌ی حکیم ابوالقاسم فردوسی، نبرد رستم و اسفندیار است که یکی از بلندترین و غم‌انگیزترین داستان‌هاست. فردوسی نیز به این امر آگاه است و داستان را چنین ابیاتی آغاز می‌کند:

به پالیز بلبل بنالد همی // گل از ناله‌یاوببالدهمی چو از ابر بینم همی باد و نم // ندانم که نرگس چرا شد دژم شب تیره بلبل نخسپد همی // گل از باد و باران بجنبد همی بخندد همی بلبل از هر دوان // چو بر گل نشیند گشاید زبان

 

که داند که بلبل چه گوید همی // به زیر گل اندر چه موید همی نگه کن سحرگاه تا بشنوی // ز بلبل سخن گفتنی پهلوی همی نالد از مرگ اسفندیار // ندارد به جز ناله زو یادگار

مدتی که از بازگشت اسفندیار از هفت‌خوان می‌گذرد، گشتاسپ باز هم قول خود (داد تاج و تخت پادشاهی به او) را پشت گوش می‌اندازد و اسفندیار از این موضوع به شدت ناراحت است، شبی نزد مادرش می‌رود و شکایت از پدرش می‌کند اما مادر او را دلداری می‌دهد که اگر اندکی صبر کند تاج و تخت به و می‌رسد اما اسفندیار دل‌شکسته باز می‌گردد. وقتی گشتاسپ از ناراحتی فرزندش باخبر می‌شود، از وزیر دانایش جاماسپ در مورد سرنوشت اسفندیار می‌پرسد. جاماسپ با شرمساری بسیار می‌گوید که اسفندیار پیش از رسیدن به پادشاهی کشته خواهد شد. گشتاسپ که از طرفی متأثر می‌شود و از طرفی خیالش راحت می‌شود، از جاماسب می‌پرسد:

هلا زود بشتاب و با من بگوی // کزین پرسشم تلخی آمد به روی گر او چون زریر سپهبد بود // مرا زیستن زین سپس بد بود ورا در جهان هوش [مرگ] بر دست کیست // کزان درد ما را بباید گریست

جاماسب می‌گوید:

ورا هوش در زاولستان بود // به دست تهم پور دستان بود

گشتاسپ می‌پرسد که اگر تاج شاهی به اسفندیار بدهد، امکان دارد بتواند جلوی مرگش را بگیرد؟ جاماسب در جواب می‌گوید هیچ اتفاقی مانع سرنوشت نمی‌شود..

فردای آن روز اسفندیار به نزد گشتاسپ شاه رفت و با یادآوری کارها و دلاوری‌هایش در گذشته و قول‌های گشتاسپ، از او خواست به سخن خویش عمل کند. گشتاسپ نیز از فرصت استفاده کرده و شروع به تحریک اسفندیار کرد تا همان‌طور که بقیه‌ی کافران (پیروان ادیان کهن و پیش از ظهور زرتشت) و نافرمانان را به جزای کارشان رسانده، به سیستان برود و رستم را دستگیر کند و به بلخ بیاورد سپس تخت شاهی از آنِ اوست. اسفندیار که از فرمان شاه بسیار متعجب می‌شود چنین می‌گوید:

چنین پاسخ آوردش اسفندیار // که ای پرهنر نامور شهریار همی دور مانی ز رستم کهن // براندازه باید که رانی سخن تو با شاه چین جنگ جوی و نبرد // از آن نامداران برانگیز گرد چه جویی نبردِ یکی مرد پیر // که کاوس خواندی ورا شیرگیر

 

ز گاه منوچهر تا کیقباد // دل شهریاران بدو بود شاد نکوکارتر زو به ایران کسی // نبودست کاورد نیکی بسی همی خواندندش خداوند رخش // جهانگیر و شیراوژن و تاج‌بخش نه اندر جهان نامداری نوست // بزرگست و با عهد کیخسروست

گشتاسپ اما سخنان اسفندیار را نپذیرفت و بر حرف خویش اصرار ورزید تا این‌که نهایتاً اسفندیار قبول کرد که با سپاهی برای دستگیری رستم به زابلستان برود. پیش از رفتن، مادرش کتایون تلاش کرد او را منصرف کند اما اسفندیار گفت نمی‌تواند از فرمان شاه سرپیچی کند. کتایون انگار حدس میزد که این سفر را بازگشتی نیست، بسیار گریست و با فرزند دلاورش وداع کرد.

نهایتاً اسفندیار به همراه سه پسرش بهمن، مهرنوش و نوش آذر، برادر عزیزش پشوتن و سپاهش به سمت سیستان حرکت کرد. وقتی به رود «هیرمند» رسیدند، همان‌جا خیمه زدند. اسفندیار با مشاوره برادرش تصمیم گرفت ابتدا پیکی برای رستم بفرستد که شرایط را برایش توضیح دهد و از او بخواهد خودش دست‌بسته تا پایتخت بیاید تا خشم شاه فروبنشیند، سپس خود اسفندیار از گشتاسپ طلب بخشش می‌کند و همه چیز به خوبی تمام می‌شود. برای این منظور، اسفندیار فرزندش بهمن را نزد رستم فرستاد. بهمن رستم را در شکارگاه یافت و پس از آن‌که خوراکی باهم خوردند، پیام اسفندیار را به او گفت. رستم که بسیار متعجب شده بود، اسفندیار را به میهمانی دعوت می‌کند و می‌گوید که پس از آن همراه یکدیگر نزد شاه می‌روند. سپس به همراه بهمن به لب هیرمند می‌آید تا اسفندیار را ببیند. گفت و گویی کوتاه باهم دارند و هیچ کدام از موضع خود پایین نمی‌آیند. در دیدار بعدی، هر کدام از دلاوری‌ها و فداکاری‌ها و افتخاراتشان می‌گویند و سعی می‌کنند یکدیگر را قانع کنند. پس از گفتن سخنان بسیار رستم با خود چنین می‌اندیشد:

دل رستم از غم پراندیشه شد // جهان پیش او چون یکی بیشه شد که گر من دهم دست بند ورا // وگر سر فرازم گزند ورا دو کارست هر دو به نفرین و بد // گزاینده رسمی نو آیین و بد هم از بند او بد شود نام من // بد آید ز گشتاسپ انجام من

 

به گرد جهان هرک راند سخن // نکوهیدن من نگردد کهن که رستم ز دست جوانی بخست // به زاول شد و دست او را ببست همان نام من بازگردد به ننگ // نماند ز من در جهان بوی و رنگ وگر کشته آید به دشت نبرد // شود نزد شاهان مرا روی زرد

 

که او شهریاری جوان را بکشت // بدان کو سخن گفت با او درشت برین بر پس از مرگ نفرین بود // همان نام من نیز بی‌دین بود وگر من شوم کشته بر دست اوی // نماند به زاولستان رنگ و بوی شکسته شود نام دستان سام // ز زابل نگیرد کسی نیز نام

و باز هم به اسفندیار پیشنهاد صلح داد اما او نپذیرفت و نهایتاً قراری برای نبرد گذاشتند. وقتی هردو بازگشتند، پشوتن و زال هرکدام  بسیار تلاش کردند اسفنیار و رستم را منصرف کنند اما موفق نشدند.

لشکر رستم و اسفندیار برای نبرد صف آرایی کردند اما تصمیم بر آن شد که نبرد تن به تن انجام شوند تا لشکریا بی‌دلیل آسیب نبینند. در روز نخست مبارزه، پس از رجز خوانی دوطرف برای طرف مقابل، مبارزه آغاز شده بود، در همین هنگام برادر و فرزند رستم، زواره و فرامرز به سمت لشکریان اسفندیار هجوم بردند و در جریان این هجوم، دو تن از پسران اسفندیار مهرنوش و نوش‌آذر کشته شدند. وقتی خبر به اسفنیار رسید بسیار خشمگین شد اما رستم او را قانع کرد که دستور وی نبوده. پس از نبردی طولانی و اجاد زخم‌های زیاد در بدن رستم، هردو به منزلشان برمی‌گردند و برای مبارزه بعدی آماده می‌‌شود.

رزم رستم و اسفندیار

مبارزه دوم نیز به همین شیوه گذشت. رستم وقتی به خانه رسید، همه نگران شده بودند. رستم راهی برای صدمه زدن به اسفندیار پیدا نمی‌کرد. تا اینکه زال پیشنهاد کمک گرفتن از سیمرغ را بیان کرد. زال پری از سیمرغ را آتش زد و حوالی غروب بود که سیمرغ به نزدشان آمد و از اوضاع آگاه شد. ابتدا با استفاده از قدرتی که داشت توانست زخم‌های رستم و رخش را بهبود ببخشد. سپس برای نابودی اسفندیار پیشنهاد کرد رستم تیری ۲ شعبه (۲ سر) از درخت گز بسازد آن را به چشمان اسفندیار بزند. (همانطور که می‌دانید اسفندیار از ناحیه ۲ چشمش فقط آسیب‌پذیر بود)

رزم رستم و اسفندیار

رویین‌تن بودن اسفندیار و آسیب‌پذیری چشمانش، در افسانه‌ها و اساطیر سایر ملل به شکل‌های مختلف نمایان شده؛ مثلاً «آشیل» قهرمان اسطوره‌ای یونانیان که در جنگ تروا نقش بسیار مهمی داشت از ناحیه‌ی پاشنه‌ی پا آسیب پذیر بود. زیرا وقتی غسل تعمید داده شده بود، اورا از پاشنه پا گرفته بودند و آن بخش از بدنش آسیب‌پذیر باقی ماند. در نهایت نیز آشیل از همان بخش زخمی می‌شود و می‌میرد. یکی دیگر از اساطیر رویین‌تنی، «بالدر» در اسکاندیناوی است که در کودکی مادرش برای آسیب ناپذیری از تمام موجودات عالم مثل گیاهان و حیوانات و فلزات و غیره می‌خواد که به وی آسیبی نرسانند اما یک بوته کوچک را فراموش می‌کند و نهایتاً نیز توسط همان گیاه کوچک کشته می‌شود. در حماسه دیگری در نزد ژرمن‌ها قهرمانی به نام «زیگفرید» با کشتن اژدهایی بزرگ و شناکردن در خون آن رویین‌تن شده بود اما چون برگی به شانه‌اش چسبیده بود از آن ناحیه آسیب‌پذیر شده بود و همانند دیگر اسطوره‌ها از همان بخش زخمی شد و مرد. این شباهت بین اساطیر مختلف ناشی از تفکر اساطیری مشترک و شیوه‌های بنیادی فکری و فلسفی ملل مختلف است و بسیار جای تحقیق و مطالعه دارد.

وقتی رستم و اسفندیار برای بار سوم به نبرد رفتند، رستم باز هم تلاش کرد نظر اسفندیار را عوض کند اما اسفندیار نمی‌پذیرفت. نهایتاً :

بدانست رستم که لابه به کار // نیاید همی پیش اسفندیار کمان را به زه کرد و آن تیر گز // که پیکانش را داده بد آب رز همی راند تیر گز اندر کمان // سر خویش کرده سوی آسمان همی گفت کای پاک دادار هور // فزایندهٔدانشوفروزور

همی بینی این پاک جان مرا // توان مرا هم روان مرا که چندین بپیچم که اسفندیار // مگر سر بپیچاند از کارزار تو دانی که بیداد کوشد همی // همی جنگ و مردی فروشد همی به بادافره این گناهم مگیر // توی آفرینندهٔ ماهوتیر

و  سپس :

تهمتن گز اندر کمان راند زود // بر آن سان که سیمرغ فرموده بود بزد تیر بر چشم اسفندیار // سیه شد جهان پیش آن نامدار

 

کشته شدن اسفندیار

وقتی خبر به بهمن و پشوتن رسید فوراً به محل کارزار رستم و اسفندیار آمدند. اسفندیار بیهوش افتاده بود و رستم غمگین و بهت‌زده در کناری ایستاده بود. بهمن و پشوتن خاک بر سر می‌ریختند و چنین می‌گفتند:

به روز جوانی هلاک آمدش // سر تاجور سوی خاک آمدش که کند این چنین کوه جنگی ز جای // که افگند شیر ژیان را ز پای که کند این پسندیده دندان پیل // که آگند با موج دریای نیل کنون آمدت سودمندی به کار // که در خاک بیند ترا روزگار

 

که نفرین برین تاج و این تخت باد // بدین کوشش بیش و این بخت باد که چو تو سواری دلیر و جوان // سرافراز و دانا و روشن‌روان بدین سان شود کشته در کارزار // به زاری سرآید برو روزگار

اندکی بعد اسفندیار به‌هوش آمد. سخنانی پر از آه و حسرت و کینه خطاب به گشتاسپ گفت و او را علت اصلی مرگش دانست. سپس از رستم درخواست کرد:

کنون بهمن این نامور پور من // خردمند و بیدار دستور من بمیرم پدروارش اندر پذیر // همه هرچ گویم ترا یادگیر به زابلستان در ورا شاد دار // سخنهای بدگوی را یاد دار بیاموزش آرایش کارزار // نشستنگه بزم و دشت شکار می و رامش و زخم چوگان و کار // بزرگی و برخوردن از روزگار

رستم با جان و دل پذیرفت که بهمن را همانند فرزندش تربیت کند. سپس پشوتن به رستم گفت چون خون اسفندیار در سرزمین زابلستان ریخته شده، از آن پس به زابلستان بد خواهد رسید و بهمن انتقام خون اسفندیار را خواهد گرفت. اندکی بعد اسفندیار جان سپرد..

رستم دستور داد تابوتی آهنین و باشکوه بسازند و چهل شتر برای حمل اسفندیار به پایتخت آماده کنند. وقتی خبر به گشتاسپ رسید:

به گشتاسپ آگاهی آمد ز راه // نگون شد سر نامبردار شاه همی جامه را چاک زد بر برش // به خاک اندر آمد سر و افسرش خروشی برآمد ز ایوان به زار // جهان شد پر از نام اسفندیار به ایران ز هر سو که رفت آگهی // بینداخت هرکس کلاه مهی

وقتی پشوتن به همراه جنازه‌ی اسفندیار به بلخ رسید، کتایون و خواهران (همسران) اسفندیار بسیار گریستند و گشتاسپ را لعن و نفرین کردند و او را مقصر اصلی مرگ اسفندیار دانستند:

نه سیمرغ کشتش نه رستم نه زال // تو کشتی مر او را چو کشتی منال ترا شرم بادا ز ریش سپید // که فرزند کشتی ز بهر امید

در نهایت پشوتن با این سخن که اسفندیار آرام و راضی مرده است توانست آنان را راضی کند. پس از آن هرساله به مناسبت مرگ اسفندیار عزاداری می‌کردند:

ازان پس به سالی به هر برزنی // به ایران خروشی بد و شیونی ز تیر گز و بند دستان زال // همی مویه کردند بسیار سال

این سخن فردوسی و گواهی او بر این امر که پس از مرگ اسفندیار هرساله برای او مراسم عزاداری برگزار می‌شده، به وضوح اثبات می‌کند که برگزاری مراسم عزاداری، برخلاف سخن بعضی محققان، برخاسته از فرهنگ عربی نیست و در فرهنگ ایرانی نیز وجود داشته و دو دوره اسلامی نیز به شکلی جدید بروز کرده است.

بهمن پسر اسفندیار طبق وصیت و سفارش پدرش در زابلستان نزد رستم ماند و رستم از او همانند فرزندش مراقبت کرد و به او رسم جنگ و بزم آموخت. مدتی بعد گشتاسپ به او نامه‌ای نوشت که می‌خواد بهمن بازگردد و تاج شاهی را به بسپارد:

که یزدان سپاس ای جهان پهلوان // که ما از تو شادیم و روشن‌روان نبیره که از جان گرامی‌تر است // به دانش ز جاماسپ نامی‌تر است به بخت تو آموخت فرهنگ و رای // سزد گر فرستی کنون باز جای که ما را به دیدارت آمد نیاز // برآرای کار و درنگی مساز

پس از دریافت نامه، رستم وسایل سفر بهمن به پایتخت را مهیا کرد و بهمن را نزد گشتاسپ فرستاد. گشتاسپ نیز که همه‌جور هنری در بهمن دید تاج شاهی را به او واگذار کرد و از آن پس بهمن که ملقب به «اردشیر» می‌شود شاه ایران است. محققان پایان دوره‌ی پهلوانی و آغاز دوره‌ی تاریخی شاهنامه را همزمان به آغاز پادشاهی بهمن می‌دانند و شخصیت او را تلفیقی از اردشیر و کوروش هخامنشی می‌دانند.

مطالب مرتبط

۲ دیدگاه‌

  1. محمد گفت:

    خیلی خوب بود.
    ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *