مطالب خنده دار و جوک جدید


بازی با احساسات

بازی با احساسات

یکی میخواست با احساسات من بازی کند، سه هیچ بردمش

شانس

پلیس به راننده: گواهینامه داری؟« راننده: صبرکن داشبورد را ببینم. خدا کند داشته باشم، کارت راه بیفتد!

 

کرم غیر خاکی

میدانید وقتی یک کرم خاکی خودش را بتکاند، دیگر فقط یک کرم معمولی خواهد بود!

وسوسه

یک نفرتوی اتوبوس شلوغ پیله کرده بود به راننده و در گوش راننده حرف میزد. راننده مرتب میگفت: برو بشین سر جات. آخرش مسافرها به راننده گفتند: آقای راننده، به حرفش گوش کن، شاید کار واجب داره. راننده: نه بابا، اومده به من میگه چپ کن یه کم بخندیم!

تکمیل ظرفیت

تکمیل ظرفیت

یکی سوار آسانسور شد، دید نوشته: ظرفیت دوازده نفر. باخودش گفت: »عجب بدبختیه ها! حاال یازده نفر دیگه از کجا بیارم؟«

 

توصیه

به کوچه ی وارد شدم که پیرمردی از آن خارج شد. پیرمرد گفت: نرو، بن بست است. گوش نکردم و رفتم. بنبست بود. برگشتم. به سر کوچه که رسیدم، پیر شده بودم.

 

جمله سازی

معلم به دانش آموز گفت: با سرعت جمله بساز.

ویـــــــــــــــــژ ژژ

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *