مبصر کلاس

آقای محتشم که وارد کلاس شد، یکی گفت برپا، یکی گفت سنجاق قفلی برجا. نصف بچه ها از جایشان بلند شدند و نصف دیگر سر جایشان نشستند. سیا مارمولک هم بیش ازحد از جایش بلند شده بود. چون وقتی آقای محتشم، ناظم مدرسه وارد کلاس شد یقه اش در دست کیا کاردک بود و نیم متر از زمین بلند شده بود. آقای محتشم فریاد زد: «ول کن یقه بچه مردم را، نفله شد.» کیا کاردک یقه سیا را ول کرد و سیا پخش زمین شد. آقای محتشم دوباره فریاد زد: «این چه وضعیه؟ مبصر کلاس کیه؟» صدا از نیمکت درآمد ولی از بچهه ای کلاس صدا درنیامد. یکی از ته کلاس با ترس گفت: »آقا اجازه! مبصر معصومی بود که دیروز مدرسهاش رو عوض کرد.« آقای محتشم زیر لب غرغر کرد: »ها. پس که اینطور. حاال میخوام یه مبصر جدید انتخاب کنم. کی دوست داره مبصر بشه؟« کیا کاردک و سیا مارمولک به همراه بیش از نیمی از بچههای کلاس دستشان را بلند کردند. آقای محتشم نیمنگاهی به دستهای بالا رفته بچه ها انداخت و باز غرغر کرد: «حالااگه میگفتم کی حاضره بیاد پای تخته درس جواب بده یه دستهم بالا نمیرفت. با این همه مبصر چرا اینقدر کالستون بینظمه. خوب کی معدلش از همه بهتره؟« دست اصغری شاگرد اول کالس و کیا کاردک و سیا مارمولک بالارفت.
آقای محتشم با تعجب گفت: «شما دو تا هم معدلتون از همه بهتره؟ به حق چیزای ندیده و نشنیده.« سیا مارمولک فش فشی کرد و گفت: «بعله آقا. البته از آخر.« آقای محتشم کمی فکر کرد و گفت: «این هم حرفی است. هر سه تا بیایید پای تخته.« اصغری گفت: «آقا ما نمیخوایم مبصر بشیم. به درسمون لطمه میخوره.« کیا کاردک نگاه ترسناکی به سیا انداخت که یعنی تو هم انصراف بده. سیا گفت: «آقا اجازه کیا هم میگه میخواد انصراف بده. آخه میترسه به هیکلش لطمه بخوره.« همه بچه ها زدند زیر خنده. آقای محتشم هم به خنده افتاد. بعد از چند دقیقه آقای محتشم گفت: «ساکت. تو هم نمیخواد مبصر بشی چون میترسم به زبونت لطمه بخوره. فعال کیا مبصر باشه، تو هم نایب مبصر تا ببینم چه کار میکنید. اگه خوب بودید و شاگرد اول شدید دوره مبصر شدنتون رو تمدید میکنم.» کیا کاردک و سیا مارمولک هر دو خوشحال شدند چون از فردا تمرینهای منزلشان را بچه ها می نوشتند وگرنه اسمشان به عنوان بی انضباط به آقای ناظم گزارش میشد .

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *