لطیفه های خواندنی آخر هفته

۱-خاطرات یک معلم

روزی یکی از شاگردها پبیش من آمد و گفت: یک شعر در خصوص جنگل می خواهم. آیا شما دارید؟

فکری کردم و گفتم فعلا ندارم. بعد از او پرسیدم ، که آیا شعری  می خواهد که مال خودم باشد؟

شاگرد بدون آنکه نظری داشته باشد، با کمال سادگی جوابی داد که خودش نفهمید ولی من غرق در خجالت شدم. می دانید او چه گفت؟  او گفت : نه آقا ! شعر خوب می خواهم

 

 

 

۲-دو دیوانه

دو دیوانه با هم صحبت می کردند. یکی از آنها گفت : من چون گوشت گاو می خورم به اندازه یک گاو نر قدرت دارم!

دومی گفت : عجیب است ! من با وجود آنکه چهل سال است ماهی می خورم هنوز شنا بلد نیستم.

 

 

۳-کمبوجیه:

معلم : پسرجان بگو ببینم (کمبوجیه ) چطور پادشاهی بود؟

شاگرد : آقا معلم پادشاه بدی نبود فقط همیشه از کمه بودجه شکایت می کرد!

 

گانگستر معروف

 

۴- آبکش

(جک) گانگستر معروف در خانه نشسته بود که همسرش از آشپزخانه او را صدا زد :

هی جک …. مسلسلت باهاته؟

جک: آره چطور؟

زن هیچی ، میخواستم این ماهیتابه رو واسم مثل آبکش سوراخ سوراخ کنی چون هر چی میگردم آبکش را پیدا نمی کنم.

 

تیمارستان

۵-زیر خط

در حیاط تیمارستان دکتر متوجه شد که عده ای از بیماران با سری باندپیچی شده ایستاده اند و عده ای نیز سر خود را به زمین می کوبند .

دکتر جلو رفت و با تعجب پرسید : چه کار می کنید ؟ چرا سرتان را بسته اید ؟ یکی از بیماران که سر او نیز باندپیچی شده بو با ناله گفت:

هر کسی از زیر این خط که روی زمین کشیده شده رد شود یک پرتقال جایزه می گیرد.

 

 

۶- بچه های حرف شنو

اولی : وقتی بزرگ شدی می خواهی چه کاره شوی؟

دومی : ابتدا  مطابق میل مادرم دکتر میشم بعد بنا به خواسته پدرم مهندس میشم و اگه عمری باقی موند  به میل خودم دوست دارم خلبان بشم!!

 

۷- بچه زرنگ :

آموزگار  : خب بچه ها با چهار فصل سال آشنا شدیم . حالا به من بگید که بهترین موقع چیدن میوه کی است؟

یکی از شاگردان: آقا وقتی که در باغ باز و باغبان در خواب و سگ بسته باشد!!

 

۸- خواستگاری

خواستگار: اجازه می خواهم با دختر شما ازدواج کنم

پدر دختر: پول دارید؟

خواستگار: بله ، کیلویی چند؟

 

۹- سگ دقیق

اولی: هروقت من دست در دهان سگ شما کردم که ببینم چند دندان دارد تا سنش را تشخیص دهم ، دست من را گاز گرفت

دومی: عیبی ندار د او هم  میخواست بداند شما چند انگشت دارید!!

 

۱۰ – بچه های امروزی:

یک روز پدری پسرش را صدا کرد و به او گفت: هوشنگ تو امروز ۱۶ سالت تمام می شود . میدانم به زودی شروع به کشیدن سیگار خواهی کرد ! اما دلم می خواهد قبل  از اینکه همسایگان خبر سیگار کشیدن تو را به من بگویند ، تو خودت موضوع را به من بگویی .

هوشنگ: بله پدر جان حالا که اینطور شد ، بگذارید یک حقیقت را به شما بگویم. من یکسال است که سیگار را  ترک کرده ام!!!

 

۱۱-  از مرد احمقی که خود را باسواد و فهمیده می دانست پرسیدند که خواهرت دختر زاییده یا پسر؟

او گفت : به من اطلاع نداده اند و هنوز نمی دانم که دایی جان شده ام یا خاله جان!!

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *