فیلسوفی از دیار هند

اگه دوس داری در مورد زندگی یه آدم نابغه، شاعر، نقاش، فیلسوف و نویسنده مشهوری آشنا بشی. کمربندها رو ببند و با این مقاله همراه باش که قراره با معرفی این شخصیت تا آسمون پرواز کنیم…

تاگور

تولد رابیندرانات تاگور

در روز ششم ماه می سال ۱۸۶۱ یه نوزاد سبزه رو توی شهر کلکته هند بدنیا اومد. اسم این کوچولو رو رابیندرانات تاگور گذاشتن. اسمی که بعدها خیلی غوغا به پا کرد. تاگور از اقبال بلندش توی فقر و نداری بزرگ نشد، بلعکس توی ناز و نعمت قد کشید و هر چی که دلش میخواست با یه اشاره براش فراهم بود. ثروت خانواده تاگور طوری بود که پول پارو میکردن. تاگور تحصیلات اولیه اش رو توی هند گذروند. ولی بعد از این مرحله راهی انگلستان شد تا توی رشته حقوق و علوم قضایی به ادامه تحصیل مشغول بشه. البته تاگور گاهی هم شعر می نوشت و هر وقت که دلش میگرفت شروع به خط خطی کردن شعرهاش میکرد ولی خیلی هم با جدیت به کارش ادامه نمی داد. شاید چون درگیر درس و کتاب شده بود. بعد از مدتی که تاگور با خوشی تونست که تحصیلاتش رو توی لندن تموم کنه. یه مدرکی هم دادن دستش که بیاره قاب کنه روی دیوار خونشون.. البته تاگور آدمی نبود که با گرفتن مدرکش، دستشو زیر چونه اش بذاره و توی افق محو بشه…تاگور به افق های بالاتری فکر میکرد که اونجا بدرخشه نه اینکه محو بشه.

تاگور، بعد از اینکه یه مدت از جو درس و دانشگاه دور شد، فرصت پیدا کرد تا دوباره حس شعر گفتنش گل کنه. دوباره دست به قلم برد و شروع به نوشتن کرد. تاگور خیلی به ادبیات علاقه داشت. در کنار شعر گفتن، به نویسندگی هم مشغول شد. چون شعرهای تاگور از ته دل نوشته می شد، به دل هم می نشست. برای همین هم طرفدارای زیادی  پیدا کرد که به نوشته هاش علاقمند شدند.

آثار تاگور

آثار رابیندرانات تاگور

توی سال ۱۸۷۸ تونست که مجموعه های “ترانه های آفتاب” و “سرودهای شبانه” رو به چاپ برسونه. این شعرها در مورد روح و عقاید انسانی و بزرگ منشی بود. این مجموعه های تاگور در سراسر هندوستان چاپ شد و حتی به زبان بنگالی هم منتشر شد.

تاگور با روحیه لطیف شاعرانه اش، توی سال ۱۸۸۴ دلش رو باخت و یه دل نه صد دل عاشق شد. این شاعر عاشق پیشه توی همین سال هم ازدواج کرد و برای خودش یه زندگی جدید ساخت. حالا تاگور با انگیزه بیشتری شعر می سرود.

توی همون دوران هم تاگور پولدار، تصمیم گرفت که یه مدرسه تاسیس کنه. اسم مدرسه رو هم “سنگر صلح” گذاشت. توی این مدرسه، از اصول و عقاید تربیتی خودش استفاده کرد خودشو وقف آموزش و تربیت افراد جامعه کرد. الحق که این مدرسه مثه جواهر درخشید و بعدها به صورت یه مرکز آموزش بین المللی هم شناخته شد.

تاگور یه آدمی بود که دنبال آرامش و صلح توی دنیا می گشت و با نیت خیر خواهانه اش دوست داشت که مردم، آگاهتر راهشون رو پیدا کنن و علمشون رو بیشتر کنن. تاگور برای همین منظور، به کشورهای مختلف جهان هم سفر کرد و سعی داشت که مردم رو ارشاد کنه. هر جا هم که می رفت با کلی استقبال و هواداری روبرو میشد. تاگور چون با مردم عادی زندگی می کرد، از دردشون باخبر بود. درد فقر و نداری و… تحت تاثیر همین مشکلات، نوشته های زیبایی هم نوشت. نمایشنامه های “باغبان و سنگهای گرسنه”، “امید دهقان” و “مهتاب درخشنده” نمونه ای از نوشته های تاگور بود.

زندگی رابیندرانات تاگور

سالهای سخت زندگی

سال ۱۹۱۰ برای تاگور، سال تلخ و دردناکی بود. چون اول زنش رو از دست داد و بعدش دخترش، سه ماه بعد هم پسر کوچیکش رو از دست داد. تاگور زیر بار این غم بزرگ، کمرش خم شد. این اتفاقات برای تاگور خیلی شوک آور بود و کنترل اعصابش رو هم از دست داد.. ولی توی سال ۱۹۱۱برای درمان بیماری عصبیش به انگلستان سفر کرد. تاگور ضربه سنگینی رو توی زندگیش خورد اما باز هم زندگی جریان داشت و باید ادامه می داد. تاگور بعد از مرگ زن و بچه هاش، به مسافرت مشغول شد و به خیلی از کشورها سفر کرد مثه کشورهای اروپایی، چین، آمریکا، شوروی، کانادا، ایران و…

تاگور با شاهکارهایی که می سرود، موفق شد که توی سال ۱۹۱۳ برنده جایزه نوبل ادبیات بشه. شعرهای تاگور از عالی ترین عواطف انسانی سرچشمه می گرفت.

وقتی تاگور به سن ۶۸ سالگی رسید، به نقاشی علاقمند شد و طرحهای خیره کننده ای رو هم تونست که خلق کنه. بعد هم نمایشگاه نقاشی اش رو توی شهرهای مختلفی مثه پاریس، برلین، نیویورک و…برپا کرد که با استقبال خوبی هم مواجه شد. تاگور اهل هنر بود و روح ظریفی داشت. به طوری که توی آهنگسازی هم دستی داشت و برای بعضی از ترانه های خودش، آهنگهای جالبی می ساخت.

تاگور، این نابغه ماندگار بعد از ۸۰ سال زندگی پرثمر، توی ۷ آگوست سال ۱۹۴۱ چشم از جهان بست و راهی سفری شد که زن و بچه هاش اونجا منتظر بودن..

مجموعه هایی از تاگور به یادگار مونده که اسمش رو برای همیشه جاویدان کرده. مجموعه هایی مثه: «سلطان قصر سیاه »،«میوه جمع کن»، «اشعارخیبر»، «رشته های گسسته»، «نامه هایی به یک دوست»، «پیوند آدمی»،«مذهب بشر»، «شخصیت» ،«نکاتی از بنگال»، «هدیه عاشق» و «چیترا»…

قطعه ای زیبا از تاگور

قطعه ای زیبا

برای حرف پایانی، قطعه ای زیبا از تاگور رو براتون میارم که به فارسی ترجمه شده:

آه… در آن روزها.. خیلی دور.. آنجایی که افق سرخ رنگ همچون زورقی در دریای بیکران ابر مشاهده می شود. آنجایی که اشعه طلایی رنگ آفتاب ریگهای کرانه ساحل را مانند طلای ناب درخشنده می کند، نزدیکی ساحل آنجا بزرگترین پدر مقدس نشسته کتاب آسمانی می خواند.

دریا طوفانی و امواج خودش را بشدت بر تخته سنگهایی که سالها در نزدیکی ساحل بودند، میزد و آوای ناهنجار و خوفناکی به گوش می رسانید. آن تپه و کوهها بر اثر زلزله با خاک یکسان شده بود. آنجا… در نزدیکی ساحل بزرگترین پدر مقدس با متانت تمام کتابهای آسمانی را می خواند. یکی از مریدانش آمد و بعد از تعظیم کردن، مطلبی را عرض کرد: ای استاد محترم تحفه ای که به شما لایق نیست را آورده ام. بعد از ادای این سخنان دست به جیب برده یک جفت دستبند را برداشته و در میان دستان خود به دقت نگریست و الماس دستبند را به امواج خروشان انداخت.

مرد افسوسی گفته، خود را به آب انداخت. استاد عالیقدر چشمان خود را با خونسردی به کتاب آسمانی دوخت و مشغول مطالعه شد. نیم ساعت بعد مرد مذکور در حالی که سراپا خیس شده بود آمد وگفت: ای استاد چرا دستبند زیبا را به دریا انداختی؟ پدر مقدس بار دیگر دستبند را گرفت و به دریا انداخت و سپس صدای رسایی گفت: بگذار بروند ای برادر، آنها تو را از دنیا بازداشته چشمانت را برای جمع آوری ثروت حریص می کنند… عزیزم این دنیای فانی ارزش آن را ندارد که برای جمع آوری مال و منال غیر دو روزه خود را تباه کنی. ای برادر، رفتن به جاهایی که همه می روند برای تو لازم است. در هر نفسی که به خارج میفرستی، عمر تو می رود… عمر مثل همان الماس درخشان است که در دست تو جلب توجه می کرد. بال و پری می گشاید و چون از دست بشر خلاص شده، بدون ترس و واهمه در آبهای بیکران فرو می رود.

ای برادر…درها گشوده و راهها باز است و فقط این تویی که باید به جایی بروی که همه می روند. خود را برای جمع آوری ثروت حریص تر نکن چرا که دنیای فانی هیچ ارزشی ندارد. میگویی هنوز جوانم و در بدن خود انرژی کافی دارم. قلبم میزند و بدنم با نظم کار میکند ولی به تو می گویم که آن نیرو برای سپری شدن عمر چند روزه توست. تو مسافری بیش نیستی که باید از این دنیای فانی وداع گفته با کاروان مرگ همسفر شوی. پس به من بگو جمع آوری ثروت برای چیست؟؟

نویسنده: محمد نعیمی

 

 

مطالب مرتبط

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *