صداقت چشمانت

صداقت چشمانت

ساعت را بیدار کرده ام  تا که زنگ نزند از تکرار

پرده ها را به بند کشیده ام تا پرنده نور در اتاقم پر بکشد

عودی روشن کردم با عطر جنگلهای خیس و باران خورده در راهروی رو به حیاط

لحظه ای ناخواسته شیرجه ای زدم در آیینه پیکرم شکست از این سقوط بی حساب

تازه در نگاه مادرم فهمیدم آنچه در چشمان او میبینم از صداقت آینه ها میکاهد

ومن چقدر خوشبختم و چه در اشتباه بودم که ندانستم خانه ام با تو نیازی به نور و عود آینه و ساعت نداشت

برای همیشه بمان مادرم این تمام خواسته من است.

باران ابراهیمیان

شما ممکن است این را هم بپسندید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *