شعر سپاس

شعر زیبای سپاس

جوانی افسرده در راهی نشست
پیرمردی با لب خندان کنارش مینشت
پیر پرسید چرا افسرده ای؟
در جوابش گفت مرد جوان تو مگر غمی نداری در جهان؟
پیر گفت: من پر از احساس خوش و زندگیم
هر چه دارم یا ندارم راضیم
آسمان دل اگر چه ابریست
اینکه میبارد خودش دلگرمیست
روزگار ار چه بازیها کند
گاه با تو گریه گه شادیها کند
خوب اگر  خود بنگری بینی خدا
در غم و شادی  نبودست از تو جدا
زندگی با کم و بیشش میگذرد
به که ما هم بگذریم از بیش و کم
آن که شادی را به شکر بنهاده است
در عجب نیستم غم را به ناسپاسی آمیخته است.
باران ابراهیمیان***

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *