سوپ خوشمزه ی فلسفه (۲)

راز رو از فکرتون بیرون ببرید.

براتون در قسمت قبل مفصل گفته بودم که با دوستام یه غذای تاریخ مصرف گذشته خوردم و مسموم شدم. اینم گفتم که بعد از این اتفاق، گفت و گوهایی بین من و مامانم شروع شد. تا یه جاهایی از حرف هامون رو براتون گفتم. حالا بریم ادامه ؟ خب…! یادمه که قرار بود اون روز همراه مامانم یه مهمونیِ خونوادگی برم. من برای انتخاب لباس به دردسری افتاده بودم که امیدوارم دشمنم هم درگیر این گرفتاری نشه! برام مهم بود که لباسی بپوشم که حسابی برازنده باشه و کسی نتونه بعدا درباره ی لباسم نظر بدی بده. من مدام داشتم دور خودم می چرخیدم که مامانم با جدیت گفت خب! من حاضرم، بریم ؟ از تعجب داشتم شاخ در می آوردم! آخه چطور ممکنه انقد سریع؟ انگار اصلا براش مهم نیست بقیه درباره اش چه فکری می کنن! همین اتفاق باعث یه گفت و گوی گرم و البته چالش برانگیز بین من و مامان شد.

مامان همین که دید من انقدر گیجم شروع کرد به خندیدن…البته نه اون طور که بِهِم بربخوره. طوری که بیشتر کنجکاو شدم بپرسم برا چی این طور داره قهقهه می زنه؟ جواب داد: آخه یه مهمونیِ ساده ست اما تو انقد درگیر ظاهر شدی که به کل یادت رفته اصلِ قضیه چیه؟! مامانم اومد و روی تخت نشست و با چشم اشاره کرد که کنارش بشینم. مامان گفت: این تویی که انتخاب می کنی چه لباسی بپوشی، مهم اینه که تو احساس خوبی نسبت به خودت داشته باشی. این که برای هر کاری حتا یه انتخاب لباس تو مدام درگیرِ فکری باشی که دیگران درباره ی تو دارن، یه جورایی شبیه همون مسمومیته که تو رو راهیِ بیمارستان کرد.

وقتی دوستات بهت گفتن این غذا رو بخور کافی بود شک می کردی و از خودت سوال می کردی :که واقعا چون همه ی اون ها دارن این غذا رو می خورن منم باید از این غذا استفاده کنم؟

یا امروز به خاطر این که چه لباسی انتخاب کنی خودت رو به این دردسر انداختی! کافیه همین الان فکر کنی به این که باید لباسی رو انتخاب کنی که دیگران خوش شون بیاد یا لباسی که خودت دوست داری؟

مامان خیلی آروم تر و شمرده تر از قبل ادامه داد: تو فکر می کنی مد چیه؟ چیزی غیر از این که تعداد زیادی از افراد جامعه بدون فکر، از همدیگه پیروی می کنن؟ مامان گفت: به نظر من، میگم نظر من چون تو می تونی نظر خودت رو داشته باشی، این که تعداد زیادی از افراد یه کاری رو مدام تکرار کنن اصلا به این معنا نیست که این عمل درسته.

من همین جا پریدم وسط حرف مامان و گفتم: پس چه عملی درسته؟ مامان که معلوم بود خوشحال شده از دقتِ من با همون آرامش گفت: عملی درسته ک تو با تمام صداقت در ذهن خودت درباره ی اون فکر کرده باشی و همه ی جوانبش رو بررسی کرده باشی و بدون این که مدام به قضاوت دیگران فکر کنی، خودت به شکل مستقل به این نتیجه برسی که این عمل درسته.

بعد ازین ، مامان از اتاق بیرون رفت. و من رو با کلی سوال که توی ذهنم بود تنها گذاشت… من حتما راجع به این سوال ها با خودم حرف می زنم یعنی بهشون فکر می کنم.

من رو به روی کمد لباسام ایستادم و همون لباسی رو که بیشتر از همه دوست داشتم انتخاب کردم.

 

نویسنده: زهرا یاسر

 

 

 

 

 

T

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *