سوپِ خوشمزه ی فلسفه

تمرین تفکر ذهنی

(گفت و گوهای من و مامان درباره ی – نسبتا – همه چیز!)

«با عصبانیت ازم پرسید چرا این غذا رو خوردی؟ با حال بدی که داشتم، فقط تونستم بگم: آخه همه ی بچه ها همین غذا رو خوردن. مامانم با اخمی که تو صورتش هر لحظه بیشتر می شد، اما با صدایی نرم و آهسته گفت: این مسمومیت خیلی شدید نبود، اما اگر غذایی که خوردی خیلی بیشتر ازین باعث بیماری ات می شد، چی؟ کاش بیشتر فکر می کردی؟

مامانم کمی صورتش رو آورد نزدیک تر و همون قدر آروم اما کاملا جدی بهم گفت: این که میگی: همه ی بچه ها این کارو انجام دادن و منم انجامش دادم، اصلا من رو قانع نمی کنه!

من خیلی سریع مرخص شدم، اما این مسمومیت باعث شد کمی بیشتر و بهتر از قبل “فکر” کنم.»

می دونین من همیشه زیاد فکر می کنم. منظورم اینه که به چیزایی که می بینم، حالا هرچیزی می تونه باشه، مثلا از یه بچه گربه زیر ماشین همسایه تا رعد و برق و چراغ راهنمایی رانندگی و…. فکر می کنم. خیلی وقتا کنجکاو میشم ببینم اصلا اینا چطوری به وجود اومدن! یا اصلا چرا به وجود اومدن! خب… بله بله می دونم که اینا خیلی خیلی سوالای بزرگ و مهمی اند. اما من دقیقا به خاطر همین مهم بودنِ این پرسش هاست که ذهن من مدام درگیرشونه… حالا از بحث اصلی دور نشیم. داشتم می گفتم که من زیاد فکر می کنم. یعنی تا قبل از این مسمومیت این طور فکر می کردم. بعد از این اتفاق و حرف های مامانم ذهنم مدام درگیرِ اینه که اصلا فکر کردن یعنی چی؟ این سوال واقعا ازون سوالهاس…! اما سعی می کنم به شما بگم که من به چه نتایجی رسیدم:

من بعد از مدت ها که با خودم به تنهایی و بعد با مامانم راجع به این موضوع حرف زدم به این نتیجه رسیدم که فکر کردن احتمالا ( میگم احتمالا چون به نظرم نمیشه به این سوالهای بزرگ بزرگ جوابای قطعی داد) همین حرف زدنِ خیلی عمیق با خودمونه. منظورم اینه که وقتی درباره ی یه موضوع، یه اتفاق یا هر چیزی با خودمون حرف می زنیم و همه ی گوشه و کنار اون اتفاق و موضوع رو در ذهن خودمون می سنجیم یعنی داریم فکر می کنیم.

بله ! کاملا متوجه ام که موضوع اصلا به این سادگی ها نیست! اما شما انتظار ندارین که من یکدفعه ساختار پیچیده ی مغز رو در فرآیندِ تفکر براتون توضیح بدم؟!  می خوام بدونین که منم مثل شما دارم خودم تلاش می کنم بفهمم که اوضاع از چه قراره و داره چه اتفاقی می افته.

راستش مامانم در طول صحبت هایی که داشتیم به چند نکته اشاره کرد که دوست دارم باهاتون درمیون بذارم. مثلا گفت: فکر کردن خیلی مهمه اما “درست فکر کردن” خیلی خیلی مهم. یا این که گفت تو باید بتونی و یاد بگیری”شک” کنی. یادمه که حرف های خیلی مهمه دیگه یی هم گفت که به نظرم ارزش داره ما هم بهش توجه کنیم.

من در مقاله ی بعدی حتما درباره ی اینها با شما حرف می زنم. اما قول بدین درباره ی حرفام با خودتون حرف بزنین. یعنی به حرفام فکر کنین. و به هر چیزی که از امروز می بینین بیشتر فکر کنین. قول؟

 

نویسنده: زهرا یاسر

 

 

 

T

مطالب مرتبط

۲ دیدگاه‌

  1. روژين دقيق گفت:

    عالیییییییی بود😘

  1. آبان ۱۲, ۱۳۹۷

    […] در قسمت قبل مفصل گفته بودم که با دوستام یه غذای تاریخ مصرف گذشته […]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *