سهراب سپهری و کودکانه هایش

 

 

اهل کاشانم روزگارم بد نیست تکه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی

اهل کاشانم روزگارم بد نیست تکه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی…

سهراب سپهری

سهراب سپهری در سال ۱۳۰۷ در روز ۱۵ مهرماه توی باغی بزرگ در کاشان به دنیا آمد. پدر سهراب، “اسدالله” کارمند اداره پست و تلگراف کاشان بود و مادرش هم ماه جبین (فروغ ایران) نام داشت که هر دوی آنها اهل شعر و هنر بودند. برادر سهراب، منوچهر و خواهرانش، همایوندخت و پریدخت و پروانه بودند. اجداد سهراب، همگی اهل نقاشی و خطاطی بودند و خوب هم بلد بودند که وسایل موسیقی را بسازند. سهراب در کنار آدمهایی که شعر و هنر توی خونشان جاری بود، بزرگ شد و قد کشید. سهراب کودکی اش را در یک باغ خیلی بزرگ که پر ازدرختان میوه و بوته های گل و سبزه بود و در محله دروازه عطار در کاشان قرار داشت، گذراند. سهراب این باغ را خیلی دوست داشت. ته این باغ یک طویله بود که روی سر طویله یک اتاق آبی بود. اسمش هم اتاق آبی بود و سر طویله هم از کف زمین پایین تر بود، آنقدر که از دریچه بالای آخورها، سر و گردن مالها پیدا بود! پاتق سهراب همین اتاق آبی بود و علاقه زیادی بهش داشت. سهراب با خواهر و برادرهایش صمیمی بودند و در این باغ بازی می کردند و سهراب توی بچگی اش به عروسکها علاقه بیشتری داشت!! به خصوص عروسکی که مادرش برایش درست کرده بود. سهراب با این عروسکش حرف می زد و حس می کرد که این عروسک هم جان دارد. سهراب بزرگ شده ی طبیعت بود و در کنار درختان  قد کشیده بود و گاهی هم از تنه همین درختان بالا می رفت!! و از درخت سیب و انار هم بیشتر از همه خوشش می آمد.

عکس بچگی سهراب سپهری

کودکی های سهراب

وقتی که باران در باغ می بارید، سهراب برهنه می شد و زیر باران کنار گلها راه می رفت. سهراب از بچگی با احساس بود ولی خودش هم خبر نداشت که خیلی زود شخصیتی مشهور از آب در می آید. سهراب در عید نوروز، روی تخم مرغ ها نقاشی می کشید و با آنها سفره را تزئین می کرد.

کمی که بزرگتر شد، در سال ۱۳۱۲ سهراب را به دبستان خیام کاشان فرستادند تا چند کلاس سواد یاد بگیرد. سهراب شاگرد زرنگی بود و مدیر هم او را تشویق می کرد. سهراب خیلی مهربان بود و از اینکه دانش آموزی درس نخواند و تنبیه شود، دلش کباب می شد و دوست داشت که همه توی کلاس همدیگر را دوست داشته باشند. سهراب شاگرد درسخوانی بود ولی گاهی در کلاس درس، هوس نقاشی کردن به سرش می زد، آن هم سر کلاسی مثل ریاضی!! برای همین هم یک بار که داشت دار و درخت می کشید از چشم معلمش دور نماند و یک کتک جانانه ای هم به سهراب زد و بهش گفت که : همین نقاشی یکروز تو را بدبخت خواهد کرد!! عجب معلمی که ذوق سهراب را هم کور می کرده است! ولی سهراب گوشش به این حرفها بدهکار نبود و با همان بازیگوشی کودکانه باز هم به نقاشی کشیدن ادامه می داد. هرچند آدم خجالتی بود و زود هم لپ هایش گل می انداخت! اما ادب و تربیتش در حدی بود که همه از سهراب خوششان می آمد.

 

 

 

سهراب عاشق نقاشی بودسهراب عاشق کلاسهای هنر بود و از جان و دل برایش مایه می گذاشت. درسته این کودک پشت نیمکت نشسته بود ولی بیشتر از بقیه کودکان نیمکت نشین می دانست! رنگهای آبی و سبز را هم بیشتر از بقیه رنگها دوست داشت. سهراب در مدرسه ساکت و مودب بود ولی در خانه شر و شور به پا می کرد!! سهراب در سال ۱۳۱۹، ششم ابتدایی را تمام کرد. سهراب آیکیوی بالایی در شعر نوشتن هم داشت و در همان دوره دبستانش، یک روز که طفلی مریض شده بود و در خانه مانده بود، از سر بیکاری شعری نوشت:

ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان *** نکردم هیچ یادی از دبستان

ز درد دل شب و روزم گرفتار *** ندارم یک دمی از درد آرام

نوجوانی سهراب

بعد از اینکه سهراب مدرسه اش را با کارنامه درخشانی تمام کرد. تابستان همان سال هم بیکار نبود و اینجوری نبود که فقط بخورد و بخوابد! سهراب هر کتابی را می دید به قدری که علاقه به مطالعه داشت، دلش می خواست کتاب را قورت بدهد! البته فکر نکنی که کتاب ها را می خورد! نه مگر قحطی زده بود که کتابهایش را بخورد!! ولی کتاب خواندن را خیلی دوست داشت. کتابهای زیادی مثل بینوایان و سه تفنگدار را در آن سال خواند. مادرش هم در یادگیری و مطالعه کتاب کمکش می کرد. در همین زمان ها پدرش از دو پا فلج شد! ولی آدمی قوی بود که با آن حال زارش، باز هم  نقاشی می کشید و تار می ساخت و خط خوبی هم داشت. ولی آفتاب عمرش داشت غروب می کرد و در یکی از همان روزها برای همیشه چشم از این دنیا بست و سهراب، پدرش را، قهرمان بچگی هایش را از دست داد و توی لاک خودش رفت. ولی مادرش بعد از فوت همسرش، به سهراب حسابی می رسید تا کمبودی حس نکند و برایش سنگ تمام هم گذاشته بود. سهراب هم خداییش خیلی مادرش را دوست داشت و با هم خیلی صمیمی بودند. یک سال بعد از اینکه پدرش فوت کرد، سهراب برای پدرش شعری نوشت:

سهراب و تنهایی بعد از مرگ پدر

در عالم خیال به چشم آمدم پدر

کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود

دستی کشیده بر سر رویم به لطف و مهر

یک سال می گذشت، پسر را ندیده بود

سهراب تحصیلات متوسطه اش را در دبیرستان پهلوی شروع کرد. سهراب در دبیرستان دوستانی مثل محمود فیلسوفی و احمد مریخی داشت که بعدها  هر دو پزشک کارکشته ای شدند! در همین دوران، سهراب شور و هیجان بیشتری برای مطالعه کتابهای نویسندگان و شاعران ایرانی و خارجی داشت. به همین خاطر به مطالعه کتابهای غول های نویسنده ای مثل گوته، هوگو، حافظ و سعدی و خیلی های دیگر مشغول شد. سهراب دست به قلم خوبی داشت و وقتی شروع به نوشتن می کرد، به قدری جذاب می نوشت که دهان از تعجب باز می ماند که این نوجوان اینقدر استعداد فوق العاده داشته باشد. علاوه بر شعر و نقاشی، سهراب به موسیقی علاقه داشت و با سنتورش صداهای عجیب و غریبی را جوری کنار هم ترکیب می کرد که گوش از شنیدنش لذت می برد و کیف می کرد. سهراب وسط دار و درخت با صدای گنجشک ها بزرگ شده بود، این طبیعت زیبا بر احساسش اثر گذاشته بود و از او یک شخصیت با روح لطیف ساخته بود! سهراب در گوشه و کنار این باغ خاطرات داشت و دل کندن از این باغ برایش مثل این بود که انگار جانش را می گیرند! ولی از بخت بد، در سال ۱۳۲۰ این خانه و باغ را فروختند و بار و بندیلشان را بستند و به  محله سرپله کاشان کوچ کردند. سهراب هر چه که بزرگتر می شد، استعدادهای بیشتری از خودش نشان می داد. سهراب از سال چهارم دبیرستان به دانش سرا رفت و در آذر ماه ۱۳۲۵ یعنی یک سال بعد از به پایان رساندن دوره دو ساله دانش سرای مقدماتی به استخدام اداره فرهنگ کاشان (اداره آموزش و پرورش) در آمد و تا شهریور ۱۳۲۷ در این اداره ماند و بعد هم در امتحانات ادبیات شرکت کرد و دیپلم کامل دوره دبیرستان را  گرفت.

سهراب سپهری و هنرهایش

سهراب در دانشکده هنرهای زیبا

سهراب دست به کار شد که خودی نشان بدهد و تصمیم گرفت که به دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران برود. سهراب می خواست که   سر از کار هنر در بیاورد و اینکه چطوری می شود روز به روز در نقاشی و هنر و شعر بهتر شد! سهراب کارش شده بود نقاشی کشیدن و شعر گفتن.  سهراب  در بیشتر وقتها تابلوی نقاشی رسم می کرد و زل می زد نگاهشان می کرد. عجیب است که با این کارها خودش را کور نکرد!  ولی خب، سهراب آدمی هم نبود که یکجا بند شود و به جاهای مختلفی هم سفر کرد و بساطش را در همان جاها هم پهن می کرد!! سهراب آدمی پر از حس بود ولی کمتر هم به زبان می آورد و شاید نصف عمرش را هم لام تا کام حرف نزد! انگار که قرص سکوت خورده بود! کلا اهل حرف زدن نبود. بیشتر نگاه می کرد و فکر می کرد. سهراب در همان دوران دانشجویی  دست به کار شد و اولین دفتر شعرهایش را چاپ کرد. خب حالا همه چیز جور شده بود تا سهراب شاعر سطح بالایی بشود!سهراب و استعداد هنریش

سهراب یک دوست تازه ای به اسم مشفق کاشانی پیدا کرده بود و چیزی هم نگذشت که مشفق متوجه هوش فوق العاده سهراب در شعر گفتن شد. مشفق، دست سهراب را گرفت و او را به راه نوشتن کشید تا کامل روی غلتک بیفتد!! سهراب بعدها حتی روی غلتک حتی می توانست بدود چه برسد به راه رفتن!!! بالاخره هر چی باشد، شعر و هنر از کودکی توی خون سهراب بود. انگار ناف سهراب را با هنر بریده بودند! در همین مدت، در سال ۱۳۲۶ در سن نوزده سالگی، یک کتاب عاشقانه به اسم “آرامگاه عشق” در ۲۶ صفحه نوشت و منتشر کرد. البته همزمان با دانشگاهش به استخدام شرکت نفت در تهران در آمد ولی بعد از ۸ ماه استعفا داد! انگار کار در آنجا چنگی به دلش نمی زد!

سهراب تمام فکر و ذکرش نقاشی و شعر گفتن شده بود، به قدری هم درگیرش بود که یکبار که از شدت گرسنگی رفت به آشپزخانه تا یک تخم مرغ را آبپز کند! ولی داشت ساعت مچی اش را می جوشاند!!! یک بار هم اشتهای شام را نداشت و آن را به گربه توی حیاط داد تا بخورد ولی بعد از مدتی که دوباره گرسنه اش شد و با بشقاب خالی روبرو شد، گفت: عجب! خیال می کردم شام نخوردم، نگو که خوردم و یادم نیست!!

معلومه که سهراب با هنر و شعر زندگی می کرده است. سهراب در سال ۱۳۳۰ اولین کتاب شعرش را با اسم ” مرگ رنگ” در تهران منتشر کرد که به سبک نیما یوشیج بود. نیما با سهراب دوست بودند و سهراب در این سالها به دیدن نیما می رفت و از مدل شعرهایش خوشش می آمد. دومین مجموعه شعرش را هم با اسم “زندگی خواب ها” در سال ۱۳۳۲ نوشت  و همین سال هم بود که لیسانس نقاشی را از دانشکده هنرهای زیبا با رتبه اول کسب کرد . سهراب حالا دیگر آدم مشهوری داشت می شد و اسمش سر زبان ها افتاده بود و شعرهایش طرفداران زیادی داشت. سهراب، آدم یکجا نشستن نبود و مدام در حال گشت و گذار بسر می برد. از سال ۱۳۳۲ به بعد را در پاریس، رم و هند به شرکت در نمایشگاهها و یادگیری و تدریس نقاشی گذراند. البته سفرهایی به پاکستان،افغانستان، ایتالیا، فرانسه، آمریکا، ژاپن و چین هم داشت. تا جایی که بعضی آدمها به سهراب ” شاعری نقاش” می گفتند و بعضی ها هم “نقاشی شاعر”!!

از آذر سال ۱۳۳۳ هم در اداره کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزها  شروع به کار کرد و در هنرستان هنرهای زیبا هم تدریس می کرد.

سهراب در سال ۱۳۳۷ هم دو کتاب ” آوار آفتاب” و “شرق اندوه” را آماده چاپ کرد ولی موفق به چاپ نشد! اما خب، او بیدی نبود که با این بادها بلرزد! دوباره در سال ۱۳۴۰ با تلاش بیشتری موفق به چاپش شد. در این کتاب ها، شور و شوقی که  به طبیعت داشته را می توان لمس کرد.

سهراب سپهری و شعرهایشکنار شعر گفتن، سهراب همچنان به نقاشی هم مشغول بود، و  مشهور شده بود! و تا سال ۱۳۴۳ تعدادی از آثارش در کشورهای ایران، فرانسه، سوئیس، فلسطین و برزیل به نمایش در آمد.   بعد از آن کارش حسابی گرفته بود و دو کتاب دیگرش هم با اسم “صدای پای آب” و “مسافر” به چاپ رساند. سهراب دیگر حسابی در دل مردم جا باز کرده بود و شعرهایش توی زبانها افتاده بود. ولی او آدمی نبود که دنبال اسم و رسم بگردد و مدام عکسش توی روزنامه و مجلات پخش شود. کلا آدم ساکت و دور از جنجالی بود و سرش توی لاک خودش بود و کاری به کسی نداشت. برای همین هم خیلی از طرف نشریات جدی گرفته نشد. ولی در سال ۱۳۴۵ با انتشار شعر بلندش به اسم “مسافر” غوغا کرد و مثل بمب همه جا صدا داد! البته نه آن صدایی که فکر کنی بوووووم کند! این صدا یعنی کلی مشهور شده بود!

چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی

چه قدر هم تنها

خیال می کنم

دچار آن رنگ پنهان رنگ ها هستی

دچار یعنی

…..عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک دچار آبی بیکران باشد

حالا سهراب انرژی بیشتری می گرفت و پشت سر هم کتابهایش را چاپ می کرد! “حجم سبز” هفتمین و کامل ترین مجموعه شعر سهراب هست که به چاپ رسید. این کتابهایش به قدری شهرت پیدا کرده بود که به زبانهای انگلیسی، فرانسوی، ایتالیایی و اسپانیایی هم ترجمه شده بودند. ولی بعد از چاپ این کتابش، سهراب به طرز مشکوکانه ای دیگر حس و حال شعر گفتن نداشت و کسی هم نمی دانست که چه کاسه ای زیر نیم کاسه است که سهراب اینطور در گوشه ای کز کرده و با کسی هم کاری ندارد! کمی عجیب بود که سهراب شعر گفتن را از یاد ببرد!! ولی خب، فعلا ترجیح می داد که نقاشی بکشد و تا سال ۱۳۴۸ هم به کشورهای آلمان، هلند، ایتالیا و اتریش سفر کرد و نقاشی هایش را در نمایشگاه های مختلفی به نمایش در آورد. سال ۱۳۴۹ هم به آمریکا سفر کرد و بعد از ۷ ماه اقامت در نیویورک، دوباره به ایران برگشت!! سهراب کلا آدم دنیا دیده ای بود و تقریبا جهانگرد خوبی هم بوده که هرجا دلش می خواست با یک کوله پشتی راه می افتاد!! و تا سال ۱۳۵۱ هم نمایشگاههای مختلفی در ایران و پاریس برگذار کرد.

آخرین آثار سهراب

سهراب آخرین مجموعه شعرش هم با اسم "ما هیچ، ما نگاه" را منتشر کردکم کم شعر داشت فراموشش می شد که سهراب جرقه ای دوباره در ذهنش زده شد و به خودش آمد و دوباره به سمت شعر و شاعری برگشت! هرچند این دوری از شعر آنقدرها هم طول نکشیده بود و توانست که دوباره هشتمین و آخرین مجموعه شعرش هم با اسم “ما هیچ، ما نگاه” را منتشر کند و در سال ۱۳۵۵ سهراب تمام هشت دفتر و منظومه اش را در ” هشت کتاب” جمع آوری کرد. بعد از آن هم دوباره بیکار ننشست و تا سال ۱۳۵۷، چندین نمایشگاه نقاشی در سوئیس، مصر و یونان برگذار کرد.

در سال ۱۳۷۵ یک مجموعه انتخاب شده از اشعارش توسط یک هنرمند ایرانی، به زبان ترکی استانبولی ترجمه شد و در کشور ترکیه هم منتشر شد.

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

 

 

 

سهراب بدبیاری آورد و در سال ۱۳۵۸ به بیماری سرطان خون گرفتار شد و سهراب را بی رمق کرده بود. البته سهراب برای درمانش به انگلستان هم رفت ولی مریضی اش پیشرفت کرده بود و کاری از دست کسی هم  بر نمی آمد و متاسفانه با مریضی به تهران برگشت. سهراب در غروب ۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ در سن ۵۲ سالگی  بعد از مدتی که با مرگ دست و پنجه نرم کرد، از این دنیای فانی راهی سفری دیگر شد. فردای آن روز هم به همراه چند نفر و دوستش محمود فیلسوفی در صحن امامزاده سلطان علی، روستای مشهد اردهال که در اطراف کاشان قرار دارد، راهی خانه ابدی اش شد.  سهراب در ۵۲ سال از عمرش، ازدواج نکرد! شایدم کسی را پیدا نکرد که مثل خودش فکر کند و حال و هوایش شبیه او باشد!! هر چند این ازدواج نکردن برایش خیلی هم راحت نبوده و بارها در شعرهایش از زن زیبا صحبت می کند و زن را سمبل خوبی و رحمت زیبایی می دانست.سنگ قبر سهراب سپهری

 

مرگ سهراب

در سال های بعد از آن، تنها برادر سهراب و هم بازی بچگی هایش هم در سال ۱۳۶۹ از دنیا رفت. هرچند دیگر سهرابی نبود که از غصه و غم بی برادری دق کند!  سال ۱۳۷۳ هم مادرش، سنگ صبور تمام لحظه های سهرابی که دیگر نبود! از دنیا رفت.

 

 

 

خانه دوست کجاست؟

 

سهراب سپهری، خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت

 

 

نویسنده : لطیفه ایری

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *