زنگ انشا : مادر

دیروزجمعه بود . مادرم گفت:

– حسینعلی، امروز که جمعه است و به مدرسه نمیروی برو ده «الیاسان» پنجاه تومانی را که پیش عمو زاده ات هست، اگر داشت، ازش بگیر. هیچکدامتان پیراهن و کفشی ندارید.

لقمه ای نان و ماست خوردم و به راه افتادم و رفتم «الیاسان». عمو زاده ام خانه نبود . مادرش تعارف کرد و گفت: بیا تو خودت را گرم کن

– گفتم کاردارم، نمی آیم

گفت: به خدا تا خودت را گرم نکنی نمی گذارم بروی.

من رفتم و خودم را گرم کردم و دست خالی خداحافظی کردم و برگشتم .

مادران روستا

توی راه بودم و سرم را پایین انداخته بودم. یکدفعه دیدم که دو تا چیز باسرعت از بغل دستم گذشتند:یک تازی افتاده بود دنبال خرگوشی؛ خرگوش خسته بود. رسیدند بالای تپه ای، تازی یکدفعه با دندان پای خرگوش را گرفت. خرگوش فریاد زد و دوباره از چنگ تازی در رفت؛ تازی افتاد. دنبالش دیگر نمیدانم کجا رفتند. من به خانه آمدم. توی حیاط که رسیدم شنیدم که نالهٔ کسی می آید، وقتی رفتم جلو دیدم که مادرم تنور را روشن کرده است و هیچکس دور و برش نیست و دارد گریه می کند. گفتم :

– مادر برای چه گریه می کنی؟ چرا غصه میخوری؟

مادرم گفت

– پسرجان چرا گریه نکنم؟ چه دلخوشی دارم؟ دو سه روز دیگرعلف تمام می شود و گاو و گوسفندها گرسنه می مانند. این بی زبانها چقدر با شکم گرسنه توی طویله فریاد بکشند ؟ بچه ها هیچکدامشان نه پیراهن دارند، نه کفش دارند، نه کت دارند. چقدر توی این سرما باید بلرزند .

هر روز دکاندار می آید و بالای سرمان را می گیرد و طلبش را می خواهد. چه جوابی بدهم؟!

گفتم: مادر، گاو و گوسفندها را بفروشیم.

مادر گفت: – بفروشیم؟! فقط یک گاو شیرده با دو سه تا گوسفند داریم، اونها هم لاغر و بیچاره هستند، کسی آنها را نمی خرد، اگر هم بخرند پول کمی می دهند.

– مادر گریه نکن … پدر تا یک ماه دیگر از بندرعباس برمی گردد شاید هم فردا برگشت . با خودش پول می آورد و قرض هایمان را می دهیم

انشا از حسینعلی حسنی – کلاس سوم

 

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *