داستان های عاشقانه ی شاهنامه :بیژن و منیژه – حال و هوای عشق

در قسمت قبل تا آنجا خواندیم که بیژن و منیژه یکدیگر را دیدند . ادامه مطلب را با ما همراهی کنید :

از آن طرف :

منیژه چو از خیمه کردش نگاه // بدید آن سهی قد لشکر پناه  به پرده درون، دخت پوشیده روی // بجوشید مهرش دگر شد به خوی

سپس دایه‌اش را فرستاد تا ببیند او کیست و چرا به این‌جا آمده؟ دایه به نزد بیژن آمد و پیام منیژه را به او گفت. وقتی بیژن سخنانش را شنید بسیار خوشحال شد و چنین خودش را معرفی کرد:

منم بیژنِ گیو ز ایران به جنگ // به زخم گراز آمدم بی‌درنگ  سرانشان بریدم فِگندم به راه // که دندانهاشان برم نزد شاه  چو زین جشنگاه آگهی یافتم // سوی گیو گودرز نشتافتم  بدین رزمگاه آمدستم فراز // بپیموده بسیار راه دراز  مگر چهره‌ی دخت افراسیاب // نماید مرا بخت فرخ بخواب

سپس از دایه خواست تا کمکش کند تا به سراپرده‌ی منیژه برود و اورا ببیند. دایه به نزد منیژه بازگشت و درخواست بیژن را مطرح کرد. منیژه بسیار شاد شد و دایه را به نزد بیژن فرستاد:

فرستاد پاسخ هم اندر زمان // که‌ت آمد به دست آنچه بُردی گمان  گر آیی خرامان به نزدیک من // بیفروزی این جان تاریک من

بیژن نیز بلافاصله به دیدار آن ماهِ زیباروی رفت. منیژه از او استقبال گرمی انجام داد و تا سه روز به جشن و شادی پرداختند و در کنار یکدیگر بودند. اما پس از آن سه روز:

چو هنگام رفتن فراز آمدش // به دیدار بیژن نیاز آمدش  بفرمود تا داروی هوشبر // پرستنده آمیخت با نوش‌بر  بدادند مر بیژنِ گیو را // مر آن نیک دل نامور نیو را

و بیژن را بیهوش کرده و همراه خود به قصر پادشاهی پدرش افراسیاب برد. بیژن وقتی در قصر به‌هوش آمد، گرگین را سرزنش می‌کرد که راه اشتباهی را نشانش داده بود. اما منیژه او را دلداری داد و از او خواست خوشحال باشد. به همین روش، چند روزی را پنهانی در بزم و خوشی گذراندند تا این‌که بالاخره روزی دربان، شک کرد و پس از پرس و جو از کنیزان، از اصل ماجرا آگاهی یافت. سپس:

بیامد بر شاه ترکان بگفت // که دختت ز ایران گزیدست جفت افراسیاب وقتی این سخن را شنید بسیار ناراحت و عصبانی شد. سپس از برادرش «گرسیوز» خواست به قصر منیژه رفته و جوان ایرانی را با خود بیاورد. وقتی گرسیوز به نزدیکی سرای منیژه رسید، ابتدا نگهبانان اجازه‌ی ورود ندادند اما گرسیوز بالاخرهد توانست وارد شود. بیژن وقتی او را دید بسیار ترسید؛ زیرا سلاح و لباس جنگی نداشت و نمی‌توانست با او بجنگد. اما همیشه خنجری در کفشش داشت. در این هنگان خنجرش را در آورد و بلندی خانه رفت و چنین گفت:

که من بیژنم پور کشوادگان // سر پهلوانان و آزادگان  تو دانی نیاکان و شاه مرا // میان یلان پایگاه مرا  وگر جنگ سازند مر جنگ را // همیشه بشویم به خون چنگ را

و سپس از گرسیوز خواست که نزد شاه توران از او به خوبی یاد کند. گرسیوز که می‌دانست بیژن راست می‌گوید، حرفش را پذیرفت و در نهایت بیژن را دست‌بسته نزد افراسیاب بُرد.

وقتی به پیشگاه افراسیاب رسیدند، بیژن تمامی ماجرای خود را برای شاه تعریف کرد اما افراسیاب نپذیرفت و گفت دروغ می‌گوید. بیژن برای اثبات حرف‌هایش پیشنهادی داد:

اگر شاه خواهد که بنید ز من // دلیری نمودن بدین انجمن  یکی اسب فرمای و گرزی گران // ز ترکان گزین کن هزار از سران  به آوردگه بر یکی زین هزار // اگر زنده مانم به مردم مدار

افراسیاب از سخنان بیژن بسیار خشمگین شد و به گرسیوز دستور داد:

بفرمای داری زدن پیش در // که باشد ز هر سو برو رهگذر  نگون بخت را زنده بر دار کن // وزو نیز با من مگردان سخن  بدان تا ز ایرانیان زین سپس // نیارد به توران نگه کرد کس

وقتی بیژن را بیرون می‌آوردند، با خدای خویش به راز و نیاز پرداخت و از بی‌آبرویی خاندانش نزد ایرانیان بسیار شرمگین و ناراحت بود. و از خداوند طلب کمک می‌کرد:

ایا باد بگذر به ایران زمین // پیامی بر از من به شاه گزین  بگویش که بیژن به سختی در است // چو آهو که در چنگ شیر نر است

داستان های عاشقانه ی شاهنامه :بیژن و منیژه – حال و هوای عشق

در همان هنگام «پیران ویسه» که از وزیران خردمند افراسیاب بود از آن‌جا عبور می‌کرد، ماجرا را از گرسیوز پرسید و وقتی چهره‌ی ناراحت و ناتوان بیژن را دید و داستانش را شنید، دلش بر او به رحم آمد و اندکی مهلت خواست تا به نزد افراسیاب برود و با وی سخن بگوید.

وقتی پیران به پیشگاه افراسیاب رسید، در مقابلش ایستاد و افراسیاب می‌دانست خواسته‌ای دارد. پس از وی خواست تا درخواستش را، هرچه که هست، بگوید. پیران پس از ستایش شاه، تصمیمات اشتباه او در مورد کشتن «سیاوش» پسر «کیکاووس» را یادآوری کرد و به او گفت:

اگر خون بیژن بریزی برین // ز توران برآید همان گرد کینشاه ابتدا مخالفت کرد و گفت بخاطر این‌که بیژن آبرویش را بُرده باید او را بکشد اما پیران دوباره اصرار کرد و از او خواست:

ببندد مر او را به بند گران // کجا دار و کشتن گزیند بران  هر آنکو به زندان تو بسته ماند // ز دیوان‌ها نام او کس نخواند

شاه از این پیشنهاد خوشش آمد و :

به گرسیوز آنگه به فرمود شاه // که بند گران ساز و تاریک چاه  دو دستش به زنجیر و گردن بغل // یکی بند رومی به کردار مل  ببندش به مسمار آهنگران // ز سر تا بپایش ببند اندران  چو بستی نگون اندر افگن بهد چاه // چو بی‌بهره گردد ز خورشید و ماه  به پیلان گردون کش آن سنگ را // که پوشد سر چاه ارژنگ را

سپس دستور داد به سمت کاخ منیژه دخترش برود، تاج و مقامش را از او بگیرد زیرا سزاوار و شایسته‌ی آن نیست. سپس:

برهنه کشانش ببر تا به چاه // که در چاه بین آن‌که دیدی به گاه  بهارش تویی غمگسارش تویی // درین تنگ زندان زوارش تویی

گرسیوز به فرمان افراسیاب عمل کرد؛ بیژن را به چاهی انداخت و منیژه را با بی‌رحمی بر سر چاه گذاشت. از آن پس، منیژه شب و روز بر سر چاه می‌گریست و هروقت اندک غذایی به‌دست می‌آورد نیمی از آن را از سوراخی که در سنگ ایجاد کرده بود به بیژن می‌داد….

شما ممکن است این را هم بپسندید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *