داستان های عاشقانه: لیلی و مجنون- شروع عشق

‏حکیم نظامی در منظومه لیلی و مجنون اوج هنر داستان پردازی خود را به ‏نمایش گذاشته است. در ا ین داستان افسانه وار شخصیت ها اگر چه کلی هستند و به ‏‏ادمهای مینیاتوری می مانند اما همگی جاندار و حس برانگیزند.البته از یاد نبریم که داستان لیلی و مجنون بیشتر برای شنیده شدن سرود شده است نه خوانده شدن

 

 

عاشقانه لیلی و مجنون

در سرزمین عرب، قبیله ای می زیست به نام “عامر” که ریسی داشت بزرگ و توانگر و آبادترین وادی از آن قبیله بود. او، مهمان نواز بود و جوانمرد اما شمعی بود بی نور و صدفی بی مروارید و یا خوشه ای بی دانه، زیرا اجاقش کور بود و

‏روزو شب:

در حسرت آن که دست بختش

شاخی به در آرد از درختش

‏بزرگ قبیله، در آرزوی برآورده شدن نیازش، سالها سفره ها انداخت و  صدقه ها داد تا این که سرانجام خداوند به او پسری داد و آن هم چه پسری!:

نو رسته گلی چو نار خندان

چه نار و چه گل ؟ هزار چندان

روشن گهری ز تابناکی

شب  روز کن سرای خاکی

‏بزرگ قبیله بادیدن زیباروی خود، خزانه اش را گشود و مانند گلی، بی خبر از این که :

برگ و بارش را شادمانه نثار دیگران کرد. آنگاه فرزند دلبندش را به دایه ای سپرد تا هرچه زودتر ببالد و پروبال بگیرد.

‏پسر نیز با مهر در دامان روزگار پرورش یافت و با نوشیدن شیر و وفا و ‏دوستی بالید. آن چنان که:

چون لاله ، دهن به شیر می شست

چون برگ سمن به شیر می رست

 

‏او ماهی بود درمیان گهواره که چون چهارده روزه شد نام «قیس» بر او نهادند. سپس همچنان بالید و بزرگتر شد تا این که سالی گذشت. درحالی که از عشق نیرو می گرفت و از گوهر مهر، روشنایی.  زندگی اودر دو سه سال آینده در شادی و بازیگوشی کودکانه گذشت تا این که هفت ساله شد. اکنون او بنفشه ای بود زینت یافته با لاله که چون به ده سالگی رسید از زیبایی، زبانزد مردم گشت . آنچنان زیبا که هر کس نگاهش بر او    می افتاد، زیرلب دعا می خواند تا چشم زخمی به وجود او نرسد.

‏در این زمان بزرگ قبیله، شادمان از داشتن چنین گوهری، او را به مکتبخانه فرستاد تا وجودش به گوهردانش نیز آراسته گردد. مکتبخانه ای که در آن کودکان بسیاری به فراگیری دانش سرگرم بودند، برخی به امید و برخی با بیم. امید به فراگیری دانش و بیم از استاد.

‏نوآموزان مکتبخانه، دخترو پسر، هریک از جایی و قبیله ای گردهم آمده بودند و درمیان آنان دختری بود، زیبا همچون گوهر و از صدف قبیله ای بزرگ. گوهری ناب و بکر. آراسته چون ماه و بلند بالا مانند سرو. زلفش شب و رویش، ‏باغ دختری:

محبوبه بیت زندگانی

شه بیت قصیده جوانی

در هر دلی از هواش میلی

گیسوش چول لیل و نام :”لیلی”

قیس چون به مکتبخانه پا گذاشت و لیلی را دید ، دل به او داد و مهرش را به جان خرید . و دیری نپایید که وجود هر دو از گل مهر و دوستی عطر آگین گشت و آن چنان به یکدیگر انس گرفتند که

یاران به حساب علم خوانی

و ایشان به حدیث مهربانی

یاران سخن از لغت سرشتند

یاران ورقی زعلم خواندند

و ایشان نفسی به عشق راندند

هرروز صبح چون خورشید زیبا می دمید، لیلی از نو جلوه گر ی آغاز می کرد. اما قیس روزبه روز از غم عشق، زردروتر می گشت. زردرو همچون نارنج در برابر ترنج روی لیلی. وجود آنها آنچنان از عشق لبریز بود و هر دو ‏آنچنان از شدت عاشقی بیقرار بودند، که قصه دلدادگیشان به زودی درهمه جا پیچید و :

این پرده دریده شد زهرسوی

وین راز شنیده شد به هر کوی

‏قیس و لیلی کوشیدند که راز عشق آنها بیش از آن آشکار نگردد اما ا ین کار سودی نداشت . عشق آنها همچون مشک بود که عطر آن همه جا را فراگرفته بود و با ا ین همه :

کردند شکیب تا بکوشند

وان عشق برهنه را بپوشند

 

بی خیر از اینکه :

در عشق شکیب چون کند سود ؟

خورشید به گل نشاید اندود

قیس شیدا آن چنان در بند عشق گرفتار آمده بود که دمی آرام و قرار نداشت . او حتی در کنار لیلی و در همدمی با او نیز بیتاب بود آنچنان که کودکان مکتبخانه :

آنان که نه اوفتاده بودند

“مجنون”لقبش نهاده بودند

او نیز با رفتارش مجنون بودن خویش را گواهی می داد و به همین خاطر آن سخن چینان

از بس که سخن به طعنه گفتند

از شیفته ، ماه نو نهفتند

سر انجام میان او ولیلی جدایی انداختند و چه جداشدنی :

لیلی در حالی از مجنون جدا شد

لیلی در حالی از مجنون جدا شد که مانند ابر بهار اشک می ریخت . اشکهایی همچون دانه های مروارید . مجنون نیز از هر مژه اش اشک به راه افتاده بود . مجنون پس از جدایی از لیلی سرگردان کوچه و بازار شد . او اشکریزان و زاری کنان در کوچه ها ترانه های دلگداز می خواند و مردم نیز در پی او روان می شدند و “مجنون، مجنون”می گفتند و او نیز دیوانه بازی ها از خویش نشان می داد.

‏ چندی گذشت و مجنون که دلش را عاشقانه همچون اناری به دونیم کرده ‏بود، بران شدکه راز دلش را از دیگران بپوشاند و آتش جگرش را فروبنشاند.

‏اما دیری نپایید که خون به جگر شد و سودایی گشت؟ آن پحنان که سودا زده و شیدا ترک خواب و خور کرد .

راست همچون شمعی افروخته، نیاسوده درروز و نخفته در شب که به امید رسیدن به لیلی جان می کند و بر آستان او سر می کوفت و:

هر صبحدمی شدی شتابان

سر، پای برهنه در بیابان

‏مجنون هر شباهنکام سرودگویان به سوی کوی لیلی می شتافت، بر در خانه ‏او بوسه ای می زد و به جایگاه خویش باز می گشت . او در راه رفتن مانند باد ‏شمال شتابان بود اما بازگشت او آن چنان که کویی یک بیابان خار بر سر راه او ریخته بود. ان چنان که اگر سپیده سر نمی زد، هرگز به دیار خویش باز نمی گشت

پادشاه سحرخیزان، فرمانده سپاه اشکریزان، یاغی جاده دلدادگی؟

دریای زجوش نانشسته

مجنون غریب دلشکسته

‏دو. سه همدم و دوست بیدل مانند خود یافته بود، همه همچون خود او درد عشق کشیده و غم عاشقی چشیده. که هر سحرگاه با آنان همراه می شد و به زیارت کوی دوست می شتافت . درحالی که:

بیرون زحساب نام لیلی

یا هیچ سخن نداشت میلی

‏آن چنان که هر کس جز از لیلی با او سخن می گفت، نشنیده می گرفت و ‏پاسخی به او نمی داد. آنان همگی درکنارکوهی زندگی میکردند که ‌«نجد» نام ‏داشت و در جوار قبیله لیلی بود .

‏مجنون هرروز، مست و شیدا و افتان و خیزان بر فرازکوه می رفت و بی تاب از عشق لیلی، آوازهای عاشقانه سرمی داد و دیوانه وار به ا ین سو و آنسو می دوید. گاه نیز با چشم هایی اشکبار با باد صبا به راز ونیازمی نشست و ‏زمزمه کنان می گفت :

کای باد صبا!به صبح برخیز

در دامن زلف لیلی آویز

گو:«آن که به باد داده توست

برخاک ره او فتاده توست

از باد صبا دم تو جوید

با خاک زمین غم تو گوید

منبع: کتاب حکایت شیرین لیلی و مجنون- نوشته محمد کاظم مزینانی

مطالب مرتبط

۳ دیدگاه‌

  1. Hanieh گفت:

    سلام خیلی خوبه که به زمینه ادبیات اصیل ایران اهمیت میدید من خیلی به داستان های ایران علاقه دارم و خیلی دوست دارم بیشتر اثارایرانی رو بشناسم لطفا بیشتر از این موضوع بزارید

  2. خیلی خیلی ممنونم از سایت خوبتون.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *