داستان های عاشقانه : زال و رودابه ( قسمت سوم)

موبدان و بزرگان وقتی این سخن را شنیدند چیزی نگفتند اما همه می‌دانستند که مهراب از نسل ضحاک است و منوچهرشاه با این ازدواج موافقت نخواهد کرد. زال از سکوت آن‌ها ناراحت شد و خواست که اورا راهنمایی کنند. سپس بزرگان به او سفارش کردند که بهتر است ابتدا نامه‌ای به پدرش سام بنویسد و از او بخواهد نامه‌ای به منوچهر بفرستد؛ زیرا پادشاه سخن سام پهلوان را رد نخواهد کرد. زال نیز همین‌کار را کرد و نامه‌ای بلندبالا برای پدرش فرستاد و از او خواست در این امر به او یاری کند.

وقتی سوار به سام رسید و نامه‌ی زال را به او داد و :

سپهدار بگشاد از نامه بند // فرود آمد از تیغ کوه بلند سخنهای دستان سراسر بخواند // بپژمرد و بر جای خیره بماند پسندش نیامد چنان آرزوی // دگرگونه بایستش او را به خوی
و با ناراحتی زیاد، از ستاره‌شناسان و موبدان خواست که سرنوشت این‌کار را از ستارگان بجویند. بعد از مدتی:

ستاره‌شناسان به روز دراز // همی ز آسمان بازجستند راز بدیدند و با خنده پیش آمدند // که دو دشمن از بخت خویش آمدند

و چنین پیش‌بینی کردند که:

ترا مژده از دخت مهراب و زال // که باشند هر دو به شادی همال ازین دو هنرمند پیلی ژیان // بیاید ببندد به مردی میان جهان زیرپای اندر آرد به تیغ // نهد تخت شاه از بر پشت میغ بدو باشد ایرانیان را امید // ازو پهلوان را خرام و نوید

سام وقتی این‌را شنید بسیار شاد گشت. فرستاده را نزد زال فرستاد و به او گفت که با خوبی به او بگوید که سام برای جلب رضایت منوچهر به ایران می‌رود و امیدوار باشد. وقتی فرستاده به نزد زال رسید و خبر را گفت، زال بسیار شاد شد و خداوند را سپاس گفت.

زنی بین زال و رودابه بود که نامه‌ها و هدایای آن دو را برای یکدیگر می‌بُرد. وقتی نامه‌ی زال که در آن خبر راضی شدن پدرش را فرستاد، رودابه هدایا و جامه‌های گرانبها به زن داد. اما وقتی زن داشت از کاخ خارج می‌شد ناگهان «سیندخت» مادر رودابه او را دید و آگاه شد که رودابه چیزی را از او پنهان می‌کند. سپس دخترش را فراخواند و با ناراحتی به او گفت:

چه ماند از نکو داشتی در جهان // که ننمودمت آشکار و نهان ستمگر چرا گشتی ای ماه‌روی // همه رازها پیش مادر بگوی که این زن ز پیش که آید همی // به پیشت ز بهر چه آید همی سخن بر چه سانست و آن مرد کیست // که زیبای سربند و انگشتریست

رودابه که بسیار شرمگین و خجالت زده شده بود، راز دلش را این‌گونه به مادر گفت:

سپهدار دستان به کابل بماند // چنین مهر اویم بر آتش نشاند نخواهم بدن زنده بی‌روی او // جهانم نیرزد به یک موی او

وبقیه ماجرا را تعریف کرد. سیندخت بسیار شگفت‌زده شد اما تنها نگران خشم منوچهرشاه بود که وقتی خبر را بشنود کابل را ویران خواهد کرد. وقتی مهراب آمد و همسرش را ناراحت دید، ماجرا را از او پرسید. وقتی خبر را شنید بسیار خشمگین شد و قصد کشتن رودابه را کرد اما سیندخت جلویش را گرفت. بعد از اینکه کمی آرام شد دخترش را فراخواند و به او گفت:‌

بدو گفت ای شسته مغز از خرد // ز پرگوهران این کی اندر خورد که با اهرمن جفت گردد پری // که مه تاج بادت مه انگشتری

رودابه نیز بسیار از این سخن ناراحت و غمگین شد.

وقتی خبر به منوچهر شاه رسید بسیار نگران شد که مبادا فرزند زال و رودابه برای ایران سختی و رنج و مشکل به‌بار بیاورد و باید جلوی این ازدواج را گرفت. سپس نوذر را به نزد سام فرستاد اورا به دربار فراخواند. وقتی سام و سپاهش وارد پایتخت شدند همه به استقبالشان آمده بودند. سام به نزد شاه رسید و داستان سفرش به مازندران را برای او شرح داد. پس از آن، منوچهر شاه درخواستی از سام کرد:

به هندوستان آتش اندر فروز // همه کاخ مهراب و کابل بسوز نباید که او یابد از بد رها // که او ماند از بچهٔ اژدها

سام نیز فرمان شاه را اطاعت کرد و فردای آن‌روز به سمت خانه حرکت کرد. وقتی خبر فرمان شاه به زال رسید:

همی گفت اگر اژدهای دژم // بیاید که گیتی بسوزد به دم چو کابلستان را بخواهد بسود // نخستین سر من بباید درود

و هراسان بقه نزد پدر رفت و ناراحتی خودش را ابراز کرد. سام وقتی سخنان زال را شنید، گفت که حق با اوست و چاره‌ی کار را چنین دید:

یکی نامه فرمایم اکنون به شاه // فرستم به دست تو ای نیک‌خواه سخن هر چه باید به یاد آورم // روان و دلش سوی داد آورم اگر یار باشد جهاندار ما // به کام تو گردد همه کار ما

نویسنده را فراخواند و نامه‌ای بسیار طولانی از فداکاری‌هایش برای شاه و رنج و ناراحتی‌های فرزندش برای منوچهر شاه نوشت و از وی خواست که از فرمان برای نابودی کابل بگذرد و با ازدواج فرزندش با دختر مهراب موافقت نماید.

از طرفی دیگر، وقتی مهراب خبر را شنید، بسیار خشمگین شد و به همسرش سیندخت گفت که توانایی مبارزه با منوچهرشاه را ندارد و راه چاره‌ای نیز ندارد. اما سیندختِ دانا به او گفت:

مرا رفت باید به نزدیک سام // زبان برگشایم چو تیغ از نیام بگویم بدو آنچه گفتن سزد // خرد خام گفتارها را پزد من رنج جان و ز تو خواسته // سپردن به من گنج آراسته

مهراب با این پیشنهاد موافقت کرد و همسرش را به همراه هدایای بسیار از دینار و گوهر گرفته تا اسب و فیل و شمشیر، به نزد سام فرستاد. وقتی سیندخت به نزد سام رسید، سام از این همه هدایا متعجب شد و در پاسخ چنین گفت:

گراین خواسته زو پذیرم همه // ز من گردد آزرده شاه رمه و گر بازگردانم از پیش زال // برآرد به کردار سیمرغ بال

اما در نهایت هدایا را پذیرفت. سپس از سیندخت ماجرای دیدار و عشق زال و رودابه را پرسید. در این هنگام سیندخت ماجرا را برایش تعریف کرد و سپس گفت:

کنون آمدم تا هوای تو چیست // ز کابل تو را دشمن و دوست کیست اگر ما گنهکار و بدگوهریم // بدین پادشاهی نه اندر خوریم من اینک به پیش توام مستمند // بکش گر کشی ور ببندی ببند دل بیگناهان کابل مسوز // کجا تیره روز اندر آید به روز

سام وقتی دید سیندخت زنی دانا و با سیاست است، چنین پاسخ داد:

تو با کابل و هر که پیوند توست // بمانید شادان‌دل و تن‌درست بدین نیز همداستانم که زال // ز گیتی چو رودابه جوید همال

سیندخت که بسیا شاد شده بود، سریعاً نامه‌ای به مهراب نوشت و ماجرا را برای او تعریف کرد. پس از چند روز نیز سام پهلوان به او خبر داد که دخترش رودابه را برای همسری زال پذیرفته، و سپس سیندخت را به همراه هدایای گرانبها به کابل فرستاد.

از طرفی، وقتی زال به حضور منوچهرشاه رسید، مورد استقبال قرار گرفت و بلافاصله نامه‌ی پدرش را به شاه داد:

ازو بستد آن نامهٔ پهلوان // بخندید و شد شاد و روشن روان چو بر خواند پاسخ چنین داد باز // که رنجی فزودی به دل بر دراز ولیکن بدین نامهٔ دلپذیر // که بنوشت با درد دل سام پیر

پس از آن، زال تا روزها نزد منوچهر ماند. و شاه از او آزمون‌های فراوان در زمینه هوش و مهارت‌های جنگی می‌گرفت تا این‌که بالاخره پاسخی به نامه‌ی سام داد و به همراه زال به زابل فرستاد. وقتی سام از پاسخ شاه آگاه شد، فوراً نامه‌ای به مهراب نوشت و به او خبر داد. مهراب به همسرش سیندخت خبر را رساند و او این مژده را به رودابه داد. پس از آن سراسر کابل غرق گل و گوهر و زیبایی شد:

بیاراست ایوانها چون بهشت // گلاب و می و مشک و عنبر سرشت یک ایوان همه تخت زرین نهاد // به آیین و آرایش چین نهاد یک ایوان همه جامهٔ رود و می // بیاورده از پارس و اهواز و ری بیاراست رودابه را چون نگار // پر از جامه و رنگ و بوی بهار همه کابلستان شد آراسته // پر از رنگ و بوی و پر از خواسته

نامه به سام رسید که کابل آماده استقبال از آنان است. سام خبر را به زال رساند و شادی را در چشمان فرزندش دید:

چنان شاد شد شاه کابلستان // ز پیوند خورشید زابلستان که گفتی همی جان برافشاندند // ز هر جای رامشگران خواندند

پس از آن سام و زال رو به سوی کابل نهادند و در آن‌جا مراسم عروسی را براساس آیین برگزار کردند. پس از آن همگی به سمت کابل آمدند و سه روز مراسم عروسی در آن‌جا برگزار کردند و در این هنگام بود که:

سپرد آن زمان پادشاهی به زال // برون برد لشکر به فرخنده فال بشد سام یکزخم و بنشست زال // می و مجلس آراست و بفراخت یال

داستان های عاشقانه : زال و رودابه ( قسمت سوم)

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *