داستان های عاشقانه : زال و رودابه ( قسمت دوم)

روزی از روزها، زال تصمیم گرفت به همراه گروهی از پهلوانان بارگاهش به اطراف هند و کابل سفر کند. پادشاهی خردمند و دلاور به نام «مهراب» بر کابل حکومت می‌کرد که نژادش به «ضحاک» می‌رسید. او هرسال به سام باج می‌داد زیرا توان جنگ با اورا نداشت. وقتی به مهراب خبر رسید که «دستان سام» به کابل آمده، همراه هدایای بسیار به دیدارش آمد. بعد از این‌که مهراب رفت یکی از بزرگان به زال گفت:

پس پرده‌ی او یکی دخترست // که رویش ز خورشید روشن‌ترست ز سر تا به پایش به کردار عاج // به رخ چون بهشت و به بالا چو ساج رخانش چو گلنار و لب ناردان // ز سیمین برش رسته دو ناروان دو چشمش بسان دو نرگس به باغ // مژه تیرگی برده از پر زاغ دو ابرو بسان کمان طراز // برو توز پوشیده ازمشک ناز بهشتیست سرتاسر آراسته // پر آرایش و رامش و خواسته

داستان های عاشقانه : زال و رودابه ( قسمت دوم)

وقتی زال این‌ها را شنید دلش به جوش آمد و تا صبح یک لحظه آرام نگرفت. وقتی صبح شد، مهراب شاه دوباره به نزد زال رفت. در این دیدار، مهراب از او خواست که به بارگاهش در کابل بیاید اما زال پاسخ داد که سام از این کار خوشنود نخواهد شد. وقتی مهراب به بارگاهش بازگشت ناگهان:

دل زال یکباره دیوانه گشت // خرد دور شد عشق فرزانه گشت از اندیشگان زال شد خسته دل // بران کار بنهاد پیوسته دل

وقتی که مهراب شاه به بارگاهش رسید، همسرش «سیندخت» از او درباره‌ی زال پرسید. مهراب چنین از او تعریف کرد:

به گیتی در از پهلوانان گرد // پی زال زر کس نیارد سپرد دل شیر نر دارد و زور پیل // دو دستش به کردار دریای نیل رخش پژمراننده‌ی ارغوان // جوان سال و بیدار و بختش جوان از آهو همان کش سپیدست موی // بگوید سخن مردم عیب جوی سپیدی مویش بزیبد همی // تو گویی که دل‌ها فریبد همی

وقتی دختر مهراب «رودابه» این سخنان را شنید یک دل نه صد دل عاشق زال شد و آرامش از او گرفته شد.

رودابه پنج کنیز(در شعر کلمه‌ی پرستنده به‌کار رفته) داشت که رازدار او بودند. او راز خود را که عاشق زال شده، با آنان گفت و از ایشان خواست که چاره‌ای برای این غم و اندوه پیدا کنند. آن‌ها ابتدا بسیار رودابه را ملامت کردند و به او گفتند که دختر زیباروی چون او خواستگاران بسیار دارد، نباید دل به مهر پسری که پیر به دنیا آمده ببندد. اما رودابه بسیار از این سخنان خشمگین شد و چنین گفت:

نه قیصر بخواهم نه فغفور چین // نه از تاجداران ایران زمین به بالای من پور سام‌است زال // ابا بازوی شیر و با بُرز و یال گرش پیرخوانی همی گر جوان // مرا او بجای تن‌است و روان

وقتی کنیزها این سخنان را شنیدند فهمیدند که رودابه واقعاً عاشق زال شده و به او گفتند هر کاری لازم باشد انجام می‌دهند تا رودابه را به معشوقش برسانند. رودابه از این سخنان بسیار شاد شد. فردای آن روز کنیزان به لب رودی رفتند که سپاه زال در آن طرف رود چادر زده بودند و در حال چیدن گل بودند. زال وقتی آنان را دید کنیزی به نزد آنان فرستاد تا بپرسد که چه کسانی هستند و این‌جا چه می‌کنند؟ کنیز به سمت آنان رفت و سوالش را پرسید و وقتی بازگشت به زال چنین گفت:

پرستندگان را سوی گلستان // فرستد همی ماه کابلستان

 

سپس :

 

پرستندگان هر یکی آشکار // همی کرد وصف رخ آن نگار

و وصف زیبایی‌های رودابه را برای او گفت. زال چنان خوشحال شد که بسیاری هدایا از گوهر و دینار و لباس زربفت به آنان داد تا همراه خود ببرند و از ایشان خواست این گفت و گو نهان بماند تا به آن‌ها پیامی بفرستد. کمی بعد زال دوباره با آنان دیدار کرد و از ایشان برای دیدار با رودابه‌ی زیبارو کمک خواست.

سپهبد پرستنده را گفت گرم // سخن‌های شیرین به آوای نرم که اکنون چه چاره‌است با من بگوی // یکی راه جُستن به نزدیک اوی که ما را دل و جان پر از مهر اوست // همه آرزو دیدن چهر اوست

کنیزان به زال گفتند که او با طنابی به نزدیکی کاخ مهراب برود و آن‌ها کمکش می‌کنند تا به داخل بیاید و رودابه را ببیند. سپس به نزد رودابه رفتند و پس از تعریف کردن بسیار از زال، به او مژده دادند که به دیدارش خواهد آمد. رودابه نیز بسیار خوشحال شد و دستور داد منزلش را مُشک و عنبر و یاقوت و فیروزه تزیین کردند و او را آماده‌ی دیدار با زال کردند.

پس از آن یکی از کنیزان به نزد زال رفت و به او گفت رودابه آماده‌ی دیدار با اوست. زال به سمت کاخ حرکت کرد و رودابه وقتی از دور او را دید به لبه بام آمد و درود بر پهلوان فرستاد. زال وقتی صدای او را شنید؛

سپهبد کزان گونه آوا شنید // نگه کرد و خورشید رخ را بدید شده بام از آن گوهر تابناک // به جای گل سرخ یاقوت خاک

و

چنین داد پاسخ که ای ماه چهر // درودت ز من آفرین از سپهر کنون شاد گشتم به آواز تو // بدین خوب گفتار با ناز تو

 

داستان های عاشقانه : زال و رودابه ( قسمت دوم)

و از رودابه خواست چاره‌ای پیدا کند تا بتواند به کاخ وارد شود. در این هنگام رودابه سریع زلفش را باز کرد و از بام پایین انداخت و گفت:

بدو گفت بر تاز و برکش میان // بر شیر بگشای و چنگ کیان بگیر این سیه گیسو از یک سوم // ز بهر تو باید همی گیسوم

زال که از زیبایی موهایش در تعجب بود، نپذیرفت و طنابی انداخت و خود را به اتاق رودابه رساند. وقتی وارد اتاق شد از دیدن آن‌همه زیبایی در عجب بود! به رودابه گفت:

منوچهر اگر بشنود داستان // نباشد برین کار همداستان همان سام نیرم برآرد خروش // ازین کار بر من شود او بجوش شوم پیش یزدان ستایش کنم // چو ایزد پرستان نیایش کنم مگر کو دل سام و شاه زمین // بشوید ز خشم و ز پیکار و کین جهان آفرین بشنود گفت من // مگر کاشکارا شوی جفت من

رودابه نیز در جواب گفت:

بدو گفت رودابه من همچنین // پذیرفتم از داور کیش و دین که بر من نباشد کسی پادشا // جهان آفرین بر زبانم گوا جز از پهلوان جهان زال زر // که با تخت و تاجست و با زیب و فر

و پس از آن علاقه‌شان به یکدیگر بسیار بیشتر شد. و پس از ساعتی زال به چادرگاهِ خودش بازگشت. وقتی اطرافیانش او را دیدند همه به سمتش رفتند. او نیز پس از این‌که برخداوند درود فرستاد، راز دلش را با آنان چنین در میان گذاشت:

همه کاخ مهراب مهر منست // زمینش چو گردان سپهر منست دلم گشت با دخت سیندخت رام // چه گوینده باشد بدین رام سام

شما ممکن است این را هم بپسندید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *