داستان های عاشقانه : زال و رودابه ( قسمت اول)

داستان‌های عاشقانه‌ی شاهنامه: زال و رودابه

در ادامه‌ی معرفی داستان‌های عاشقانه ادب فارسی که در شاهنامه آورده شده، در این بخش به بازخوانی داستان زیبای «زال و رودابه» می‌پردازیم:

در زمان فرمانروایی منوچهر بر ایران زمین، پهلوانی به نام «سام» که از نژاد گرشاسپ، پهلوان باستانی ایران بود حاکم سیستان بود. سام همسری زیبا داشت که سال‌ها امیدِ فرزندی از او داشت تا این‌که بالاخره روزی دارای فرزند شد. وقتی که فرزندشان به‌دنیا آمد، پسری بود زیبارو اما موهایش همانند افراد پیر سفید بود!

1

تا یک هفته پس از به دنیا آمدن پسر، به سام چیزی نگفتند تا این‌که نهایتاً دایه‌ی فرزندش که بسیار شجاع بود به نزد پهلوان سام آمد و به او گفت :

پس پرده‌ی‌ تو در ای نامجوی // یکی پور پاک آمد از ماه روی تنش نقره‌ی سیم و رخ چون بهشت // برو بر نبینی یک اندام زشت از آهو همان کش سپیدست موی // چنین بود بخش تو ای نامجوی

سام بسیار تعجب کرد و با عجله به دیدار فرزند خود رفت. وقتی او را با همان شکل که دایه توصیف کرده بود، با موی سپید، دید بسیار ناامید شد. سپس رو به سوی خداوند کرد و نالید:

اگر من گناهی گران کرده‌ام // وگر کیش آهرمن آورده‌ام به پوزش مگر کردگار جهان // به من بر ببخشاید اندر نهان چو آیند و پرسند گردنکشان // چه گویم ازین بچه‌ی بدنشان چه گویم که این بچه‌ی دیو چیست // پلنگ و دورنگ‌ست و گرنه پری‌ست

سپس دستور داد تا نوزاد را به جای دوری بُرده و رها کنند تا بمیرد. او را به جایی بُردند که خانه‌ی سیمرغ آن‌جا بود و بازگشتند. چندی بعد، وقتی بچه‌ی سیمرغ گرسنه شد مادرش برای پیدا کردن غذا به پرواز درآمد و در همین حین ناگهان چشمش به نوزادی گریان افتاد. فرود آمد و او را به چنگ گرفت تا به عنوان غذا برای بچه‌ی خود ببرد. اما وقتی به «البرز کوه» رسید دلش نیامد نوزاد را بکشد و مهر نوزاد به دلش افتاد و اورا همچون یکی از فرزندان خود بزرگ کرد.

سال‌ها گذشت و آن نوزاد به پهلوانی تبدیل شد.  شبی سام در خانه‌اش خوابیده بود که خوابی دید:

چنان دید در خواب کز هندوان // یکی مرد بر تازی اسپ دوان ورا مژده دادی به فرزند او // بران برز شاخ برومند او

سام وقتی بیدار شد، موبدان را فراخواند. آن‌ها پس از شنیدن خواب سام، چنین گفتند:

که بر سنگ و بر خاک شیر و پلنگ // چه ماهی به دریا درون با نهنگ همه بچه را پروراننده‌اند // تایش به یزدان رساننده‌اند تو پیمان نیکی دهش بشکنی // چنان بی‌گنه بچه را بفگنی

و از پهلوان خواستند که به درگاه خداوند عذرخواهی کند. شب بعد نیز سام دوباره خوابی دید که در آن جوانی زیبارو به همراهی سپاهی بزرگ از سمت هند می‌آیند و دو فرزانه نیز همراه جوان هستند. سپس یکی از آن دو نفر به نزد سام آمد و به او گفت: اگرچه تو حکم خداوند و نپذیرفتی و فرزندت را از خود راندی اما او به لطف خداوند نزد دایه‌ای بهتر از تو یعنی سیمرغ پرورش یافته و خداوند نگهدار اوست. سام با آشفتگی از خواب برخاست و دانایانِ درگاهش را فراخواند و همگی به سمت کوه البرز که کودک را در آن‌جا رها کرده بودند رفتند. وقتی به آن‌جا رسیدند:

سراندر ثریا یکی کوه دید // که گفتی ستاره بخواهد کشید یکی کاخ بد تارک اندر سماک // نه از دست رنج و نه از آب و خاک ره بر شدن جست و کی بود راه // دد و دام را بر چنان جایگاه

 

وقتی دید خودش نمی‌تواند تا منزلگاه سیمرغ برود، رو به سوی خدا کرد و از او خواست که کمکش کند. سیمرغ وقتی فهمید سام به دنبال فرزندش آمده به او چنین گفت:

در سام یل پهلوان جهان // سرافرازتر کس میان مهان بدین کوه فرزند جوی آمدست // ترا نزد او آب روی آمدست

فرزند سام به او گفت که دوست دارد همان‌جا بماند اما سیمرغ به او گفت که باید برود و به جای پدر حکومت کند. سپس ۲تا از پرهایش را به او داد و گفت:

گرت هیچ سختی بروی آورند // ور از نیک و بد گفت‌وگوی آورند برآتش برافگن یکی پر من // ببینی هم اندر زمان فر من همان گه بیایم چو ابر سیاه // بی‌آزارت آرم بدین جایگاه

 

و از کودک خواست که مِهر و محبتش را فراموش نکند زیرا همانند فرزند خود بزرگ کرده‌است. سپس کودک را برداشت و به سوی پدرش بُرد. سام به محض این‌که فرزند زیبارو و پهلوانش را دید در مقابل سیمرغ سر فرود آورد و از او سپاس‌گزاری کرد.  سپس رو به پسرش کرد و گفت:

دل سام شد چون بهشت برین // بران پاک فرزند کرد آفرین به من ای پسر گفت دل نرم کن // گذشته مکن یاد و دل گرم کن بجویم هوای تو ازنیک و بد // ازین پس چه خواهی تو چونان سزد

 

پس از آن قبایی پهلوانی تنش کرد و او را با خود به قصر آورد. آن شب تا فردا در شهر جشن و پایکوبی برپا بود. وقتی خبر به منوچهر شاه رسید بسیار شاد شد و فرزندش که یکی از پهلوانان بارگاهش بود، به نام «نوذر» را به زابلستان فرستاد تا از سام بخواهد که به دیدارش برود. سام نیز به همراه فرزند «زال» به دیدار شاه رفت. وقتی چشم منوچهر به زال افتاد، به سام چنین گفت:

خیره میازارش از هیچ روی // به کس شادمانه مشو جز بدوی که فر کیان دارد و چنگ شیر // دل هوشمندان و آهنگ شیر

 

سپس پادشاه از ستاره‌شناسان خواست تا تقدیر زال را بررسی کنند. آن‌ها نیز به شاه گفتند که او پهلوانی نامدار خواهد شد و شاه بسیار از این سخن شاد شد. هدایای بسیار به زال اهدا کرد و آن‌ها راهی زابلستان شدند. وقتی به زابلستان رسیدند سام به دانایان بارگاهش گفت که منوچهرشاه از او خواسته با سپاهی به سوی مازندران برود اما فرزندش زال را نزد آنان می‌گذارد تا با آسایش و راحتی زندگی کند و هرچه خواست فراهم باشد. و به زال گفت که اکنون که خودش به میدان جنگ می‌رود او فرمانروای زابلستان است و باید در این مدت از هیچ تلاشی در جهت کسب تلاش فروگذار نکند. پس از آن زال روز و شب مشغول فراگیری دانش شد.

چنان گشت زال از بس آموختن // تو گفتی ستاره‌ست از افروختن به رای و به دانش به جایی رسید // که چون خویشتن در جهان کس ندید

 

شما ممکن است این را هم بپسندید

۲ پاسخ‌ها

  1. دی ۱۵, ۱۳۹۵

    […] از زیباترین داستان‌های عاشقانه ادب فارسی که حکیم ابوالقاسم فردوسی در شاهنامه آورده، داستان عشق […]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *