داستان های عاشقانه : بیژن و منیژه- وصال یار

نوجوانان عزیز ، آخرین قسمت داستانهای عاشقانه را با ما همراهی کنید :

داستان های عاشقانه : بیژن و منیژه- وصال یار

پس از ساعتی، رستم از بیژن خواست به همراه منیژه به ایران برود تا خودش و بقیه‌ی لشکر، به حساب افراسیاب برسند اما بیژن نپذیرفت و از رستم خواست که حضور داشته باشد. به این ترتیب، لشکر ایران، شبانه به سمت قصر افراسیاب حرکت کردند. وقتی به قصر وارد شدند، رستم خطاب به افراسیاب چنین سخن گفت:

ز دهلیز در رستم آواز داد // که خواب تو خوش باد و گردانت شاد  بخفتی تو بر گاه و بیژن به چاه // مگر باره دیدی ز آهن به راه  منم رستم زابلی، پور زال // نه هنگام خوابست و آرام و هال  شکستم در بند زندان تو // که سنگ گران بُد نگهبان تو  تو را رزم و کین سیاوخش بس // بدین دشت گردیدن رخش بس

پس از آن رستم، بیژن شروع به سخن گفتن کرد:

همیدون برآورد بیژن خروش // که ای ترک بدگوهر تیره هوش  براندیش زان تخت فرخنده‌جای // مرا بسته در پیش کرده بپای  همی رزم جستی بسان پلنگ // مرا دست بسته به کردار سنگ  کنونم گشاده به هامون ببین // که با من نجوید ژیان شیر کین

افراسیاب که این سخنان را شنیده بود، بسیار ترسید و سریع از قصر فرار کرد. وقتی رستم این موضوع را فهمید:

به لشکر فرستاد رستم پیام // که شمشیر کین بر کشید از نیام  که من بیگمانم کزین پس به کین // سیه گردد از سم اسبان زمین

پس از آن، افراسیاب نیز لشکری فراهم آورد تا برای مقابله با ایرانیان مبارزه کنند. وقتی لشکر افراسیاب به لشکر ایران رسید و آرایش جنگی و قدرت آنان را دید، افراسیاب دستور عقب نشینی داد. سپس رستم از این سوی میدان، شروع به رجزخوانی کرد. افراسیاب وقتی سخنان پر از کینه‌ی رستم را شنید از وی خواست دست از جنگ بردارد و به جایش گوهر و دینار بپذیرد. وقتی ایرانیان این سخنان را شنیدند، بلافاصله به سمت تورانیان حمله کردند و بسیاری از لشکریان افراسیاب را کشتند.

سپهدار چون بخت برگشته دید // دلیران توران همه کشته دید  خود و ویژگان سوی توران شتافت // کز ایرانیان کام و کینه نیافت

رستم وقتی دید که افراسیاب و عده‌ای دیگر در حال فرار هستند به دنبال آنان رفت و تیربارانشان کرد. سپس همه‌ی لشکر ایران به همراه بیژن و منیژه به ایران بازگشتند.

چو آگاهی آمد به شاه دلیر // که از بیشه پیروز برگشت شیر  به شادی به پیش جهان‌آفرین // بمالید روی و کله بر زمین

وقتی لشکر به ایران رسید، توس و گودرز و گیو به استقبالشان رفتند. گیو نیز بخاطر نجات فرزندش، بسیار از رستم قدردانی کرد. سپس همگی به حضور شاه رفتند. شاه وقتی رستم را دید این‌گونه به ستایش او پرداخت:

رو آفرین کرد خسرو به مهر // که جاوید بادا به کامت سپهر  خجسته بر و بوم زابل که شیر // همی پروراند گوان و دلیر  خُنُک زال کش بگذرد روزگار // بماند به گیتی تو را یادگار  خُنُک شهر ایران و فرخ گوان // که دارند چون تو یکی پهلوان  وزین هر سه برتر سر و بخت من // که چون تو پرستد همی تخت من

پس از آن، شاه مجلس بزمی به پاس این پیروزی بزرگ ترتیب داد و همه بزرگان و پهلوانان در آن شرکت داشتند. شاه هدایای بسیار برای رستم و بقیه پهلوانان که او را همراهی کرده بودند، اهدا کرد و هر یک با دلی شاد به سرزمین خود بازگشتند.

پس از آن:

بفرمود تا بیژن آمدش پیش // سخن گفت زان رنج و تیمار خویش  بپیچید و بخشایش آورد سخت // ز درد و غم دخت گم بوده بخت

شاه پس از شنیدن سخنان بیژن :

بفرمود صد جامه دیبای روم // همه پیکرش گوهر و زر و بوم  یکی تاج و ده بدره دینار نیز // پرستنده و فرش و هرگونه چیز  به بیژن بفرمود کاین خواسته // ببر سوی تُرک روان‌کاسته  برنجش مفرسا و سردش مگوی // نگر تا چه آوردی او را بروی  تو با او جهان را به شادی گذار // نگه کن بدین گردش روزگار

و به این ترتیب، داستان «بیژن و منیژه» به پایان می‌رسد.

داستان های عاشقانه : بیژن و منیژه- وصال یار

شما ممکن است این را هم بپسندید

۳ پاسخ‌ها

  1. پرهام گفت:

    خیلی عالی و زیبا بود قسمت های دیگه و از کجا ببینم؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *