داستان های عاشقانه : بیژن و منیژه – دوری از یار

دوست نوجوان ادامه داستان های عاشقانه بیژن و منیژه را با ما همراهی کنید :

در آن سمت، گرگین پس از یک هفته که از رفتن بیژن به توران گذشت، نگران شد و از کار خود پشیمان گشت. برای همین به دشتی که بیژن را در آن رها کرده بود رفت اما اثری از او نیافت. مدتی به دنبال او گشت تا این‌که ناگهان اسب بیژن را در حالیکه زین و افسارش پاره شده بود، پیدا کرد و دانست که از جانب افراسیاب گزندی به بیژن رسیده. او بلافاصله به سمت ایران راه افتاد. وقتی خبر به کیخسرو رسید که گرگین بدون بیژن آمده، خبر را به گیو (پدر بیژن) رساند و از او خواست به خانه گرگین برود و داستان را از خودش بپرسد. گیو نیز چنین کرد. وقتی به خانه‌ی گرگین رسید و اسب بیژن را دید، شروع به گریه کرد و از گرگین خواست به او بگوید چه بر سر فرزندش آمده؟

ز بدها چه آمد مر او را بگوی // چه افگند بند سپهرش بروی

گرگین اما داستان را به شکلی دیگر برا گیو تعریف کرد. او گفت:

برفتیم ز ایدر به جنگ گراز // رسیدیم نزدیک ارمان فراز

گرگین در ادامه گفت که هنگام بازگشت به سوی ایران، در نخچیرگاهی، بیژن گورخری را دید و قصد شکارش را داشت اما:

فگندن همان بود و رفتن همان // دوان گور و بیژن پس اندر دمان

گرگین گفت:‌ پس از آن تا مدت‌ها به دنبال بیژن گشتم اما جز اسبش نتوانستم نشان دیگری از او بیایم و سرافکنده و ناراحت به ایران بازگشتم.

چو بشنید گیو این سخن هوشیار // بدانست کو را تباهست کار

وقتی گیو فهمید که سخنان گرگین دروغ است ابتدا می‌خواست او را بکشد اما با خود اندیشید که با کشتن گرگین، بیژن بازنمی‌گردد و بهتر است شکایت به حضور شاه ببرد تا شاید بتواند نشانی از بیژن بیابد.

وز آنجا بیامد به نزدیک شاه // دو دیده پر از خون و دل کینه‌خواه

گیو وقتی پادشاه را دید غم خود را با او در میان گذاشت و سخنان گرگین را برای کیخسرو بازگو کرد. پادشاه نیز بسیار ناراحت شد اما گیو را دلداری داد و گفت:

که ایدون شنیدستم از موبدان // ز بیدار دل نامور بخردان

پس از مدتی، گرگین به قصر رفت اما دید همه‌ی پهلوانان و بزرگان از غم گم‌شدن بیژن ناراحتند. وقتی به نزد پادشاه رسید، دندان‌های گرازها را به او داد و به ستایش وی پرداخت اما کیخسرو در مورد بیژن از او پرسید:

کجا ماند از تو جدا بیژنا // بروبر چه بد ساخت آهرمنا

کیخسرو وقتی دید گرگین جوابی ندارد، عصبانی شد و دستور داد او را به زندان بیفکنند. سپس از گیو خواست که هشیار باشد زیرا گروههایی را برای یافتن بیژن می‌فرستد و در صورتی که نتوانند اورا بیابند:

بخواهم من آن جام گیتی نمای // شوم پیش یزدان به باشم به پای

گیو وقتی سخنان شاه را شنید دلش شاد شد. بلافاصله شاه دستور داد سواران به همه‌جای ایران و توران بروند و خبری از بیژن به دست آورند.

مدت‌ها گذشت و خبری به دست نیامد. وقتی ایام نوروز شد، شاه خواست که به وعده‌ی خود وفا کند و از «جام جهان‌نما» برای یافتن بیژن کمک بگیرد. پس قبای رومی پوشید و خداوند را ستایش کرد. سپس جام را در دست گرفت و همه‌ی کشورهای جهان را یک به یک در آن دید تا این‌که:

به هر هفت کشور همی بنگرید // ز بیژن به جایی نشانی ندید

سپس با خوشحالی به گیو خبر داد که بیژن زنده است اما در چاهی در کشور توران گرفتار شده و پرستارش دختری از نژاد شاهان است. سپس به فکر راهی برای رهایی او افتاد و به این نتیجه رسید که:

نشاید جز از رستم تیز چنگ // که از ژرف دریا برآرد نهنگ

شاه بلافاصله دستور داد نویسنده نامه‌ای به رستم بنویسد و آن را به گیو داد تا به او برساند. گیو نیز پس از گرفتن نامه، سریع به راه افتاد و راهِ دو روزه را یک روزه طی کرد. وقتی به زابلستان رسید، «زال» به استقبالش آمد. گیو داستانِ غمش را برای او بازگو کرد و سراغ رستم را گرفت. وقتی به خانه رسیدند، رستم را دید. همدیگر را در آغوش گفتند و رستم از او حال پهلوانان دیگر را جویا شد. همین که به اسم بیژن رسید، گیو صبرش را از دست داد و داستان گم شدن پسرش را برای رستم تعریف کرد سپس نامه‌ی شاه را به او داد و از رستم خواست که کمکش کند. رستم نیز که بسیار ناراحت شده بود چنین پاسخ داد:

به گیو آنگهی گفت مندیش ازین // که رستم نگرداند از رخش زین

پس از آن، به گیو قول داد که پس از سه روز به همراه همدیگر به سوی ایران (منظور از ایران، شهریست که پادشاه در آن زندگی می‌کرده) و شاه می‌روند و پس از آن برای رهایی بیژن تلاش خواهند کرد.

پس از سه روز، رستم و گیو به همراه صد سوار زابلی به سمت ایران به راه افتادند. وقتی به نزدیکی ایران رسیدند، بزرگان و پهلوانان از جمله گودرز، کشواد، طوس و فرهاد به استقبالشان آمدند. سپس همگی به حضور شاه رفتند. پس از آن‌که رستم به ستایش شاه پرداخت و شاه نیز حال زال و فرامرز و زواره را جویا شد، کیخسرو مجلس بزمی ترتیب داد و همه‌ی دانایان و پهوانان ایران در آن حضور داشتند. سپس شاه از رستم خواست که هرچه نیاز دارد، از گنج و گوهر گرفته تا مردان جنگی، بردارد و به سمت توران برود و بیژن را نجات دهد. اما رستم چنین پاسخ داد:

برآرم به بخت تو این کار کرد // سپهبد نخواهم نه مردان مرد

از طرفی، وقتی گرگین شنید که رستم به دربار آمده، فرستاده‌ای نزدش فرستاد و از او خواست که مقابل شاه برای او تقاضای بخشش کند و اورا نیز با خود به توران ببرد تا مگر گناهش بخشوده شود. رستم نیز که دلش به حال او سوخته بود و می‌دانست پشیمان است، پاسخ داد که این‌کار را خواهد کرد. فردای آن روز، رستم از شاه خواست گناه گرگین را نیز ببخشد و اجازه دهد گناهش را جبران کند. شاه نیز سخن رستم را پذیرفت.

پس از آن، شاه به رستم گفت که برای آزاد کردن بیژن چه چیزهایی نیاز دارد؟ رستم چنین پاسخ داد:

فراوان گهر باید و زرو سیم // برفتن پر امید و بودن به بیم

شاه نیز بلافاصله دستور داد که همه‌ی آن وسایل را فراهم کنند و به خواست رستم هزار مرد جنگی نیز آماده شدند تا در لباس بازرگانان به توران بروند. وقتی به مرز توران رسیدند، رستم به لشکر فرمان داد تا همان‌جا منتظر فرمان بمانند و خودش به همراه چند تن از سرانِ لشکر به سمت توران حرکت کردند.

وقتی به شهر «خُتن» رسیدند، رستم بخشی از گوهرها و هدایایی که با خود آورده بود، برداشت و به دیدار «پیران ویسه» رفت اما به شکلی که پیران او را نشناسد. رستم خود را بازرگانی اهل ایران معرفی کرد سپس هدایا را به او پیشکش کرد و در عوض از وی حمایت و جایی برای بازرگانی و فروش اجناسش را خواست. پیران نیز قبول کرد. پس از مدتی:

خبر شد کز ایران یکی کاروان // بیامد بر نامور پهلوان

منیژه با چشمان گریان و حالِ زار، به نزد رستم آمد. کمی در مورد اوضاع بیژن گفت و سپس از او در مورد پهلوانان ایران پرسید. رستم که نمی‌خواست هویتش لو برود، با بداخلاقی با او برخورد کرد و گفت هیچ‌یک از پهلوانان ایران را نمی‌شناسد و کارش چیز دیگریست. سپس دستور داد مقدار زیادی غذا و خوراکی برای وی بیاورند. سپس با هوشیاری و به‌طور غیر مستقیم در مورد احوال خودش و بیژن پرسید. منیژه چنین پاسخ داد:

منیژه منم دخت افراسیاب // برهنه ندیدی رخم آفتاب

سپس از رستم خواست:

کنون گرت باشد به ایران گذر // ز گودرز کشواد یابی خبر

رستم پس از شنیدن ماجرا، دستور داد از هر نوع خوراک برای بیژن و منیژه آماده کنند. در این هنگام، سریعاً انگشتری خود را در میان غذاها گذاشت و آن‌ها را به منیژه داد. منیژه نیز بلافاصله بر سر چاه برگشت و آن غذاها را به بیژن داد. بیژن از او پرسید که غذاها از کجا آمده و منیژه برای او تعریف کرد. همین که بیژن خواست غذا را بخورد:

چو دست خورش برد زان داوری // بدید آن نهان کرده انگشتری

منیژه وقتی صدای خنده‌ی اورا شنید، تعجب کرد و از بیژن پرسید چرا می‌خندد؟ بیژن نیز داستان را برای او تعریف کرد. سپس از منیژه خواست:

به نزدیک او شو بگویش نهان // که ای پهلوان کیان جهان

منیژه نیز فوراً به نزد رستم برگشت و پیام بیژن را برای او بازگو کرد. رستم که فهمید بیژن را یافته‌است، خوشحال شد و به منیژه گفت:

چو با او بگویی سخن راز دار // شب تیره گوشت به آواز دار

منیژه که بسیار شاد شده بود، به سمت بیژن بازگشت و خبر را به او داد. بیژن نیز شکر خداوند را به‌جای آورد. سپس به منیژه گفت:

تو ای دخت رنج آزموده ز من // فدا کرده جان و دل و چیز و تن

پس از آن، منیژه شروع به جمع‌آوری هیزم کرد تا این‌که:

چو از چشم خورشید شد ناپدید // شب تیره بر کوه دامن کشید

رستم نیز به پهلوانان دستور داد آماده شوند و به سمت جایی که آتش افروخته شده حرکت کنند. بعد بر سر چاه رسیدند، رستم به همراهانش دستور داد سنگ را از سر چاه بلند کنند. آن‌ها تلاش کردند اما توانستند سنگ را جابه‌جا کنند. در این هنگام، رستم از رخش پایین آمد، نام خداوند را به زبان آورد و سنگ را بلند کرد. نخستین چیزی که رستم از بیژن خواست، بخشیدن گرگین بود. بیژن ابتدا نپذیرفت اما رستم او را تهدید که سنگ را سر جایش می‌گذارد! بیژن وقتی این حرف را شنید، پذیرفت که گرگین را ببخشد. پس از آن، رستم کمندی در چاه انداخت و بیژن را بیرون آورد. وقتی چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی او را دید، سریع بند‌هایش را پاره کرد و او را با خود به منزل برد.

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *