داستان های افسانه ای و اساطیری ملل

  داستان درخت نارگیل

داستان درخت نارگیل

داستان اساطیری کشور هند

پادشاه تریشانکو مرد زاهدی بود که تنها آرزوش این بود که با جسمش به آسمان بره. یک بار کار خوبی در   حق حکیم ویشوامیترا انجام داده بود و برای همین حکیم تصمیم گرفت به او در رسیدن به آرزوش کمک کنه.

او وردی خواند و تریشانکو شروع به بالا رفتن به سمت آسمان کرد.

وقتی که فرشته آسمان تریشانکو رو در دروازه آسمان دید خشمگین شد و اونو گرفت و به سمت زمین پرتاب کرد. ویشوامیترا تریشانکو رو دید که با سرعت در حال پرت شدن به پایینه و سریع وردی خواند و فریاد زد: “بزارید تریشانکو همان جایی که الان هست بمونه”.

جلوی سقوط تریشانکو گرفته شد. چون فرشته آسمان اجازه نمی داد او به آسمان بیاد و ویشوامیترا هم اجازه نمی داد به زمین بیاد، پس تریشانکو همینطور بین آسمان و زمین معلق موند.

فرهنگ فولکلور قدیم این داستان رو بازتر می کنه تا منشا درخت نارگیل رو توضیح بده: ویشوامیترا می دونست که تریشانکو بالاخره به زمین سقوط می کنه و از بین بره مگه اینکه به وسیله یک جسم نگه داشته بشه پس با گذاشتن یک تیرک بلند چوبی زیرش اون رو بالا نگه داشت.

تیرک سرانجام تبدیل به یک درخت نارگیل شد و سر تریشانکو میوه ی اون شد. رشته های اطراف نارگیل ریش های تریشانکو هستن. وقتی اونارو کنار بزنین چشم های اون رو میبینین که به شما خیره شده. جالب اینجاست که در هند لوسترهایی با طراحی خاص هست که بهش میگن تریشانکو.

 

داستان دستان میداس

داستان دستان میداس

داستان افسانه ای کشور یونان

در یونان باستان پادشاهی به نام میداس زندگی می کرد. او طلاهای زیاد و هر چه دلش می خواست داشت. یک دختر کوچک زیبا هم داشت. میداس طلاهاش رو خیلی دوست داشت اما دخترش را بیشتر از ثروتش دوست داشت.

یک روز یک ساتیر(اسطوره ى یونان  موجودى که سروسینه ى انسان و دست و پا و شاخ و گوش بز داشت ) به نام سیلنوس از باغ گل های رز میداس عبور می کرد. میداس که فکر می کرد ساتیرها همیشه خوش یمن هستن، برخلاف خواست زن و دخترش به سیلنوس اجازه داد در کاخش استراحت کنه تا خستگی راهش برطرف بشه. سیلنوس فرزند دیونسوس بود. دیونسوس بعد از اینکه خوبی پادشاه میداس رو در حق فرزندش می فهمه تصمیم می گیره به عنوان هدیه یک آرزوی شاه رو برآورده کنه.

وقتی از شاه خواست یک آرزو کنه، میداس میگه: “آرزو می کنم به هرچه دست می زنم طلا بشه”. با اینکه دیونسوس می دونست این آرزوی خوبی نیست اما اون رو برآورده کرد.

میداس خوشحال از اینکه به آرزوی دیرینه اش رسیده در باغش می چرخید و به هرچه می خواست دست می زد و اون فورا به طلا تبدیل می شد. به یک سیب دست زد، و اون تبدیل به یک سیب براق طلا شد. اطلافیانش متعجب اما خوشحال از دیدن اون همه طلا در قصر بودن.

پادشاه میداس غرق در خوشحالی رفت و دخترش رو در آغوش گرفت و قبل از اینکه بفهمه دخترش رو تبدیل به یک مجسمه ی طلای بی جان کرد. میداس گریه کنان به باغ برگشت و به دنبال دیونیسوس رفت. پادشاه میداس به او التماس کرد تا قدرتش رو پس بگیره و دخترش رو نجات بده. دیونیسوس راه حل بر گردوندن همه چیز به حالت قبل از آرزوی پادشاه رو نشانش داد و میداس بعد از گذروندن سختی های زیادی دخترش رو زنده مثل روز اول پس گرفت. میداس درس بزرگی گرفت و باقی عمرش رو با رضایت از همه چیزهایی که داره گذروند.

مترجم سمانه رحیمی

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *