خنده های زیرخاکی ، عبید زاکانی

 

عبید زاکانی یکی از نویسندگان و شاعران بزرگ قرن هشتم هجری است . یعنی همان قرنی که حافظ در آن زندگی می کرد . اما شهرت عبید زاکانی بیشتر به دلیل طنزپردازی های اوست . او در آثار خود مانند « رساله ی دلگشا» و « رساله ی تعریفات» با نگاهی ظنزآمیز به مسائل و موضوعات اجتماعی پرداخته است . موضوعاتی که هم مهم اند و هم به دلیل حساسیت بالایی که دارند فقط باید از راه نگاه ظریف طنز به آنها اشاره کرد .  چیزی که در حکایت های عبید مهم تر است این است که او با استفاده از این شیوه توانسته وضعیت روزگار خود را نشان دهد و ما را در شناختن آن روزگاران کمک کند.

خنده های زیرخاکی ، عبید زاکانی

در ادامه چند حکایت بازنویسی شده از این نویسنده و شاعر بزرگ را می خوانیم .

 

مردی که دماغ بزرگی داشت ، قصد داشت ازدواج کند . مرد به زنی که برای ازدواج انتخاب کرده بود گفت : تو از ویژگی های شایسته ی من خبر نداری . من در معاشرت بزرگوار هستم و در شرایط دشوار بسیار صبورم . زن گفت : من در بردباری تو در سختی ها شک ندارم زیراچهل سال است که تو این دماغ را روی صورت خود حمل می کنی !!

 

مردی لباسی دزدید و برد تا در بازار آن را بفروشد . لباس را از او دزدیدند .در راه بازگشت از او پرسیدند لباس را چند فروختی ؟ گفت : به همان قیمتی که آن را خریده بودم !!!

مردی که چندان خوش چهره و خوش معاشرت نبود به عیادت بیماری رفت و مدت طولانی پیش بیمار ماند .  بیمار گفت : از اینکه اینهمه به عیادتم می می آیند خسته و آزرده شده ام . مرد گفت : می خواهی بلند شوم و در را ببندم تا کسی نیاید؟ بیمار گفت : بله حتما ، اما از بیرون ِ در!!!

مرد اعرابی ای  داشت با پنج انگشتش غذا می خورد ! به او گفتند : این چه کاری ست که می کنی؟ مرد پاسخ داد :اگر با سه انگشت بخورم  انگشتان دیگر عصبانی می شوند !!

از مرد دیگری که همین طور غذا می خورد همین سوال را پرسیدند و او جواب داد : چه کنم که بیشتر از پنج انگشت ندارم .!!!

 

 روزی جحی ( اسم خاص فرد) به بازار رفت تا درازگوشی ( خر) بخرد . مردی جلو آمد و پرسید کجا می روی؟ جحی گفت : به بازار می روم تا درازگوشی بخرم . مرد گفت : ان شاء الله بگو. جحی در جواب گفت لازم نیست چنین حرفی بزنم . حیوان در بازار است و پول هم در جیب من . همین که جحی به بازار رسید پولش را دزدیدند. وقتی داشت برمی گشت همان مرد را دید .مرد جلو آمد و گفت از کجا می آیی؟ جحی گفت: از بازار می آیم ان شاء االله . پولم را دزدیدند ان شاء الله . خر نخریدم ان شاء الله . دست از پا درازتر برگشتم ان شاء الله .

مطلب مرتبط

خنده های زیرخاکی ( قسمت اول)

مطالب مرتبط

۲ دیدگاه‌

  1. md hassan گفت:

    آخریش خیلی خوب بود. البته جحی یه شخصیتی در ادبیات عرب هست که شباهت زیادی به ملانصرالدین داره

  2. ayda? گفت:

    عاشق این آخریه بودم??
    لطفا طرز طنز نویسی هم مقاله بذارید
    باتشکر از سایت خوبتون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *