جان اشتاین بک و جایزه نوبل

 

جان اشتاین بک

زندگی جان اشتاین بک

درسال ۱۹۰۲ میلادی توی کالیفرنیا، یه پسر بچه ای بدنیا اومد که بعدها برای خودش اسم و رسمی پیدا کرد و نویسنده مشهوری شد. نام این بچه را جان گذاشتن. مادر جان یه معلم بود و پدرش هم یه کارمند ساده. جان  از همون بچگی خیلی به کتاب خوندن علاقه داشت به قدری که گاهی بعضی کتابها رو چندین بار میخوند و کم میموند که قورتشون بده (!) وقتی هم که به سن نوجوانی رسید، توی رویاهاش خودش رو یه غول نویسنده می دید که حسابی هم آوازه اش بین مردم پیچیده. او با این رویاها برای خودش دنیایی داشت و خیلی ذوق زده می شد.   بعد از اینکه تحصیلات اولیه اش رو تموم کرد، تونست که در سال ۱۹۱۹ به دانشگاه استنفورد راه پیدا کنه. ولی یهو وسط راه، درس رو بیخیال شد و بدون اینکه بهش مدرکی بدن، اونجا رو ترک کرد و به نیویورک رفت. این جوان سر به هوا همچنان توی عالم نویسندگی بود.  برای اینکه بتونه شکمش رو سیر کنه، تصمیم گرفت که توی روزنامه کار کنه و خبرنگار اونجا شد. ولی علاوه بر اون، کارهای پراکنده دیگه ای هم انجام میداد تا زندگی رو بگذرونه. در این دوران خیلی سختی کشید. به هر حال برای اینکه بتونی پول در بیاری و دستت به دهنت برسه، بایستی جون بکنی و حتما سختی های خودش رو هم داره. اما جان  بعد از دو سال تصمیم گرفت که به کالیفرنیا برگرده. توی کالیفرنیا هم کارهای مختلفی مثه کارگری، میوه چینی، کار توی داروخانه و… رو انجام داد. یه مدت هم به عنوان نگهبان خونه ی یکی از پولدارای اون شهر شد،  توی این زمان، جان اشتاین وقت کافی برای خوندن و نوشتن پیدا کرد.

آثار جان اشتاین بک

آثار جان اشتاین بک

بالاخره این جوان، دست به قلم شد و تونست که در سال ۱۹۲۹ اولین اثر خودش رو به اسم “فنجان طلایی” منتشر کنه. مثل اینکه جان یکجا بند نبوده! بخاطر اینکه توی سال ۱۹۳۷ از کالیفرنیا به اروپا رفته و علاوه بر اینکه اونجا خوش گذرونی و دید و بازدید میکرده، به مطالعه و نویسندگی هم مشغول بوده. به قولی کارش هم فال و هم تماشا بوده. در اون دوران هم کتابهای مختلفی نوشته. در سال ۱۹۳۲ کتاب “چراگاههای آسمان” نوشته و در سال ۱۹۳۳ کتاب “به خدای ناشناخته”، “دره بی انتها” و “موشها و آدمها” رو نوشته. با این حال این کتابهاش خیلی هم با استقبال و موفقیت زیادی همراه نبود ولی جان  دست از تلاش برنمیداشت و همواره به راهش ادامه میداد تا رویاهاش رو واقعی کنه.

در سال ۱۹۳۸ دوباره از اروپا برگشت و این برگشتنش باعث شد که این دفعه کولاک کنه و یه کتابی نوشت که آوازه اش مثه بمب ترکید. کتاب ” خوشه های خشم” از معروفترین و مهمترین کتابهای جان اشتاین هست که اون رو  یک سال بعد نوشت و برنده جایزه پولیتزرشد. توی این کتاب، جان ، در مورد فقر و بیچارگی کارگران مزارع کالیفرنیا صحبت میکنه و همچنین سرگذشت زندگی کارگرها و اثرات خانمانسوز جنگ بر زندگی اونها رو اشاره میکنه.

آثار جان اشتاین بک

بعد از نوشتن این کتاب،  او معروف میشه و کلی طرفدار پیدا میکنه. بالاخره جان  تونست که رویای نویسندگی رو واقعی کنه. توی سالهای بعد هم  با اشتیاق بیشتری به نویسندگی مشغول شد.

در سال ۱۹۴۲ کتاب “انتقام مروارید” رو نوشت. داستان این کتاب خیلی جالب و آموزنده هست که به خواننده انگیزه و امید به زندگی می دهد.  خلاصه داستانش به این صورت هس که : ( یه صیاد بعد از تلاشهای زیاد توی دریا، موفق میشه که یه مروارید بزرگ رو صید کنه.  صیاد هم خوشحال میشه که حالا میتونه پولدار بشه و شاهانه زندگی کنه. اما بعد از مدتی این صیاد توهم بدبینی به همه چیز و همه کس پیدا میکنه و خیال میکنه که همه  میخوان این مروارید رو ازش بقاپن. از همه فراری میشه و کل دنیا رو تیره میبینه.  یه ماجراهایی هم اتفاق میفته که خونه اش هم آتیش میگیره. بعد از اون، صیاد آواره و سرگردان میشه. در نهایت صیاد متوجه میشه که با این مروارید، آرامش پیدا نمیکنه. پس مروارید رو میندازه توی دریا و حالا چون دیگه امیدی نداره، دوباره تلاش میکنه تا زندگی آرومی رو برای خودش بسازه و متوجه میشه که ثروت براش خوشبختی نمیاره).

جان جونش به نویسندگی بند بود و خیلی بهش علاقه داشت.  دوست داشت که هرچی توی ذهنش میگذره و یا هر چیزی که میبینه رو به قلم در بیاره و در موردش بنویسه. البته اکثر کتابهاش درمورد بی عدالتی و سرنوشت هست.

از نوشته‌های او میشه به چراگاه‌های آسمان، به خدای ناشناخته، تورتیلافلت، دره دراز، ماه پنهان است، دهکده ازیادرفته، کره اسب کَهَر، شرق بهشت، مروارید و پنجشنبه شیرین اشاره کرد.

جان با هنر نویسندگی خوبی که داشت، بالاخره تونست که در سال ۱۹۶۲ برنده جایزه نوبل ادبیات بشه و یه بار دیگه آوازه اش همه جا پیچید و برای همیشه اسمش موندگار شد.

تا آخرین نفس

جان اشتان بک

جان ، تا آخرین لحظه های عمرش هم دست از نوشتن برنداشت و همچنان علاقه به نویسندگی در وجودش بود. یه جورایی میشه گفت که انگار نافش رو با نویسندگی بریدن، دوباره روحش رو هم با نویسندگی پس گرفتن. در نهایت در سال ۱۹۶۸ وقتی که ۶۸ سال از سنش گذشته بود، این دنیا رو ترک کرد.

گرداوری کننده و نویسنده: زینب قضاوتی

 

 

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *