انوشیروان عادل که بود؟

داستانی که در اینجا می خوایم براتون نقل کنیم از کتاب سیاست نامه انتخاب شده. این کتاب توسط خواجه نظام الملک طوسی در قرن ششم نوشته شده. خود نظام الملک وزیر دربار دوتا از شاهان سلجوقی بوده. هدف او از نوشتن این کتاب این بوده که به نحوی آموزش کشورداری و مدیریت کشور را در قالب سرگذشت، پادشاهان گذشته و داستانهای عبرت آموز، بیان کنه.

انوشیروان عادل

شروع حکومت انوشیروان

انوشیروان در سال ۵۰۱ میلادی بدنیا اومد و از بخت بلندش تونست که بعدها هم شاه ساسانی ایران بشه. زمانی که این جوان به تخت سطلنتی نشست، تازه هجده سال بیشتر نداشت، فردوسی در شاهنامه در این باره میگه:

ورا نام کردند نوشین روان

که مھتر جوان بود و دولت جوان

چوکسری نشست از بر تخت عاج

بسر بر نھاد آن دل افروز تاج

اما پادشاه جوان به اندازه عقل یه پیرمرد باتجربه، درک و فهم داشت. انوشیروان از همون دوران بچگی اش از زشتی ها فاصله می گرفت و همیشه دلش میخواست که دنیا هم به سمت خوبیها حرکت کنه. پدر انوشیروان که اسمش قباد بود، در اون دوران شاه کشور بود. این پدر و پسر زمین تا آسمون از نظر فکری با هم فرق داشتن. انوشیروان در مورد پدرش میگه که: “پدرم، یه آدمی بود که به راحتی می شد مخش رو زد و نمیتونست دروغهای رنگی ظالمها رو متوجه بشه.  آدم دل رحمی هم بود که هر کی گردنش رو پیشش کج میکرد، دلش براش کباب می شد. کارهای مهم کشور رو دست هر کی که می داد، به همونم اختیار کامل می داد تا هر کاری دلش خواست انجام بده، خب توی این اوضاع مشخصه که خزانه مملکت هم روز به روز خالی تر بشه و یه عده آدم مفت خور، پول رو بالا میکشن و نوش جان می کنن و یه لیوان آب هم روش می خورن و ککشون هم نمی گزه که چه بلایی ممکنه سر مملکت بیاد.  پدرم هر دفعه هم با حرف فلان حاکم، گول میخورد. وقتی شاه کشور همچین آدمی باشه، چه انتظاری از مردم عادی هس. برای همین هم مردم بیچاره توی ظلم و فقر و نداری دست و پا میزدن. پدر من عقلش به چشمش بود و کافی بود که حاکم فلان ولایت براش یه کیسه پر از طلا بیاره. براحتی قند توی دلش آب می شد و خیال می کرد که اون فلان حاکم به قصد دوستی این کار رو کرده. پدرم هیچ وقت به زیردستاش نمی گفت که باید به اندازه نیازتون، خرج کنین. هیچ وقت ازشون نپرسید که این همه مال و منال رو از کجا آوردن. خبر نداشت که اینها مال ناحقی بود که از مردم بیچاره به زور و مالیات جمع کرده بودن.”

بخشی از ایوان مداین

جمع کردن فرماروایان کشور

انوشیروان دلش از کارهای پدرش خون بود. برای همین آرزو می کرد توی دوران حکومت خودش همه این ظلمها رو از بین ببره. وقتی که سه سال از پادشاهی انوشیروان می گذشت، باز هم یه عده آدم زورگو، حق مردم رو میخوردن و بهشون ظلم میکردن. اما انوشیروان نتونست که این وضع رو ببینه و ساکت بشینه. برای همین یه جلسه دادخواهی ترتیب داد، یه مجلسی که همه بزرگان و حاکمان ولایت های مختلف جمع شده بودن. انوشیروان روی تخت پادشاهی خودش نشست و اول از همه خدا رو سپاسگذاری کرد بعد به حاضرین مجلس گفت که: بدونین که این جایگاهی که الان بهش رسیدم، اول از همه لطف و عنایت خدای بزرگ بود و بعد از اون هم از پدرم به ارث رسید. زمانی که عمویم بر علیه من به جنگ با من اومد، من هم تلاشم رو کردم و باهاش جنگیدم و تونستم که تخت شاهی و مملکتم رو ازش حفظ کنم. هر چی که خدا به من داده رو من هم به شما بخشیدم. به هرکدومتون ولایت یا سرزمینی دادم که حاکم اونجا باشین. اگه حقی از این دولت بوده، عادلانه بین شما تقسیم کردم. از شما هم خواستم که با عدل رفتار کنین. اما شما حرفهای منو گوش نکردین و از اینکه حق مردم هم ناحق میشه، شرمنده نیستین. ولی من از خدا میترسم. میترسم که این ظلم و ناحقی شما، این مملکت رو از ریشه نابود کنه. الان که اوضاع کشور آرومه، بخاطر نعمتی که خدا بهتون داده شکرگذار باشین، ناسپاسی نکنین که این کفران نعمت، راهش به ناکجاآباد ختم میشه و  عاقبت خوشی نداره . پس از این به بعد با مردم با نیکویی رفتار کنین، آدمهای فقیر و ضعیف رو اذیت و آزار نکنین. حرمت دانشمندان و بزرگان رو حفظ کنین. از ظلم و ستم هم روی برگردانین. اگه کسی غیر از این حرفهایی که گفتم عمل کنه، خدا رو شاهد می گیرم که هیچ گذشتی در حقش نخواهم کرد. همه کسانی که توی مجلش نشسته بودن، یه صدا گفتن: همونطور که گفتین انجام میدیم.

اما چند روزی که گذشت، همه مشغول کار خودشون شدن و دوباره همون آش و همون کاسه. به ظلم و ستم ادامه دادن. خیال میکردن که انوشیروان یه آدم ضعیفی هس و نمیتونه هیچ کاری کنه. اما انوشیروان صبورانه تحمل می کرد.

ماجرای پیرزن و حاکم ظالم آذربایجان

دوران حکومترانی انوشیروان

یه چند سالی از شاه بودن انوشیروان گذشت. یکی از زیردستای انوشیروان که حاکم آذربایجان بود، آدم کله گنده و پولداری بود که خونه، باغ و زمین و …. همه چی داشت. همه هم ازش حساب میبردن.  یه روز این سپهسالار تصمیم گرفت که توی یه منطقه خوش آب و هوا یه باغی بخره که برای تفریح و استراحت اونجا بره. اتفاقا توی همون منطقه ای که مدنظرش بود، یه پیرزن مریض احوال و ضعیف یه تیکه زمین داشت که کارگرها هم توی باغش کار میکردن و با فروش میوه هاش، مالیات شاه رو میدادن. آخر سر هم یه پول ناچیز و چندرغازی گیر پیرزن میومد. مردم به این پیرزن کمک میکردن و براش لباس و چیزایی که احتیاج داشت رو تهیه میکردن. سپهسالار وقتی باغ پیرزن رو دید، خوشش اومد و یه پیک بهش فرستاد که بهش بگن این زمین رو بفروشه. اما پیرزن قبول نکرد و گفت که توی کل دنیا این تمام دار و ندار من هس. سپهسالار گفت که بجاش من بهت یه زمین میدم که بتونی روزگارت رو باهاش بگذرونی. اما پیرزن مرغش یه پا داشت و قبول نمی کرد که زمینش رو بفروشه.سپهسالار هم کوتاه نمیومد و پاش رو توی یه کفش کرده بود که الا بلا فقط همین زمین رو میخوام. اما پیرزن هم راضی نمی شد…. بالاخره سپهسالار وقتی دید که به نتیجه ای نمیرسه، به حرفهای پیرزن هیچ توجهی نکرد و با زور اون زمین و باغ رو از چنگش در آورد. پیرزن بیچاره حالا آواره شده بود و کاسه چه کنم دستش گرفته بود. چند بار هم پیش سپهسالار رفت و گفت: حالا که زمینم رو به زور ازم گرفتی پس بهای اون رو بهم بده یا یه زمین دیگه به من بده.. اما سپهسالار اصلا به حرفهای پیرزن اهمیتی نمی داد…

پیرزن بیچاره نمیدونست که پیش کی باید بره شکایت این سپهسالار رو بکنه. تا اینکه بالاخره تصمیمش رو گرفت و به گوشش خورد که انوشیروان پادشاه مملکت هس و باید پیس اون بره. پیرزن ضعیف و رنجور، با تن نحیف و بی جونش چند شب و روز توی راه بود تا تونست به شهر انوشیروان برسه. اما امیدی نداشت که شاه اون رو به خونه اش راه بده… از شانس این پیرزن، سپهسالار هم مهمون انوشیروان بود. اما بهش خبر دادن که شاه قراره با لشکرش به شکار برن. پیرزن دنبال جای شکارگاه راه افتاد تا بتونه با شاه صحبت کنه. بالاخره با سختی تونست که شاه رو ببینه، بهش گفت که: اگه شاه این مملکت هستی پس به داد این پیرزن ضعیف برس و از حالش با خبر شو.. پیرزن یه نامه دستش بود که داخلش در مورد شرح حالش نوشته بود. وقتی انوشیروان پیرزن رو انقد زار و نالان دید، نامه رو از دستش گرفت و با صبر و حوصله نامه اش رو خوند: بعد از خوندن نامه، اشک توی چشمهای انوشیروان حلقه بست و دلش به حال پیرزن سوخت. گفت صبور باش حالا که از حالت باخبر شدم، بهش رسیدگی میکنم. بعد هم به یکی از خدمتکارهاش گفت که برای پیرزن جا و مکان بدن تا بتونه استراحت کنه.

انوشیروان تمام فکر و ذکرش مشغول شده بود که باید چیکار کنه؟ وقتی که از شکار به قصرش برگشت. یکی از غلامهاش رو صدا کرد و بهش گفت: تو میدونی که من غلامهای زیادی دارم اما به تو اعتماد بیشتری دارم. پس کاری که ازت میخوام رو پیش کسی نگو.. غلام هم اطاعت کرد. به غلام گفت یه مقدار پول از خزانه بگیر و به آذربایجان برو و توی فلان شهر و فلان محله ساکن شو و بیست روز همونجا بمون. هر کی هم ازت سوالی پرسید بگو که برای پیدا کردن غلامی که فرار کرده، آمدم تا پیدایش کنم. وقتی که با مردم اونجا صمیمی شدی ازشون در مورد پیرزنی سوال کن که یه باغی داشته، ازشون بپرس که پیرزن کجاست و باغش رو چیکار کرده؟ بعد هر چی که شنیدی رو بی کم و کاست برای من تعریف کن.

حکومت انوشیروان عادل

غلام راهی آذربایجان شد، بیست روزی هم اونجا موند و هر کی جلوی راهش سبز می شد، ازش در مورد پیرزن سوال و جواب می کرد. همه هم میگفتن که یه پیرزن محجوبی بود که یه باغی داشت که باهاش زندگیش رو میگذروند اما حاکم شهر به زور این باغ رو ازش گرفت و پیرزن بیچاره رو آواره کرد. در عوض بهش هیچ پول و زمینی هم نداد. حالا هم مدتی هس که از این پیرزن خبری نداریم. کسی هم نمیدونه کجاس یا اصلا زنده اس یا نه؟…

غلام با اطلاعاتی که پیدا کرده بود به قصر پیش انوشیروان برگشت و هر چی که شنید رو براش با آب و تاب تعریف کرد. پادشاه هم فهمید که حرف پیرزن درست بوده. او دستور داد تا همه بزرگان رو جمع کنن. وقتی همشون یکی یکی اومدن و جمع شدن. انوشیروان روی تختش نشست و همه سکوت کرده بودن. انوشیروان سکوت رو شکست و گفت از شما سوالی دارم، هر چی میدونین جواب بدین. همه گفتن: فرمانبرداریم.

گفت این فلان سپهسالار که حاکم آذربایجان هس چه میزان ملک و زمین و مال و منال داره؟ چند تا اسب و شتر داره؟ چندتا برده و غلام داره ؟ و… وقتی جوابها رو شنید، مغزش سوت کشید که چه ثروت هنگفتی دارد! بعد گفت: آدمی که این همه پول و ثروت داره، محتاج باغ یه پیرزن ضعیف و ندار میشه؟ آیا عادلانه هس که به زور باغش رو از چنگش در بیاره و آواره اش کنه و حقش رو هم نده؟ جزای این آدم چی هس؟

همه گفتن که این آدم مستحق بدترین مجازات هس. انوشیروان هم دستور داد تا پوست از تنش جدا کنن و گوشتش رو جلوی سگها بزارن و پوستش رو هم پر از کاه کنن و توی دروازه شهر آویزون کنن. هفت روز هم توی کل شهر جار بزنین که از این به بعد هر کی ظلم و ستم کنه، باهاش همین کارو میکنم و بهش هیچ رحمی نمیکنم. هر کی دستش رو برای دزدی دراز کنه، همونجا قطع میکنم و هر چی مفسد و ظالم هس رو نیست و نابود میکنم.

بعد از اون اتفاق، همه از هیبت انوشیروان ترسیدن! و حساب کار دست شون اومد. بعد رو به پیرزن کرد و گفت که اون ستمکار رو به سزای عملش رسوندم و باغ و زمینت رو هم به تو برگردوندم. به شهرت برگرد و من را از دعای خیرت بی نصیب نذار.

مدتی نگذشت که همه دستهای دراز کوتاه شد و تمام کشور توی صلح و آرامش به خوشی روزگارش رو طی  کرد.

انوشیروان عادل-سیاست نامه

توی دورانی که انوشیروان شاه کشور بود، عدالت برقرار بود و کشور به پیشرفت و ترقی رسید و مردم هم از انوشیروان راضی بودن. عدلی که انوشیروان در زمان حکومتش ایجاد کرد، بعد از گذشت بیش از ۱۵۰۰ سال هنوز زبانزد هست. همه او را به اسم انوشیراوان عادل میشناسن.حتی سعدی در این زمینه میگه:

زنده است نام فرّخ نوشین روان به خیر

گر چه بسی گذشت که نوشین روان نماند

انوشیروان بعد از عمر با عزت و مفیدی که برای جامعه داشت، در سال ۵۷۹ میلادی از دنیا رفت.

 

 

گرداوری کننده و نویسنده: زینب قضاوتی

 

مطالب مرتبط

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *